اصول فقه 4 بحث قیاس

قیاس را تعریف کرده و ارکان آن را نام ببرید.

قیاس عبارت است از اثبات حکم در محلی به علت ثبوت آن در محل دیگر با همان علت؛ محل اول را مقیس یا فرع نامیده اند و محل دوم را مقیس یا اصل می نامند. و علت مشترک را جامع می خوانند.

در حقیقت قیاس عملیاتی مستدل است جهت به نتیجه رسیدن حکم شرعی برای جاییکه در آن نص شرعی به یک حکم شرعی وجود نداشته باشد تا به وسیله ی آن برای یک موضوع جدید (فرع) حکم صادر نمود. لذا وقتی قیاس صورت گیرد انگار آن موضوع جدید، موضوعی است که شارع برای آن حکم صادر کرده است، زیرا علت (جامع) در هر دو یعنی مقیس علیه و مقیس یکی است.

قیاس دارای چهار رکن است:

1)      اصل؛ بدان (مقیس علیه) گویند. آن موضوعی است که در شرع مقدس برایش حکمی وجود دارد.

2)      فرع؛ به آن (مقیس) گویند. آن موضوعی است که حکم شرعی ندارد و نیاز به اخذ حکم برای آن می باشد.

3)      علت؛ به آن (جامع) گویند. آن جهت مشترک میان اصل و فرع است که ثبوت حکم بدان اقتضا دارد.

4)      حکم؛ آن چیزی است که به وسیله ی اصل ثابت شده است و اثبات آن برای فرع اراده می شود.

آیا قیاس حجت هست یا نه؟ توضیح دهید.

قیاس هانند سایر امارات ظنی حجت نیست، مگر در دو صورت که صورت سومی برای آن متصور نیست.

1)      گاهی قیاس به خودی خود موجب علم به حکم شرعی می شود.

2)      گاهی دلیل قاطع و محکم بر حجیت قیاس اقامه می شود ولی به خودی خود موجب علم نمی شود.

قیاس نوعی از تمثیل منطقی است و شکی نیست که تمثیل صرفا ایجاد احتمال می کند نه افاده ی علم و قطع. زیرا تمثیل تشابه میان دو شیء در یک امر یا چند امر یا تشابه آن از همه ی وجوه یا خصوصیات را به وجود نمی آورد.

روش کار در قیاس به چه صورت می باشد؟ توضیح دهید.

وقتی جهت مشابهت علت تامه ثبوت حکم در اصل را نزد شارع مقدس دانستیم، (یعنی دانستیم به چه علت شارع مقدس فلان حکم را برای فلان موضوع وضع کرده است) سپس دانستیم همان علت به تمامه در فرع نیز وجود دارد، محال نخواهد بود، یقینا استنباط کنیم، مثل این حکم در فرع نیز به مانند ثبوت حکم در اصل خواهد بود، زیرا تخلف معلول از علت تامه اش عقلایی نخواهد بود. لذا از طریق قیاس منطقی برهانی یقین به حکم شرعی افاده می گردد.

مخالفین با حجیت قیاس، به روش کار آن ایراد وارد کرده اند، آن ایراد و دلیلش را بنویسید.

علم یافتن به علت تامه برای حکم شرعی در جامع چیزی است که عقل مجال و امکانی برای یافتنش در دست ندارد، (یعنی عقل انسان نمی تواند علت تامه و کامله ی صدور حکم شرعی را نزد شارع مقدس پیدا کند چون انسان نمی تواند به لوح محفوظ دسترسی پیدا کند و یا علم انسانی ناقص است و دلایل دیگر)

برای مثال: اگر علم پیدا شود، جهل به ثمن شرعا علت موجبه در فساد بیع خواهد بود و مجتهد بخواهد در این رابطه بیع را با عقد نکاح قیاس کند، از آن جهت که مهریه در عقد نکاح مجهول باشد. لذا مجتهد احتمال بدهد جهل به ثمن (عوض) موجب فساد بیع می شود و آن جهل در خصوص عوض در بیع است نه مطلق جهل نسبت به عوض، از آن جهت که جهل به عوض باعث فساد معامله می شود، لذا سرایت آن حکم به همه ی عقود معاوضی حتی در عقد صلح از این جهت حتمی است و نکاح به این اعتبار که یک عقد معاوضی است و زوج با دادن مهریه بضع زوجه را بدست می آورد، لذا اگر مهریه مجهول باشد باعث فساد نکاح می گردد.

کشف جامع یا علت در اصل و فرع چگونه انجام می شود؟ توضیح دهید.

بعضی از علماء معتقدند جهت تحصی علم نسبت به علت از را (سبر و تقسیم) می توان عمل نمود. در روش (سبر و تقسیم) ابتداء همه ی احتمالات در یک موضوع شمرده می شود، سپس جهت نفی یک یک آن احتمالات اقامه دلیل می شود تا اینکه یک مورد باقی بماندريال سپس همان به عنوان علت، مورد قبول واقع می شود. برای مثال پیرامون حرمت ربا در کارهای نیکو، آنچه باعث پدید آمدن ربا در یک عمل می شود دلایل مختلف داشته باشد مثل طعم، انرژی، پیمانه و غیره آنچه باعث پدید آمدن ربا می شود از میان دلایل ارائه شده صرفا پیمانه باقی می ماند و بقیه ی موارد پس از بررسی کنار گذاشته می شوند.

نظر مرحوم مظفر در تحلیل روش (سبر و تقسیم) و دلایل ایشان را توضیح دهید.

در تحلیل به روش (سبر و تقسیم) باید برهانی که استفاده می شود، برهان حقیقی باشد که احتمالات موجود در آن منحصر به حصر عقلی بوده که هر یک از احتمالات در نفی و اثبات با هم مساوی باشند، سپس با تحلیل و بررسی، یک یک موارد کنار گذاشته شود، تا بتوان احتمالات گوناگون در تعلیل و علت آوری حکم شرعی ذکر شود. اما نکته قابل ذکر در اینجا آن است که آن احتمالات نمی تواند قیاس کننده را از وجود احتمالات گوناگون غیر قابل اجتناب بی نیاز کند، و از طرف دیگر احتمالات دیگری هم وجود دارد که شاید احتمال داده نشده اند و یا ممکن است همین احتمالات باشند و احتمال دیگری وجود نداشته باشند و آن موارد نیز جزء حصر عقلی مردد بین نفی و اثبات نمی باشد.

وقتی مسئله اینچنین باشد آن چه از احتمالات فرض می شود جایز است که تصور کنیم در کنار آن احتمالات، احتمالات دیگری هم وجود دارد که اصلا نمی توان تصور نمود و از جمله ی احتمالات آن است که قیاس کننده علت اجتماع احتمال های مختلف یا بیشتر از آنچه که احتمال داده می شود را آیا می تواند داشته باشد یا نه؟! و از دیگر احتمالات آن است که ملاک حکم شاید مورد دیگری باشد که خارج از اوصاف مقیس علیه (اصل) باشد که شاید قیاس کننده نتواند به آن برسد.

در حقیقت کسانیکه قائل به قیاس هستند نمی توانند ادعا داشته باشند که قیاس می تواند افاده علم به حکم شرعی کند، بلکه دورترین چیزی که از قیاس توقع می رود افاده ی ظن است. البته قائلین به قیاس معتقدند ظنی که از طریق قیاس حاصل می شود حجت است.

ادله ی قائلین به قیاس را فقط نام ببرید.

مرحوم مظفر می گوید: پس از آنکه برای ما ثابت شد قیاس به خودی خود مفید علم نیست، ما به ناچار باید درباره ی ادله ی حجیت ظن حاصل از قیاس بحث کنیم. جهت اثبات حجیت قیاس به ادله ی اربعه استمساک کرده اند که عبارتند از: کتاب الله، سنت اهل بیت، اجماع، عقل.

از ادله ی قائلین به حجیت قیاس کتاب خداست، دلیل مطروحه توسط آنها و جواب داده شده به آنها را بنویسید.

1)      فرموده خداوند: (ای صاحبان بصیرت بسنجید) به این آیه این گونه استدلال شده است: اعتبار در لغت عبارت است از عبور و تجاوز نمودن و قیاس یعنی عبور کردن و تجاوز نمودن از اصل (مقیس علیه) به فرع (مقیس).

به این استدلال اشکال وارد شده است. زیرا اعتبار در لغت به معنای آزمایش کردن آمده است و این نکته چه ربطی به قیاس دارد؟!

2)  فرموده خداوند: (کسی که استخوانهای را زنده می کند در حالیکه آن استخوانها پودر شده و پراکنده شده اند بگو کسی که استخوانها را از اول به وجود آورده او استخوانها را مجدد زنده می کند)

به این آیه استدلال شده است: استدلال انجام شده به صورت قیاس است، اگر چنانچه قیاس حجت نبود چگونه در آیه از قیاس استفاده شده است.

به این استدلال پاسخ داده شده است: استدلال به کار برده شده در آیه قیاس نیست. این آیه به خاطر بر طرف کردن تردید منکرین حشر و بعث در قیامت و ناتوانی خداوند از زنده نمودن مردگان می باشد، لذا آیه به دنبال اثبات ملازمه میان قدرت بر برانگیختن و زنده کردن استخوانهای نابود شده و ایجاد و خلقت استخوان از ابتداء است که پیش از آن وجود نداشته است و اینکه خداوند این قدرت را دارد که چیزی که خلق شده و سپس نابوده شد را مجدد مانند اولش خلق کند. لذا قدرت بر انجام مورد دوم یعنی پدید آوردن برای مرتبه دوم راحتتر است از خلقت در مرحله ی اول. پس آنگاه که ملازمه ثابت شد، فرض بر آن است، ملزوم یعنی قدرت بر پدید آوردن موجود در بار اول وقتی مسلم باشد پس باید پذیرفت که لازم نیز ثابت خواهد شد که عبارت است از قدرت بر زنده کردن استخوان مرده و پودر شده. این مورد چه ارتباطی با قیاس دارد.

از ادله ی قائلین به حجیت قیاس سنت، دلیل مطروحه توسط آنها و جواب داده شده به آنها را بنویسید.

1)      حدیث معاذ: رسول خدا معاذ را به عنوان قاضی در سرزمین یمن تعیین نمود و به او فرمود: وقتی در کتاب خدا و سنت پیامبر خدا حکم موضوع مطروحه در محکمه نیافتی با چه معیاری انشاء رای می کنی؟ معاذ در در جواب عرض کرد: به رای و نظر خودم اجتهاد می کنم و نه بیشتر از آن. پیامبر در پاسخ فرمود: سپاس خداوندی را که نماینده پیامبر خدا را به آنچه پیامبر خدا بدان راضی است موفق گردانید.

به این روایت استدلال شده است: بدین ترتیب پیامبر اقرار به صحت اجتهاد به رای نمودند در اجتهاد به رای باید فرع را به اصل رد نمود و الا رای مرسل خواهد شد و این کار (یعنی رد فرع به اصل) منحصر در قیاس خواهد بود.

پاسخ به استدلال انجام شده: حدیث فوق الذکر مرسل است و دارای حجت نیست. زیرا این روایت با روایت دیگری که پیرامون همین موضوع در دست است تعارض دارد. در این روایت آمده است: قضاوت اظهار فضل نکنید، جز به آنچه یاد گرفته اید و اگر نسبت به کاری دچار مشکل شدی در برابر آن توقف کن برای تو روشن شود یا برای من بنویس.

توضیح اضافه آن که اندازه و محدوده ای در آن چه بیان کرده اند وجود ندارد، پس در مورد اجتهاد به رای نیاز به تلاس و کوشش وسیع و مطالعه گسترده ای دارد و باید در مورد حکم فحص و تحقیق نمود اگر چه با رجوع به معلومات و با اصول باشد.

2)  حدیث خثعمیه: این خانم از پیامبر پیرامون قضای حجی که از پدرش باقی مانده و پدرش در گذشته و حج انجام نداده است که اگر او به جای پدرش انجام دهد آیا برای پدرش نفعی دارد؟ پیامبر در پاسخ به او فرمود: اگر پدرت بدهی داشته باشد و تو آن بدهی را بپردازی آیا کار تو سودی برای پدرت دارد؟ زن در جواب عرض کرد: بله. پیامبر فرمودند: دین و بدهی خداوند نسبت به پرداخت بدهی مردم حق دار تر است.(یعنی اگر تو حج انجام نشده ی پدرت را انجام بدهی به او خواهد رسید)

به این روایت استناد شده است: رسول خدا دین و بدهی خداوند را به بدهی آدمیان در وجوب بازپرداخت ملحق گردانید و این کار عین قیاس است.

پاسخ به استدلال صورت گرفته: این روایت و استدلال به آن، ربطی به قیاس ندارد، رسول خدا حکم به انجام قضای حج را با استناد به حکم شرعی صادره از خداوند (وحی) فرمودند، لذا ایشان در بیان خود به آن بانو متوسل به قیاس نشدند بلکه صرفا حکم شرعی عمل قضا شده را فرمودند. عمل پیامبر در اینجا از نوع تطبیق حکم عام شرعی بر مصادیقش می باشد، و چنین کاری قانونگذاری جدید نیست و نیازی بدان ندارد، زیرا تطبیق حکم و موضوع دارای سابقه ی قهری است و خود به خود به وجود می آید. و این کار از نوع قیاس نیست.

یک توضیح: در اینجا جا دارد به ابوحنیفه یکی از امامان اهل سنت اشکال بگیریم زیرا او در فتاوای خود قائل به عدم وجوب قضاء حج و روزه شده است ولی روایت خثعمیه را که دلالت بر وجوب قضاء عمل عبادی دارد را مطرح می کند و آن را دلیلی بر حجیت قیاس می داند. و چنین فتوایی می دهد.

این دسته از روایات که مطرح گردید جملگی معارض با احادیثی هستند که از پذیرش اجتهاد به رای بدون مراجعه به کتاب و سنت را نهی کرده اند.

از ادله ی قائلین به حجیت قیاس اجماع است، دلیل مطروحه توسط آنها و جواب داده شده به آنها را بنویسید.

اجماع مهمترین دلیل نزد قائلین به قیاس است و با آن قیاس را ثابت می کنند، به این اعتبار که صحابه اتفاق نظر داشتند بر استفاده از اجتهاد و رای در مسائلی در رابطه با آنها نص شرعی (قرآن و سنت) وجود نداشت بدون آنکه در این باره مخالفی در میانشان وجود داشته باشد.

ما امامیه تحقق اجماع امت اسلامی و صحابه بر استعمال قیاس را قبول نداریم و آن را منع می کنیم و دارای دلایلی هستیم. آن دلایل عبارتند از:

1)      نزد ما ثابت نشده اجتهاد صحابه از نوع قیاس یا استحسان یا مصالح مرسله باشد، بلکه در بعضی از اجتهادات آنها عکس این نکته ثابت می شود. مانند اجتهادهای خلیفه ی دوم عمر بن خطاب. او در جایی گفته بود: دو متعه در عهد پیامبر وجود داشته که ما آن دو را حرام می کنم و اگر کسی به آن کارها بپردازد او را مجازات می کنم و یا آنکه مسلمانان را جهت اقامه ی نماز تراویح به جماعت فراخواند و یا عبارت (حی علی خیر العمل) را در اذان برداشت. در واقع با نگاه به این موارد سزاوار نیست شک کنیم مثل این اجتهادها از نوع قیاس هستند. بسیاری از اجتهادهای صحابه از این موارد هستند. غزالی از علماء اهل سنت در کتاب المستصفی خود موارد بسیاری از این گونه اجتهادهای صحابه را مثال زده است ولی نتوانسته ثابت کند که این اجتهادها از نوع قیاس هستند.

2)      اگر هم بپذیریم بعضی از صحابه به رای و قیاس عمل کرده اند این دلیل نمی شود و نمی توان از آنها کشف کرد که همه ی صحابه با این روش موافق بوده باشند.

3)      عقیده ی منفی یک نفر که از نظر علم و شانیتش در فتوی تردیدی در او نیست، کفایت می کند که اجماع را باطل کند که اگر او مخالفت کند اجماع محقق نمی شود در حالیکه مخالفین با قیاس در عهد صحابه بیش از یک نفر بوده اند، برای نمونه مخالفت صحابه ای چون ابن عباس و ابن مسعود از قیاس دلالت بر مخالفت صحابه می نماید. هر چند برای ما همین مقدار کفایت می کند امام امیر المژمنین علی (ع) قیاس را انکار کرده و مخالفت نمودند و انکار ایشان دلالت بر روششان می نماید. چنانکه از ایشان روایت شده است (اگر دین با رای ثابت می شد هر آینه مسح بر درون دست بهتر از پشت دست می بود)

از ادله ی قائلین به حجیت قیاس دلیل عقل است، دلیل مطروحه توسط آنها و جواب داده شده به آنها را بنویسید.

ما قطعا می دانیم برای حوادث نهایتی وجود ندارد. همچنین قطعا می دانیم پیرامون همه ی حوادث نص شرعی وجود ندارد، و دلیل آن محدود بودن تعداد نصوص است. لذا آنچه که خود تمام شدنی است نمی تواند چیزی را که انتهایی ندارد پشتیبانی کند. در این هنگام می دانیم باید مرجعی را برای استنباط احکام شرعی پیدا کنیم تا نقص موجود را برطرف سازیم. و این مرجع چیزی نیست مگر قیاس.

در پاسخ به این استدلال می گوییم: حوادثی که از سخن به میان آورده شد، جزئی هستند، اگر چه حوادث نامتناهی هستند اما در باره ی هر حادثه ی جزئی نیاز نیست نصی از شارع پیرامون آن آمده باشد. بلکه کافی است آن حادثه ی جزئی را به یکی از عمومات صادره از شارع ارجاع دهیم. هر چند نصوص عام محدود و متناهی هستند ولی با رد فرع بر اصل می توان احکام شرعی را استنباط نمود.

 

اصول فقه 4 بحث سیره

سیره را تعریف کرده و در رابطه با آن توضیح دهید.

سیره عبارت است از ادامه ی عادت و روش انسانها و هم فکری و هم دستی عملی آنها بر انجام یا ترک کاری.

منظور از (الناس) همه ی عاقلان و یا همه ی مسلمانان و غیر مسلمانان می باشد.

اگر همه ی انسانها از هر نژاد و قوم و قبیله ای که باشند، چیزی را قبول داشته باشند به آن سیره ی عقلائیه یا بناء (روش) عقلاء گویند.

اگر همه ی مسلمانان از جهت مسلمان بودن (از هر فرقه و گروهی که باشند) یا اختصاصا معتقدان به یک فرقه ی خاص از مسلمانان مثل امامیه وقتی به روشی عمل کنند، سیره در این هنگام سیره ی متشرعه نامیده می شود.

منظور از بناء عقلاء چیست؟ توضیح دهید.

بناء عقلاء به عنوان دلیل محسوب نمی شود، مگر وقتی که از آن به طور یقینی موافقت شارع و امضاء او با عملکرد عقلاء کشف گردد. زیرا به وسیله ی یقین حجیت هر حجتی ثابت می گردد.

موافقت شارع با یک عمل چگونه با بناء عقلاء کشف می شود؟

وقتی به روش عقلاء نظاره می شود از دو حال خارج نیست:

1)      با دقت در سیره متوجه می شویم شارع خود هم مسلک و هم روش با عقلاء است و همانند آنها عمل می کند.

2)      با دقت در سیره، به خاطر وجود مانع نمی توان کشف کرد که شارع با روش عقلاء موافق است.

*     اگر حالت اول محقق گردد، و ثابت شود شارع از عمل به روش عقلاء ردع و منع کرده است، پس روش عقلاء قطعا حجیت ندارد. و اگر ثابت شود شارع منع کرده است معلوم می شود شارع با عمل عقلاء متحد است و موافق آن می باشد. زیرا شارع خود یکی از عقلاء است بلکه رییس آنها بوده اگر به عملی از اعمال آنها راضی نباشد هر آینه روشن می شود آن را کنار گذاشته و قبول ندارد و اگر راضی باشد نشان می دهد خود به آن عمل کرده و موافق آن خواهد بود.

*     اگر مورد دوم باشد، به وسیله ی جریان سیره ی عقلاء در انجام روش عقلائیه در امور شرعی همان گونه که در استصحاب وجود دارد، روش و عمل عقلاء دانسته می شود. اما روش عقلاء در رجوع به اهل خبره در اثبات لغات دانسته نمی شود.

نتیجه ی بحث پیرامون کشف بناء عقلاء چیست؟ توضیح دهید.

1)      وقتی دانسته شود شارع مقدس هم مسلک با عقلاست و به عمل آنها عمل می کند، آنگاه با بررسی در عملکرد شارع، مخالف او با عملی کشف نشود، با این کشف بدست می آید شارع با عقلاء موافق بوده و عمل آنها را پذیرفته است. و اگر با عمل عقلاء موافق نباشد و بدان رضایت نداشته باشد حتما باید به هر ترتیبی که شده مخالفت خود را اعلام دارد و اثری از مخالفت شارع باید باشد پس اگر مخالفتی کشف نشود شارع با آن موافق بوده و آن عمل را پذیرفته است.

2)      اگر به خاطر وجود مانع نتوان کشف کرد شارع با روش عقلاء موافق است. در این صورت با عدم ثبوت ردع، نمی توان موافقت شارع را کشف کرد، زیرا شاید شارع از اجراع آن عغمل ردع کرده باشد و عقلاء آن را اجراء نکرده باشند و یا شاید عقلاء آن را در امور شرعی جاری نکرده باشند و یا شاید عقلاء آن را در امور شرعی جاری نکرده باشند بدین ترتیب اگر عقلاء کاری انجام ندهند وظیفه ی شارع نیست که در امور غیر شرعی کسی را ردع نماید.

خلاصه کلام:

به خاطر کشف رضایت شارع و موافقتش بر اجراء سیره ی عقلائیه در امور شرعی به ناچار باید دلیل خاص قطعی بر رضایت ایشان اقامه گردد. اما اگر در انجام سیره ی عقلائیه دلیل خاص قطعی ثابت نشود مانند روش عقلاء در رجوع به اهل لغت برای چنین کارهایی اعتباری نیست، اگر چه به وسیله ی این رجوع ها ظن حاصل می شود ولی این ظن ها معتبر نبوده و ان الظن لایغنی من الحق شیا.

منظور از سیره ی متشرعه چیست؟ توضیح دهید.

هرگاه سیره نزد اهل یک شریعت از مسلمانان (یک مشرب فکری میان مسلمانان) بر انجام کاری یا ترک آن در حقیقت از نوع اجماع است، بلکه آن از بهترین نوع از انواع اجماع می باشد، زیرا سیره ی متشرعه اجماع عملی علماء و غیر علماء می باشد.

سیره ی متشرعه به چند دسته تقسیم می شود؟ نام برده توضیح دهید.

1)      دانسته شود فلان روش عملی در عصر معصومین (ع) جاری بوده و خود امام معصوم یکی از عاملین بدان سیره بوده است.

2)      دانسته نشود فلان روش عملی در عصر معصومین جاری بوده و یا کشف شود فلان عمل پس از عصر معصومین به وجود آمده است.

*     اگر مورد اول باشد، بی شک آن عمل و روش حجت قطعی بوده و دلالت بر موافقت شارع نسبت به آن عمل می باشد. لذا به خودی خود  دلیل بر حکم است. مانند اجماع قولی که موجب حدس قطعی به رای معصوم می شود. بدین ترتیب سیره عقلاء از نظر پذیرش و عدم پذیرش متفاوت می شوند.

*     اگر به وسیله ی دلیلی، امضاء و موافقت شارع به فلان روش عملی بدست آید معلوم می شود شارع با آن موافق بوده است.

*     اگر فحص و تحقیق شود و پس از تحقیقات معلوم گردد شارع ردعی به فلان سیره عملی ننموده، باز معلوم می شود شارع با آن مخالف نبوده و موافق است.

*     اگر مورد دوم باشد، بدین ترتیب نمی توان بهآن روش عملی اعتماد کرد و به وسیله ی آن قطعا کشف نمود، شارع مقدس با فلان عمل موافق است. زیرا بعضی از انسانها کاری را انجام می دهند که جزء عادت اسلامی نیست و یا به خاطر تاثیری است که از غیر مسلمانان گرفته اند و تقلید از دیگران می باشد. و بدین ترتیب با عمل مسلمانان متشرع به آن عمل، میان آنها نشر پیدا کرده و با گذشت زمان های طولانی جزء سیره و روش مسلمین شده است.

شبهاتی از این قبیل مانند بوسیدن دست و ایستادن برای شخص با عظمت و با ارزش و تزیین کردن مساجد و مقبره های اموات و مانند اینها که معلوم نیست از کجچا و به چه علت میان مسلمین رواج پیدا کرده است. بدین ترتیب نمی توان یقین پیدا نمود سیره های موجود در عصر ما آیا در عصر معصومین نیز بوده یا نه؟! با شک در این گونه موارد به ناچار می گوییم (به آنها وقعی نمی نهم و از کنار آنها می گذریم) زیرا شک در حجیت چیزی کافی است تا در حجیتش تردید پیدا کنیم، مگر آنکه با علم کشف شود.

 

اصول فقه 4 بحث شهرت

شهرت را در لغت و اصطلاح توضیح دهید.

شهرت در لغت متضمن معنای روشنی و واضح بودن شیء می باشد و در اصطلاح به دو صورت معنا شده است:

1)      شهرت در روایت: و آن عبارت است از شایع شدن و همه گیر شدن نقل یک خبر از عده ای از راویان به گونه ای که به حد تواتر نرسد که به آن خبر مستفیض نیز گفته می شود. در نام گذاری این نوع خبر به شهرت، شرط نشده، خبری مشهور خواهد بود که فقهاء هم به آن عمل کرده باشند.

2)      شهرت در فتوی: و آن عبارت است از شایع و فراگیر شدن فتوایی نزد فقها در موضوع شرعی به گونه ای که به درجه ی اجماع نرسد تا موجب قطع به قول معصوم شود. این شهرت خود به دو قسمت تقسیم می شود و محل نزاع ما نیز در این بحث به این دو مورد باز می گردد:

1)      مستند فتوای مشهور نزد فقها خبری خاص و ضعیف است که آن خبر در حال حاضر نزد ماست و ما می توانیم به مفاد آن دسترسی پیدا کنیم. در این هنگام شهرت عملیه موجود موجب جبران ضعف آن خبر از جهت سند و دلالت می گردد.

2)      مستند فتوای صادره در دسترس نباشد. بنابراین فتوای مشهور خالی از سند خواهد بود، خواه این فتوی بر اساس شهرت خبری صادر شده باشد و یا اینکه مشهور علماء نسبت به فتوی سندی ارائه نکرده باشندو و یا آنکه اصلا دانسته نشود استناد فقها به چه چیزی بوده و اصلا خبری وجود داشته یا نه. به این نوع از فتاوی شهرت فتوائیه گفته می شود و این موضوع، محل نزاع ماست.

نظر علما پیرامون محل نزاع در بحث شهرت چیست؟ توضیح دهید.

در این رابطه نظراتی وجود دارد که ذیلا بدان اشاره می شود:

1)      شهرت فتوائیه حجت است. زیرا جزء ظنون خاصه بوده و مانند خبر واحد محسوب می شود. همان طور که خبر واحد حجت است، شهرت فتوائیه نیز حجت می باشد.

2)      دلیلی بر حجیت شهرت فتوائیه وجود ندارد.

3)      مرحوم مظفر می فرماید:حق عدم وجود دلیل بر حجیت ظن ناشی از شهرت فتوائیه است. چه بسا این ظن حاصله دارای قوت و ارزش باشد ولی باز هم حجت نخواهد بود. البته آنچه از مسلمات است خبری را که مشهور علماء بدان عمل و استناد می نمایند حجت خواهد بود، اگر چه از ناحیه ی سند ضعیف باشد.

با مقایسه میان ظن حاصله از شهرت روایی و خبر واحد کدامیک برتر می باشند؟

ظن حاصله از شهرت روایی قوی تر است از ظن حاصله از خبر واحد، حتی از خبر واحد عادل نیز قوی تر خواهد بود؛ لذا شهرت از نظر حجیت برتر از خبر واحد است.

با مقایسه میان ظن حاصله از شهرت فتوائیه و خبر واحد کدامیک برتر می باشند؟

در رابطه با شهرت فتوائیه و مقایسه ی آن با خبر واحد باید گفت: خبر واحد ایجاد ظن می کند ولی شهرت فتوائیه ایجاد ظن نمی کند و ما نیز دلیلی در دست نداریم تا دلالت بر ظن آوری شهرت فتوائیه بنماید.

 

اصول فقه 4 بحث ظواهر الفاظ

ظواهر الفاظ:

محل نزاع در بحث حجیت ظواهر الفاظ چیست؟ توضیح دهید.

ظواهر الفاظ دلیلی در مقابل کتاب و سنت نیست، بلکه نیاز به اثبات حجیت ظواهر می باشد. هدف از این کاراستفاده از ظواهر کتاب و سنت است. بحث حجیت ظواهر از متممات بحث حجیت ظواهر کتاب و سنت می باشد. زیرا اخذ به کتاب و سنت میسور نخواهد بود مگر پس از اثبات حجیت ظواهر آنها.

نصوص و ادله ای قطعی در دست است که کمترین دلیل ما بر حجیت ظواهر کتاب و سنت می باشد. ما ذیلا به بررسی این ادله و سایر دلایل بر حجیت ظواهر، علی الخصوص ظواهر کتاب و سنت می پردازیم.

منظور از قول لغوی چیست؟ توضیح دهید.

قول لغوی عبارت است از معانی و توضیحات علماء لغت پیرامون معنای حقیقی و مجازی و مستعمل فیه یک لفظ.

اما بیشتر اقوال علماء اهل لغت، در مقام کشف وضع الفاظ دارای اعتبار نیست، زیرا تلاش آنها بیشتر بیان معنای مستعمل فیه الفاظ است، بدون تلاش در بیان معنای حقیقی و مجازی و تفکیک میان آن دو. جز تعداد کمی از آنها مثل زمخشری در کتاب اساس اللغة و بعضی کتب فقه اللغة به این مهم پرداخته اند.

با توجه به این توضیح اگر علماء اهل لغت در ذکر معانی الفاظ، معنای حقیقی و مجازی آنها را بنگارند، با این نص آنها می توان علم به وضع الفاظ در فلان معنای حقیقی یا مجازی پیدا نمود. بدین ترتیب هر آنچه آنها بیان کردند، همان ملاک عمل می باشد، و اگر نه چاره ای نیست و باید بدنبال دلیل بر حجیت ظن ناشی از قول علماء اهل لغت بود.

اقوال علماء علم اصول فقه در بیان حجیت یا عدم حجیت اقوال علماء اهل لغت را بیان کنید.

1)      بعضی می گویند قول لغویون حجت است.

2)      بعضی می گویند قول لغویون حجت نیست.

دلایل موافقین با حجیت قول لغویون را بنویسید.

این علماء به بناء عقلاء استناد کردند و گفتند: بناء عقلاء و روش عملی آنها در مواردی که باید به اهل خبره مراجعه نمود، با رجوع به آنها مشکل خود را مرتفع می نمایند، مانند مسائل مربوط به هندسه و طبیعت. از جمله این موارد لغات و مسائل مربوط به آنها است و دقایق و لطایفی که در فهم لغات مهم هستند باید به علماء اهل لغت مراجعه نمود. پر واضح است که علماء اهل لغت و خبرگات در این فن اندکند و تعدادشان کم می باشد. ما نیز در میان اقوال شارع مشاهد نکرده ایم که آن حضرات با رجوع به اهل لغت در کشف معانی و حل معضلات مخالفت کرده و از مراجعه به آنها نهی نموده باشند. لذا از این سیره ی عملی کشف می شود، ایشان موافق رجوع به خبرگان لغوی بوده و بدان رضایت دارند.

دلایل مخالفین با حجیت قول لغوی را بیان کنید.

مخالفین حجیت قول لغوی در پاسخ به دلیل موافقین گفتند: بناء عقلاء زمانی حجت است که از آن یقینا موافقت شارع و امضاء او نسبت به روش اهل لغت کشف شود. این کشف حاصل نمی شود مگر آنکه مانعی بر هم فکر بودن شارع با عقلا در بناآتشان وجود نداشته باشد. در ما نحن فیه دلیلی بر هم نظر بودن شارع با عقلاء وجود ندارد. البته این سخن بدین معنا نیست که شارع نیاز به مراجعه به اهل خبره ندارد، بلکه این گونه فرض می کنیم، ایشان در این رابطه روش عملی ویژه ای دارند؛ بنابراین باید نزد ما ثابت شود سیره ی عملی عقلاء در امور شرعی بن نظر شارع رسیده و امام (ع) در برابر اظهار نظر عقلاء سکوت نموده یا تقریر نمایند یا امضاء نموده و روش عقلاء را تایید نمایند. ما با بررسی در میان اقوال شارع و روش عقلاء در پذیرش امور شرعی وفق قول لغویان به مدرکی دست نیافته ایم تا بتوان از عدم ردع امام معصوم و رضایتش کشف نمود ایشان قول لغوی را حجت دانسته باشند.

در ادامه باید گفت: ما در صورتی می توانیم به روشی عمل کنیم که در آن دلیل خاص و قطعی بر رضایت شارع بدان را داشته باشیم، و در ما نحن فیه دلیلی بر امضاء شارع وجود ندارد، بلکه آیاتی در دست است و به نهی از پذیرش ظن و تبعیت از آن دلالت می کند. همین مقدار دلیل در ثبوت رد چنین سیره ای کافی است.

نظر مرحوم مظفر پیرامون پذیرش و حجیت قول لغوی چیست؟

در اثبات حجیت قول لغوی بهترین دلیل حکم عقل به وجوب مراجعه نادان به عالم است. این حکم از نظرات و آراء ویژهای است که با نظر و رای عقلاء مطابقت می کند و شارع خود از زمره ی عقلاء بلکه رییس آنهاست. بنابراین رجوع غیر متخصص و نا آشنا به امور دینی به مجتهد در تقلید احکام دین واجب است. این نکته منهی علیه هدف ما در انجام امور دینی است. البته در رابطه با رجوع به مجتهد شرایط ویژه ای تعریف شده است، مانند ویژگی عدالت، مرد بودن و غیره، این دلایل به خاطر فرمان وارده در این زمینه است.

با تحقیقات و بررسی های بعمل آمده ما در رابطه با رجوع به قول لغوی شرط خاصی را ملاحظه نمی کنیم هر چند در ادله ی موجود در رابطه با رجوع به مجتهد دلایلی را مشاهده کردیم. بنابراین قول لغوی متخصص حجت است و می توان به آن استناد نمود.

منظور از حجیت ظواهر چیست؟ توضیح دهید.

بهترین دلیل بر حجیت ظاهر بناء عقلاء است. دلیل آن برگرفته از دو مقدمه ی قطعی است:

1)      روش عملی عقلا در محاوراتشان اعتماد به ظاهر کلام یکدیگر است، زیرا با همین کلمات و سخنان منظور و مقصود خود را به دیگران انتقال می دهند. لذا هرگز فرض نمی کنند آن کلامی که می شنوند بر خلاف ظاهر باشد و احتمال خلاف نمی دهند، بلکه مطلوب نزد عقلاء قبول و اعتماد کردن به ظاهر کلام یکدیگر است، لذا به هم اعتماد کرده و در فهم مقصود یکدیگر بدان ظواهر اکتفاء می نمایند. بنابراین ظاهر کلام هم نسبت به گوینده در برابر شنونده و بالعکس حجت می باشد و گفته های گوینده مورد استناد نزد شنونده است و هم دلیل و حجت برای گوینده می باشد. لذا هر دو در مقام احتجاج اگر هر کدام بر خلاف ظاهر اقوال خود سخنی بگویند هر کدام علیه دیگری سخن برای گفتن و محکوم کردن دارند. به همین خاطر به اقرار هر شخص علیه خودش توجه می شود و به عنوان دلیل نسبت بدان عمل می کنند و بر همان اساس حکم صادر می شود. هر چند دلیل محکمه پسندی وجود نداشته باشد.

2)      شارع مقدس هرگز در گفتگوها و رساندن مقصودش به دیگران از روش عقلاء خارج نشد؛ در این زمینه دلایل متعدی وجود دارد:

1)      شارع از جمله ی عقلا است.

2)      شارع رییس عقلاء محسوب می شود.

3)      شارع با روش و مسلک عقلاء هم سو است.

4)      ظاهر الفاظ شارع به عنوان حجت او نزد مکلفین خواهد بود.

5)      ظاهر الفاظ شارع به عنوان حجت عذر نزد مکلفین خواهد بود.

منظور از ظن فعلی به وفاق چیست؟ توضیح دهید.

بعضی از علماء در بحث حجیت ظاهر معتقدند باید ظن فعلی به مراد متکلم پیدا شود و اگر نه آن چه شنیده شد ظهور ندارد بلکه مجمل می باشد. به عبارت دیگر منظور از ظن فعلی ظنی است که فعلیت داشته باشد یعنی وقتی مستمع لفظ را شنید از آن عبارت برای انسان آگاهی ایجاد شود، تصدیق به مراد متکلم حاصل شود.

عقیده مرحوم مظفر پیرامون ظن فعلی به وفاق چیست؟ توضیح دهید.

ایشان می گویند: آن چه معلوم است، ظهور صفتی است که بر لفظ پوشیده می شود و به وسیله ی ظهور می توان مراد متکلم را کشف کرد، لذا ظن بما هو ظن (یعنی به خودی خود) برای شنونده حاصل می شود نه برای لفظ؛ بنابراین چگونه می تواند برای لفظ قوام و اصالت باشد؟! بلکه باید گفت لفظ نزد دانایان به یک زبان به عنوان قوام و اصالت شمرده می شود. بدین جهت خود لفظ کشف ذاتی از مراد متکلم می کند، اگر چه برای شنونده ظن فعلی حاصل ننماید. لذا می توان گفت: چه برای مستمع ظن فعلی حاصل بشود یا نشود می تواند به ظاهر کلام خود و دیگران استناد نماید و برای دیگران احتجاج کند. پس همین مقدار که لفظ را فهمید و مفاد آن را درک کرد می تواند ملاک عمل برای او باشد.

منظور از عدم ظن به خلاف چیست؟ توضیح دهید.

بعضی از علماء می گویند: اگر چه ظن فعلی به وفاق معتبر نیست، اما اگر ظن به خلاف مقصود در مراد متکلم حاصل نشود، آنگاه ظن فعلی به وفاق معتبر خواهد شد.

نظر و عقیده ی مرحوم مظفر پیرامون عدم ظن به خلاف در مراد متکلم را توضیح دهید.

ایشان می فرمایند: اگر چه منشاء ظن به خلاف، امری است که در نظر عقلاء اعتماد بر آن در فهماندن منظور لفظ صحیح می باشد، ولی شکی نداریم که ظن به خلاف در حجیت ظهور ضرر وارد می کند، بلکه تحقیقات نشان داده، با وجود آن برای کلام ظهوری باقی نمی ماند. زیرا ظهور برای لفظ ایجاد اعتبار می کند و برای مستمع ایجاد تصدیق به مراد متکلم می نماید، لذا لفظ و آنچه افاده می کند اعتماد حاصل می شود، اما صرف عدم ظن به خلاف اماره ای معتبر و مجعول نزد شارع جهت فهم مراد متکلم نیست، بلکه این بحث صرفا جزء مسائل عقلی است و با بناء عقلاء ثابت می شود.

اگر منشاء ظن از آن اموری باشد که در رساندن منظور گوینده به شنونده نزد عقلاء نتوان بدان اعتماد کرد، پس برای چنین ظنی ارزش و اعتباری وجود ندارد، زیرا بناء عقلاء بر تبعیت از ظاهر می باشد. اما ظهور لفظ چیز دیگری می گوید و شکی باقی نمی ماند بر تبانی عقلاء بر حجیت ظهور و عمل به مقتضای آن.

نظر شیخ انصاری و آخوند خراسانی پیرامون اثبات حجیت ظواهر و ادله ی ایشان در این مورد را بیان نمایید.

شیخ انصاری در کتاب رسائل می فرماید: اصول وجودیة مانند اصالة الحقیقة و اصالة العموم و اصالة الاطلاق و مانند اینها همگی فردی از افراد اصالة الظهور هستند و بازگشت همه ی آنها به اصالة عدم القرینه است. به این معنی که اصالة الحقیقة باز گشت می کند به اصالة عدم المجاز و اصالة العموم به اصالة عدم المخصص و همینطور الی آخر.

علی الظاهر منظور شیخ انصاری از رجوع آن است که حجیت اصالة الظهور دلیلش صرفا از جهت بناء عقلاء به حجیت اصالة عدم القرینة است.

آخوند خراسانی نظری بر عکس شیخ انصاری دارد، ایشان معتقد است اصالة عدم القرینة به اصالة الظهور باز می گردد.

نظر مرحوم مظفر (ره) پیرامون اثبات حجیت ظواهر و ادله ی ایشان در این مورد را بیان نمایید.

ایشان می فرمایند: بنظر قول حق غیر از نظری است که شیخ انصاری و آخوند خراسانی فرمودند. بلکه آن چه عقلاء قبول دارند چیزی نیست مگر اصالة الظهور، هر چند بهتر است به جای اصالة الظهور گفته شود اصالة عدم القرینة. زیرا اصالة عدم القرینة خواستگاه اصالة الظهور است و اصالة الظهور محل بازگشت به اصالة عدم القرینة است.

اما دلیل ما بر این سخن: هنگامیکه نیاز به اجراء اصالة الظهور باشد، به ناچار باید احتمال داد متکلم دانا خلاف ظاهر کلامش را اراده کرده است، اگر چنین احتمالی داده شود از یکی از دو صورت زیر خارج نیست:

1)      شاید متکلم غفلت کرده و یا به اشتباه و خطاء یا موردی دیگر از نصب قرینه باز مانده است. در این گونه موارد متکلم به ظاهر کلامش ملتزم شده و سخن ایراد شده ی او نسبت به مستمع حجت بوده و برای متکلم نسبت به سایرین حجت خواهد بود. بنابراین ادعای غفلت و مانند آن شنیده نمی شود. این معنای اصالة الظهور نزد عقلاء است.

2)      شاید متکلم نصب قرینه کرده باشد، ولی برای ما وجود آن قرینه پوشیده و مخفی باشد. لذا اینجا جایگاه توهم جریان اصالة عدم القرینة است.

در حقیقت عقلاء قائل به حجیت اصالة الظهور هستند و می گویند هر چند احتمال وجود قرینه و اراده ی خلاف ظاهر در کلام وجود دارد اما ما به وجود چنین احتمالی وقعی نمی نهمیم و وجود این احتمال را کنار می گذاریم.

خلاصه کلام: صرفا نزد عقلاء یک اصل مورد قبول است و آن اصالة الظهور می باشد و یک بنا وجود دارد و آن بنا کنار گذاشتن وجود احتمال هر گونه عاملی که با ظهور منافات داشته باشد مانند احتمال غفلت یا خطاء یا نصب قرینه بر خلاف ظاهر و مانند اینها.

منظور از مقصودین بالافهام چیست و آیا ظهور لفظ برای غیر مقصودین بالافهام حجت هست یا نه؟ توضیح دهید.

مقصودین بالافهام کسانی هستند که طرف صحبت می باشند و سخن برای آنها گفته می شود. عنوان دیگر ایشان (من خوطب به) می باشد.

محقق قمی معتقد است کلام متکلم نسبت به غیر مقصودین بالافهام ظهور ندارد و حجت نیست. منظور از غیر مقصودین بالافهام مردم زمان ما و مانند ما هستند که زمان نزول قرآن حضور نداشتند و طرف صحبت قرآن نبوده اند.

لازم به ذکر است بیانات قرآن نیازمند به تفسیر و تاویل بوده و شامل افرادی که در زمان نزول قرآن نبوده اند نمی باشد. بنابراین موضوع قرآن با تالیفات سایر مؤلفین فرق دارد، زیرا قرآن صرفا مربوط به مقصودین بالافهام است و تالیفات سایر مصنفین مربوط به هر خواننده ای است که آن را می خواند. و اما در مورد سنت، با توجه به روایاتی که از معصومین (ع) صادر شده است آندسته از روایات که در صدد پاسخ به پرسش سائل می باشد، این موارد هم مخصوص مقصود بالافهام آن می باشد و برای غیر مقصود بالافهام آن حجت نیست. اما روایات عمومی یعنی روایاتی که روی سخن آنها همه ی انسانها در هر عصر و زمان هستند، عام بوده و مقصودین و غییر مقصودین بالافهام را در بر می گیرد و نسبت به ایشان حجت است.

هدف از نفی حجیت ظهور نسبت به غیر مقصودین بالافهام چیست؟

در این رابطه چند عقیده وجود دارد:

1) ممکن است کلامی نسبت به شخصی دارای ظهور ذاتی نباشد. (اصلا چیزی را نرساند)

جواب: این مورد، موردی است که وجدان آدمی آن را دروغ می شمارد.

2) ممکن است برای عقلاء روشی کاربردی جهت برطرف کردن احتمال وجود قرینه در ظواهر نسبت به غیر مقصودین بالافهام وجود نداشته باشد.

جواب: این ادعا بدون دلیل است، بلکه آنچه در روش عقلاء شناخته شده است عکس این مطلب می باشد.

3) ممکن است متکلم حکیم در کلام خود قرینه ای را نصب کند و آن قرینه را بر غیر مقصودین بالافهام بپوشاند در حالیکه این کار قبیح نبوده و باعث نقض غرض نباشد.

جواب: قول سوم صحیح است مگر در جایی که نصب قرینه به ظهور لفظ ضرر وارد کند.زیرا آنچه حجیت ظهور را قوام می دهد بنا به روش عقلاء نفی احتمال وجود قرینه است نه نفی احتمال وجود آن به حکم عقل و ملازمه میان حکم عقل و بناء عقلاء. بنابراین هرگاه احتمال وجود قرینه وجود داشته باشد عقل آن را نفی نمی کند، و نفی عقل ملازم با نفی احتمال وجود قرینه به بناء عقلاء نیست تا بتواند به حجیت ظهور نفعی برساند. بلکه ظهور، ظهور نیست مگر آنکه در آن احتمال وجود قرینه به حکم عقل ممکن باشد و اگر احتمال وجود قرینه به حکم عقل ممکن نباشد هر آینه کلام نص خواهد بود نه ظاهر. به طور کلی همیشه این احتمال همراه ما هست، که ممکن است در کلام متکلم قرینه ای پنهانی وجود داشته باشد و برای غیر مقصودین بالافهام نامشخص باشد ولی با توجه به روش عملی عقلاء چنین احتمالی قابل اعتنا نیست و بدان توجه نمی شود.

نظر علماء اخباری شیعه پیرامون حجیت ظواهر کتاب الله بر غیر معصومین (ع) را بنویسید.

بعضی از علماء اخباری معتقدند ظواهر کتاب الله برای غیر معصومین (ع) حجیت ندارند و نمی توان به ظاهر آن بدون ایراد نظر و بیان و تفسیر ائمه ی اهل بیت عمل نمود.

پاسخ علامه مظفر به عقیده ی اخباریان چیست؟ توضیح دهید.

ما در پاسخ به کسانیکه منکر حجیت ظواهر کتاب الله هستند می گوییم:

1)      اگر منظور شما از عدم حجیت ظاهر کتاب الله یعنی نباید بدون فحص و تحقیق در ظاهر آیات و آنچه مربوط به محتوای آن است، به ظاهر آیات عمل نمود، این سخن و عقیده درست است. زیرا این کار در مورد هر کلام عالی و با ارزشی طبیعی است. لذا معنای این سخن یعنی ظاهر کلام الله برای همه حجت است اما برای بعضی بلاواسطه و برای بعضی مع الواسطه.

2)      اما اگر منظور شما از عدم حجیت ظاهر کتاب الله یعنی در خصوص فهم قرآن و توجه به ظواهر کتاب الله صرفا با عنایت به روایات ائمه ی اهل بیت میسر است، یعنی مطلقا نمی توان به ظاهر قرآن متعرض شد و از آن حکم گرفت مگر از طریق بیانات اهل بیت و مطالبی که در باره آیه بیان فرموده اند. حتی کسانیکه ادبیات عربی را می دانند و اهل لغت عربی هستند و آیات ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقید و مجمل و مبین را نیز می دانند هم نمی توانند به ظاهر کتاب الله اخذ کنند و باید در این زمینه صرفا به بیانات ائمه ی اهل بیت استناد نمایند و از طریق آنان به فهم آیات بپردازند. این سخن و عقیده درست نیست، چون ما در رابطه با رد این قول دلایل گوناگونی داریم.

دلایل مرحوم مظفر در رد عقیده ی اخباریان را بنویسید.

دلایل ما عبارتند از:

1)      خود ائمه ی اهل بیت انسانها را به قرآن مجید ارجاع می دادند و حتی بر آنکه روایت صحیحه را از جعلی تشخیص دهند می فرمودند: آن روایات را به قرآن عرضه کنید اگر با قرآن موافقت داشت بپذیرید و اگر مطابقت نداشت کنار بگذارید.

2)      حتی از جانب ائمه ی اهل بیت مطلبی بزرگتر از مورد قبلی در دست است که فرمودند: هر آنچه از قول ما به شما می رسد همگی را به قرآن عرضه کنید.

3)      ائمه ی اهل بیت به ما فرمودند: هر شرطی که در ابواب مختلف عقود به دست شما رسید اگر مخالف کتاب الله است رد نمایید و کنار بگذارید.

4)      از ائمه ی اهل بیت اخبار خاصی وارد شده که دلالت دارند بر جواز تمسک به ظاهر کتاب الله مانند این فرموده امام صادق (ع) به زراره وقتی از امام پرسید: از کجا دانستید در وضوء باید به مقداری از سر مسح نمود؟! حضرت فرمود: به خاطر حرف (ب) در عبارت (و امسحوا برؤسکم). بدین ترتیب زراره یاد گرفت چگونه باید از ظاهر قرآن اخذ حکم نمود.

5)      اما در رابطه با روایاتی که از ائمه اهل بیت وارد شده و از تفسیر به رای قرآن منع نموده است؛ مثل حدیث مشهور پیامبر (ص) (هر کس قرآن را تفسیر به رای کند جایگاهش آتش جهنم است) باید گفت: تفسیر غیر از استفاده از ظاهر لفظ است و استفاده از ظاهر لفظ تفسیر نامیده نمی شود. لذا جمع میان تفسیر به رای و اخذ به ظاهر و جمع آنها با این دست از روایات آن خواهد بود که تفسیر به رای قرآن حرام است. به عبارت دیگر اجتهادهای شخصی و درک شخصی از آیات، بدون استناد به ادله ی محکم آن را تفسیر به رای می نامند. زیراکسی که تفسیر به رای می کند دیگر توجه، تحقیق و فحص از عام و خاص، مطلق و مقید، ناسخ و منسوخ و غیره نمی کند.

 

اصول فقه 4 بحث دلیل عقلی

منظور از دلیل عقلی چیست؟ توضیح دهید.

عقل به اعتبار آنچه را که ادراک می کند و آن ادراک بدان تعلق می گیرد به دو قسمت تقسیم می شود:

1)      عقل نظری: عبارت است از ادراک چیزی که سزاوار است دانسته شود. یعنی ادراک اموری که برای عقل واقع می گردند.

2)      عقل عملی: عبارت است از ادراک آنچه سزاوار است عمل شود، یعنی حکم عقل به اینکه کار را انجام بدهد یا نه.

وقتی می گوییم عقل یکی از منابع احکام شرعیه است و حجیت دارد آیا مراد حکم عقل نظری است یا حکم عقل عملی؟

پیش از پاسخ دادن به این پرسش باید چند اصطلاح و موضوع مورد بحث و تحقیق قرار بگیرد که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت. به طور کلی بحث ما در موضوع حجیت دلیل عقلی پاسخ به پرسش بالاست و محل نزاع ما هم درک این موضوع است.

منظور از عقل نظری چیست؟ توضیح دهید.

عقل نظری در ابتداء نمی تواند مستقلا به ادراک احکام شرعی بدون کمک گرفتن از ملازمه بین حکم عقل و شرع بپردازد. زیرا احکام اله توقیفی هستند و امکان علم پیدا کردن به آنها ممکن نیست مگر از راه شنیدن از پیامبر و معصومین آن هم به صورتی که صلاح و ضرورت ایجاب کند. زیرا احکام الله از قضایای اولیه و از آن چیزهایی که بتوان با حواس پنجگانه و تجربه و حدس بدست آورد نیستند. همان گونه که نمی توان به نفس احکام علم پیدا نمود، نمی توان به ملاکات احکام نیز علم پیدا کرد، مگر از راه شنیدن؛ زیرا ظن پیدا کردن به احکام نزد ما شیعیان قاعده و قانون مشخصی ندارد تا بتوان بوسیله ی آن به اسرار احکام الله و ملاکات جعل آن که بوسیله ی آنها احکام نزد عقل آشکار می گردد دست یافت. و ظن چیزی از حق را روشن نمی کند.

دلیل کسانی که حجیت عقل را نفی می کنند چیست؟ پاسخ مرحوم مظفر (ره) و دلیل او را شرح دهید؟

آنها می گویند احکام الله با عقل درک نمی شود، زیرا عقل انسانی نمی تواند به احکام الله و ملاکات آن علم پیدا کند. مرحوم مظفر می گوید: این سخن زمانی درست است که بخواهیم به وسیله ی این عقیده، استقلال عقل نظری را از ادراک احکام الله و ملاکات آن نفی نماییم. بلکه از دلیل عقلی حکم عقل نظری را به ملازمه میان حکم عقلی یا شرعی ثابت شده با حکم شرعی دیگر قصد کنیم. برای مثال به چند نمونه اشاره می شود:

1)      حکم عقل نظری در ملازمه میان حکم عقل و شرع در مساله ی اجزاء و مقدمه ی واجب و مانند اینها.

2)      حکم عقل نظری به استحاله ی تکلیف بلابیان که اگر به چنین تکلیفی شک پیدا شود، شارع حکم به برائت صادر می کند.

3)      حکم عقل نظری به مقدم داشتن اهم در مورد تزاحم میان دو حکم استنتاج شده از عقل و فعلیت داشتن حکم اهم نزد خداوند متعال.

4)      حکم عقل نظری به وجوب مطابقت حکم الله نسبت به آنچه بدان عقلاء در رای های ویژه ی خود حکم کرده اند.

این ملازمات و مانند اینها اموری حقیقی و واقعی هستند که عقل نظری بطور قطع آنها را درک کرده است.

بنابراین هرگاه عقل به ملازمه قطع پیدا کرد، باید قطع پیدا نمود به ثبوت لازم که عبارت است از حکم شارع مقدس. و با قطع پیدا کردن، آن دلیل قطعی حجت خواهد بود و نهی از قطع مستحیل است، بلکه بوسیله ی قطع حجیت هر حجتی ثابت می شود.

منظور از عقل عملی چیست؟ توضیح دهید.

عقل عملی هم مانند عقل نظری نمب تواند به تنهایی درک کند که فلان عمل انجام شده، نزد شارع سزاورار هست یا نه! زیرا این درک از امور واقعیه است که بوسیله ی عقل نظری درک می شوند نه به وسیله ی عقل عملی. البته عقل عملی مستقلا به درک این که این عمل به خودی خود از آن نوع اعمالی است که باید انجامش داد یا نباید انجام داد، می پردازد با قطع نظر از نسبتش به شارع مقدس. به عبارت دیگر عقل عملی در انجام عمل حاکم است نه آنکه از حاکم دیگری خبر دهد.

وقتی برای عقل عملی این ادراک حاصل شود، به دنبال آن عقل نظری خواهد آمد و به ملازمه میان حکم عقل عملی و حکم شارع حکم خواهد کرد، یا اینکه حکم نمی کند. پس بعد از حکم عقل نظری به ملازمه میان حکم عقل و شرع، حکم شارع به سبیل قطع کشف می شود.

وجه حجیت عقل چیست؟ نظر مرحوم مظفر (ره) را توضیح دهید.

دلیل عقلی پس از آنکه موجب قطع به حکم شارع شد، پس می توان کفت دلیل عقلی حجت است؛ یعنی چیزی ماوراء قطع حجت نیست پس به وسیله قطع منتهی می شویم به اینکه حجیت هر حجتی بدست می آید. پس قطع به ذاتش حجت است. لذا برداشتن حجت از حکم و دلیل عقلی، عقلایی نیست.

بله همه ی آنچه ممکن است در آن شک شود، صغریات استدلالهای عقلی است، یعنی ثبوت ملازمه در مستقلات عقلیه یا در غیر مستقلات عقلیه. ما در این جا پیرامون حجیت عقل برای اثبات حکم شرعی سخن می گوییم پس از آنکه ملازمه میان حکم عقل و شرع را ثابت کردیم.

اما آنچه از اهل بیت وارد شده است مانند اینکه (ان دین الله لایصاب بالعقول) {دین خدا با عقل سنجیده نمی شود} در برابر آن نیز روایاتی داریم که می گوید: {خداوند بر انسانها دو حجت قرار داد، حجت ظاهری و حجت باطنی، اما حجت ظاهری پیامبران هستند و امامان و حجت باطنی عقل می باشد.

جهت حل این تعارض ظاهری میان احادیثی که ذکر شد، باید گفت: مقصود از روایات نوع اول بیان این نکته است که احکام و مدارک آن با عقل سنجیده نمی شود. یعنی عقل به تنهایی و مستقل نمی تواند ملاک احکام و مدارک آنها را کشف کند که این سخن، سخن درستی است.اما احادیث گروه دوم می گویند: عقل حجت باطنی خداوند است، لذا وظیفه اش آن است که ملازمه میان حکم شرع و عقل را به قطع درک کند نه بر اساس ظنون و اوهام.

 

اصول فقه 4 بحث اجماع

اجماع را تعریف کنید؟

معنای لغوی اجماع اتفاق نظر علماء در یک موضوع را گویند.

در معنای تخصصی به اتفاق نظر خاص علماء گفته می شود.

اجماع در موارد زیر به صورتی تخصصی تعریف شده است:

1)      اتفاق نظر فقهاء مسلمان بر یک حکم شرعی.

2)      اتفاق نظر صاحب نظران و کارشناسان مسلمان بر یک حکم شرعی.

3)      اتفاق نظر امت پیامبر اسلام (ص) بر یک حکم شرعی.

نظر علماء اهل سنت در رابطه با اجماع چیست؟

علماء اهل سنت، اجماع را یکی از دلایل اخذ حکم شرعی، در برابر کتاب و سنت می دانند. ابوبکر باقلانی می گوید: فقهاء بر صحت اجماع دوره ی اول اسلامی اتفاق نظر دارند، و آن را حجت خدا می دانند. او معتقد است: در میان امت اسلامی اجماع بر خطاء به وقوع نمی پیوندد. دلیل بر صحت اجماع قول خداوند در قرآن است که فرمود: ( وكذلك جعلناكم أمة وسطا لتكونوا شهداء على الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا) (بقره/143) چنين است كه شما را بهترين امّتها گردانيديم تا بر مردمان گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.

این آیه از دو جهت بر اجماع دلالت می نماید:

1) منظور از (وسطا) که در آیه آمده یعنی عدل در لغت یعنی (کسی که در اوج عدالت و معنای واقعی آن باشد) فرموده ی خداوند بر اینکه امت اسلامی دارای عدالت هستند چنین دلالت دارد که باید سخن آنان را قبول کرد و روش آنان را پذیرفت.

2) خداوند امت اسلامی پیشن را (شهید) برای آیندگان قرار داده است، همان گونه که پیامبر را شهید برای امت خود قرار داد. شهید به معنای ناظر و آگاه به اوضاع و احوال ترجمه شده است. لذا خداوند امت اسلام را شهید معرفی فرمود زیرا قول آنها حجت می باشد و گواهیشان مورد پذیرش است؛ چنانکه قول و گواهی پیامبر (ص) نزد امت اسلامی مورد پذیرش و قبول است.

 

دیدگاه کلی امامیه بر اجماع چیست؟

امامیه اجماع را یکی از ادله ی شرعی می دانند، ولی تنها از ناحیه ی شکلی و اسمی. پس آن را به عنوان دلیلی مستقل در برابر کتاب و سنت معتبر نمی دانند. بلکه زمانی آن را معتبر می دانند که کاشف از سنت و قول معصوم (ع) باشد. بنابراین حجیت و عصمت مربوط به اجماع نیست، بلکه اگر حجیتی دارد، در حقیقت قول معصوم (ع) است که از طریق اجماع بدست آمده است.

اجماع نزد علماء امامیه چیست؟

علماء امامیه می فرمایند: حجیت اجماع در حقیقت زمانی است که به طور قطعی کشف از قول معصوم (ع) نماید. بنابراین حجیت اجماع، مربوط به خود اجماع نیست، بلکه آن چیزی است که توسط اجماع کشف شده است. (یعنی قول معصوم). لذا بدین ترتیب اجماع داخل در بحث سنت می گردد و دلیلی مستقل در برابر سنت نیست؛ پس اگر ارزشی وجود دارد مربوط به سنت است نه اجماع.

دلایل امامیه بر نظرشان پیرامون اجماع چیست بیان کنید؟

1)      نزد ما امامیه قیمت عملی برای اجماع وجود ندارد، مگر آن زمان که کشف از قول معصوم (ع) نماید.

2)      اجماع به منزله ی خبر متواتر است که به نحو قطع از قول معصوم کشف می نماید. بدین معنا که خبر متواتر راساً به خودی خودش دلیل بر حکم شرعی نیست بلکه دلیل بر دلیل حکم شرعی است، به همچنین اجماع نیز به خودی خودش دلیل بر حکم شرعی نیست، بلکه، دلیل بر دلیل است.

3)      اجماع دلیل قطعی بر خود نظر امام معصوم (ع) است، نه اینکه بر لفظی خاص برای نظر امام معصوم دلالت نماید؛ یعنی به وسیله ی اجماع ثابت نمی شود که معصوم (ع) لفظ خاص معینی برای بیان حکم را فرموده باشد.

4)      بدین ترتیب اجماع دلیل لبی (عقلی) مانند دلیل عقلی می باشد.

5)      اهل سنت معتقد هستند که در اجماع همه ی مسلمین باید یک نظر را داشته باشند، اما ما امامیه معتقدیم اگر اجماع کشف از قول معصوم بنماید واجب نیست که همه ی مسلمین با هم اتفاق نظر داشته باشند. صرفا این مقدار کافی است که از اتفاق علماء قول معصوم کشف گردد، خواه تعداد علماء کم باشد یا زیاد تفاوتی نمی کند.

6)      اجماع زمانی حجت است که به سبب آن علم به قول معصوم (ع) حاصل گردد، در غیر این صورت نزد ما امامیه هیج قیمت و ارزشی برای اجماع وجود ندارد.

راههای کشف اجماع چیست؟ نام ببرید.

برای چگونگی کشف قول معصوم از طریق اجماع راههای مختلفی بیان شده است که از مجموع راههای معرفی شده در این جا راههای چهارگانه ی معروف را نام می بریم:

1)      طریقة الحس (اجماع دخولی)

2)      طریقة اللطف.

3)      طریقة الحدس.

4)      طریقة التقریر.

از انواع راههای کشف از قول معصوم به وسیله ی اجماع طریقة الحس را توضیح دهید.

به این اجماع، اجماع دخولی گویند. این راه نزد قدماءعلماء ما مانند سید مرتضی (ره) معروف می باشد. ما حصل این راه آن است که علم قطعی پیدا می شود به دخول امام معصوم در میان اجماع کنندگان بدون آنکه امام معصوم (ع) در میان اجماع کنندگان شناخته شود.

چگونگی کشف قول معصوم از این طریق آن است که شخص تحصیل کننده ی اجماع بشخصه در اقوال علماء تتبع و تفحص کند و از روی اتفاق نظر آنها اجماع را بیابد، و بفهمد میان آن اتفاق نظر اقوال متمایز از اشخاص مجهول وجود دارد تا آنکه برایش علم حاصل شود به اینکه امام (ع) از جمله ی آن اجماع کنندگان می باشد. از واضحات است که این روش غالبا محقق نمی شود مگر برای کسی که در عصر امام معصوم (ع) وجود داشته باشد.

علماء ذکر کردند در اجماع از این طریق، مخالفت افراد معلوم النسب اگر چه زیاد باشند از کسی که می دانند غیر امام باشد ضرری در حجیت اجماع وارد نمی کند، به خلاف مجهول النسب به وجهی که احتمال داده شود که او امام است.

از انواع راههای کشف از قول معصوم به وسیله ی اجماع طریقة اللطف را توضیح دهید.

از اتفاق نظر علماء موجود در زمان امام معصوم و عدم ردع (عدم مخالفت) از طرف امام معصوم پیرامون آنچه آن علماء بر آن اتفاق نظر پیدا کرده اند، عقلا نظر امام معصوم از آن اجماع کشف می گردد.

بر اساس قاعده ی لطف، همان گونه که انتصاب امام و عصمتش حکم می کند، امام (ع) اگر چنانچه در مسئله ای که مفتیان (فقهاء) بر آن اتفاق نظر پیدا کرده اند چیزی خلاف حق پیدا نمود، باید با آن مخالفت نماید، و اگر نه هر آینه در وظیفه ی امامت اخلال پدید می آید و بزرگترین وظیفه ی امام که همان تبلیغ احکام دین است، و ایشان به خاطر آن منصوب به امامت شده اند، ناتمام می ماند.

لازمه ی این روش آن است که: مناظره میان علماء بر مخالفت ایشان با یکدیگر به طور مطلق خواه از شخص شناخته شده باشد یا ناشناس با علم به اینکه او امام نیست و نزد او دلیل و برهان بر صحت فتوایش وجود ندارد، باید لحاظ گردد.

از انواع راههای کشف از قول معصوم به وسیله ی اجماع طریقة الحدس را توضیح دهید.

این روش آن است که قطع پیدا شود، آنچه فقهاء امامیه بدان می رسند و اتفاق نظر پیدا می کنند از طرف امام و رییس آنها دست به دست به ایشان رسیده است. پس، از اتفاق نظر علماء در یک مسئله با آنکه در بیشتر مسائل با یکدیگر مخالف بوده و اختلاف نظر دارند، دانسته می شود که این اتفاق مستند به نظر امامشان بوده نه از اختراعات و دست به یکی کردنشان. بیشتر علماء متاخر شیعه این عقیده را دارند.

لازمه ی این روش آن است که: اتفاق نظر علماء باید در همه ی عصرها از عصر ائمه گرفته تا زمانی که ما در آن هستیم به طور یکسان واقع گردد. زیرا اتفاق نظر علماء یک عصر در یک مسئله با مخالفت علماء متقدم و متاخر از آنها در همان مسئله حصول قطع به آن را به چالش کشانده، بلکه مخالفت شخص معلوم النسب که به سخنانش می توان اعتماد پیدا نمود را در برابر شخص ناشناس را نیز به چالش می کشد.

از انواع راههای کشف از قول معصوم به وسیله ی اجماع طریقة التقریر را توضیح دهید.

این اجماع زمانی محقق می شود که علماء در پیشگاه امام معصوم به اتفاق نظری برسند در حالی که امام معصوم امکان مخالفت با آنها را با بیان قول حق داشته باشد یا آنکه می توانسته در میان آنها اختلاف ایجاد نماید ولی این کار را انجام نداده است، بنابراین اتفاق نظر علماء بر حکمی اقرار معصوم به نفع آنها و امضاء آنچرا که بدان رسیده اند را کشف می کند. بدین ترتیب این امضاء دلیل می شود بر اینکه آنچه علماء بدان اتفاق نظر پیدا کردند همان حکم الله واقعی می باشد.

بررسی و سنجش روشهای معرفی شده:

با توجه به مسائلی که بیان شد و راههایی که معرفی گردید ذکر چند نکته مهم می نماید:

1)      اجماع زمانی حجت است که کشف قطعی از قول امام معصوم نماید، از هر راه و هر روشی که باشد.

2)      ایمان به حصول اجماع کاشف از قول معصوم از راه بخصوصی نیست بلکه مناط حصول قطع و یقین به قول امام معصوم است.

3)      حصول قطع به قول معصوم از راه اجماع کمیاب است؛ بنابراین ارزشی برای بیشتر اجماعاتی که در عصر غیبت امام معصوم تحصیل می شوند، باقی نمی ماند.

توضیحات:

رای و نظری که اجماع کنندگان بدان می رسند از دو حال خارج نیست:

1)      برای آن مستند و دلیل ندارند.

2)      برای آن مستند و دلیل دارند.

فرض اول صحیح نیست، زیرا چنین وضعی عادتاً در حق ایشان محال می باشد. بنابراین فرض دوم باقی می ماند و آن اینکه اجماع کنندگان مدارکی در اختیار داشتند که امروزه به دست ما نرسیده است ولی برای آن علماء آن مدارک معلوم بوده است.

با توجه به این نکته مدرک مورد استفاده توسط علماء چه بوده است؟

مدرک علماء در اجماعاتشان چه بوده است؟

مدارک احکام اسلامی نزد علماء شیعه به چهار دسته تقسیم می شوند:

1)      کتاب.

2)      سنت.

3)      اجماع.

4)      عقل.

با توجه به این، باید هر یک از این مدارک بررسی شود تا ببینیم آیا می توانند مدرک برای اجماع باشند یا نه؟

اگر فرض کنیم علماء اجماعی انجام داده اند که مدرک مورد استفاده ی ایشان در آن اجماع آیه ای از آیات قرآن باشد، آیا کتاب می تواند مدرک برای اجماع باشد یا خیر؟

اگر فرض کنیم آیه ای از آیات قرآن مدرک و دلیل باشد برای اجماعی که علماء انجام داده اند، چنین فرضی صحیح نیست، زیرا چگونه می توان فرض کرد آیه ای مدرک برای اجماع آنان باشد و آیه نزد ایشان معلوم بوده و برای ما مخفی باشد؛ (یعنی به دست ما نرسیده باشد) و اگر چنانچه فرض کنیم ایشان از آیه ی مورد استفاده در اجماعشان چیزی را فهمیده باشند که برای ما مخفی باشد، باید گفت فهم آنان از آیه برای ما حجت نیست.

اگر فرض کنیم علماء اجماعی انجام داده اند که مدرک مورد استفاده ی ایشان در آن اجماع، اجماع دیگری باشد، آیا اجماع می تواند مدرک برای اجماع باشد یا خیر؟

جواب به این پرسش واضح است، اجماع نمی تواند مدرک برای اجماعی باشد که علماء انجام داده اند؛ زیرا اگر اجماع به عنوان مدرک برای اجماعی باشد که علماء انجام داده اند همین پرسش برای آن اجماع هم مطرح می شود که مدرک آن اجماع چیست؛ این پرسش پشت سر هم تکرار می شود و ایجاد دور و تسلسل می نماید.

اگر فرض کنیم علماء اجماعی انجام داده اند که مدرک مورد استفاده ی ایشان در آن اجماع دلیل عقلی باشد، آیا عقل می تواند مدرک برای اجماع باشد یا خیر؟

منفی بودن پاسخ به این پرسش نیز واضح است، زیرا نمی توان در اینجا قضیه ای عقلی را تصور نمود که به وسیله ی آن، علماء عصری به حکم شرعی دست یافته اند که برای ما پوشیده و برای آن علماء معلوم بوده باشد. زیرا می دانیم که اگر قرار باشد قضیه ای عقلی به عنوان مدرک برای حکم شرعی باشد، باید تطابق نظر علماء در رابطه با آن قضیه ی عقلی وجود داشته باشد، والا نمی توان از آن قضیه به عنوان دلیل استفاده نمود.

کدام مدرک و دلیل می تواند در یک اجماع مورد استفاده قرار گیرد و مورد قبول باشد؟

از میان مدارک موجود، تنها سنت است که می تواند به عنوان دلیل و مدرک در یک اجماع مورد استفاده قرار بگیرد، به این صورت که اجماع کنندگان در اجماعشان به روایتی از معصوم استناد کنند که آن روایت نزد آنان معلوم باشد و برای ما مخفی. یعنی آن روایت در زمان آنان بوده باشد ولی بر اثر مرور زمان از بین رفته و به دست ما نرسیده باشد.

آیا اجماعی که مدرک آن سنت باشد، افاده ی قطع به حکم شرعی می کند یا نه؟ چرا؟

چنین اجماعی افاده ی قطع به حکم شرعی یا کشف از حجت شرعی نمی کند. به خاطر این احتمال که ممکن است اجماع کنندگان  سند آن خبر را معتبر بدانند ولی کسانی پیدا شوند که وقتی سند خبر را بررسی می کنند نتوانند از آن روایت استفاده کنند و حجیتی برای آن قائل نباشند، پس از کجا برای ما علم حاصل شود که اجماع کنندگان به روایتی استناد کرده باشند که نزد همه ی علماء حجیتش مورد تایید باشد. حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که آن روایت از نظر سند حجت است از کجا معلوم که آن خبر مورد ادعا در مسئله ی ما نص در حکم باشد. فهم آن علماء اجماع کننده و آنچه نزد آنان ظهور پیدا کرده به ما نفعی نمی رساند، همچنین ظهور دلیل نزد عده ای مستلزم این نیست که نزد همه دلیل باشد. و فهم هر کس نزد دیگران حجت نیست. جهت نمونه می توان به اجماع علماء متقدم اشاره نمود که آنان با استناد به روایاتی به نجاست آب چاه با ملاقات با نجاست نظر داده بودند که علماء بعدی با استناد به همان روایات حکم به پاک بودن آب چاه با ملاقات با نجاست دادند. چه بسا خبری که برای اجماع کنندگان به عنوان مدرک مورد اعتماد باشد که اگر آن خبر به دست ما می رسید و ما از آن اطلاع پیدا می کردیم نمی توانستیم از آن استفاده کنیم و همان حکمی را صادر نماییم که آن علماء صادر کرده اند.

از میان چهار طریق نام برده شده برای اجماع کدام روش مورد قبول است؟

با توجه به مطالب ذکر شده می توان کفت که: انواع روشهای ذکر شده برای اجماع، هیچ کدام نمی توانند دلالت بر ایجاد قطع به قول معصوم نمایند، جز اجماع دخولی که آن هم به نسبت به زمان ما که از عصر معصومین فاصله گرفته ایم، غیر عملی می باشد.

چرا اجماع از طریق قاعده ی لطف نمی تواند مورد استناد قرار بگیرد؟

قاعده ی لطف اقتضاء می کند که امام (ع) موافق با رای و نظر اجماع کنندگان باشد. مرحوم مظفر و شیخ انصاری و سید مرتضی موافق با این روش نیستند، ایشان برای نظر خود دلایلی را ذکر کردند و افرادی مانند شیخ طوسی موافق با این روش هستند. مرحوم مظفر بر این روش دو اشکال مطرح نمودند و ضمن آن نظر خود را بیان فرمودند:

1)      در مسئله ی قاعده ی لطف آیا ظهور امام زمان و یا غیبت ایشان مهم است یا بیان حکمی از احکام دین که علماء در بیان آن به خطاء رفته اند؟ مطمئنا ظهور ایشان مهم است، و حال می بینیم که ایشان همچنان در پس پرده ی غیبت هستند، حال چه اشکالی وجود دارد که بگوییم: همان دلایلی که باعث غیبت امام زمان شده همانها باعث پوشیده شدن احکام دین میان علماء شده است.

2)      مسئله ای که ما در رابطه با آن بحث می کنیم اجماع است، در حالیکه علاوه بر اجماع، مسائل اختلافی در فقه بسیار ملاحظه می شود که میان علماء تفاوت آراء را ایجاد کرده است؛ اگر بخواهیم قائل به قاعده ی لطف شویم چه بسا که امام زمان به جای آنکه رفع اشتباه در اجماع را انجام دهند، بهتر بود رفع اختلاف و اشتباه در مسائل اختلافی می نمودند تا اینهمه اختلاف وجود نداشته باشد، در حالیکه می بینیم ایشان چنین نکرده اند و همچنان اختلافات فقهی وجود دارد و ما نیز موافق با نظریه ی افتتاح باب اجتهاد هستیم. بنابراین تا زمانی که اختلافات فقهی موجود است، فرصت و مجال برای قائل شدن به قاعده ی لطف در رفع نزاع در اجماع قابل قبول نیست. لذا طریقة الطلف نمی تواند قابل قبول باشد.

چرا اجماع از نوع طریقة الحدس نمی تواند مورد استناد قرار بگیرد؟

با توجه به تعریفی که از طریقة الحدس در اختیار ماست و روشی که در آن وجود دارد حصول قطع برای انسان در این اجماع آسان نیست، جز آنکه اتفاق نظر علماء از نوع مسائل ضروریات دین یا مذهب باشد. مثل این اتفاق نظر عادتا باید مستلزم موافقت آنچه بدست آمده، با قول امام معصوم باشد و اگر چه مستند اجماع کنندگان خبر واحد یا اصل باشد.

چرا اجماع از نوع طریقة التقریر نمی تواند مورد استناد قرار بگیرد؟

این روش همانند سایر موارد مثل لطف و حدس قابل اجراء نیست نه در عصر حضور معصوم و نه در عصر غیبت. زیرا امامان معصوم در زمان حضورشان روش اجتهاد را به اصحاب خود آموزش می دادند و همان روشها ادامه یافت و در عصر غیبت علماء اسلام روش اجتهاد را ادامه دادند و در حال حاضر با اعتقاد به افتتاح باب اجتهاد راه استکشاف احکام شرعی مفتوح است و می توان احکام را بدست آورد.

اجماع به چند دسته تقسیم می گردد؟ نام برده و تعریف کنید.

اجماع به دو دسته تقسیم می گردد:

1)      اجماع محصل: مقصود از اجماع محصل، اجماعی است که خود فقیه آن اجماع را با تتبع و تفحص میان اقوال اهل فتوی (مفتیان) تحصیل نماید. (پیدا کند) این اجماع، اجماعی است که پیش از این بدان اشاره شد.

2)      اجماع منقول: مقصود از آن، اجماعی است که خود فقیه آن را تحصیل نکرده باشد، بلکه آن اجماعی که فقهاء آن ر ا تحصیل کرده اند با یک واسطه یا چند واسطه به کاربر اجماع انتقال داده شده باشد.

انتقال اجماع منقول به چند صورت انجام می پذیرد؟

1)      انتقال اجماع گاهی به صورت خبر متواتر انجام می شود. حکم چنین اجماعی از جهت حجیت داشتن مانند حکم اجماع محصل می باشد.

2)      انتقال اجماع گاهی به صورت خبر واحد انجام می شود.

تبصره:

هرگاه اصولیون در بیانات خود به طور مطلق عنوان اجماع منقول را بکار بردند منظورشان همین نوع دوم می باشد و میان ایشان درباره ی حجیت این نوع از اجماع اختلاف نظر وجود دارد.

نظر اصولیون پیرامون حجیت داشتن یا نداشتن اجماع منقول چیست؟ توضیح دهید.

در این باره سه نظر وجود دارد:

1)      اجماع منقول مطلقا حجت است. زیرا که از نوع خبر واحد می باشد.

2)      اجماع منقول مطلقا حجت نیست. زیرا از نوع خبرهای واحد دارای حجیت نیست.

3)      بعضی از علماء قائل به تفصیل شده اند که اگر اجماع منقول از طریقة الحدس بدست آمده باشد، حجت است و اگر از طریقة اللطف یا طرق دیگر حاصل شده باشد، حجت نیست.

نظر مرحوم مظفر (ره) درباره ی اجماع منقول چیست؟

ایشان قول سوم را پذیرفتند و با نظر خود قائل به تفصیل شده اند. ایشان می فرماید:

1)      اگر اجماع منقول در نظر منقول الیه (کسی که اجماع برای او نقل شده) کاشف از حکم شرعی و یافته شده از نظر امام معصوم باشد، چنین اجماعی حجت است.

2)      اگر اجماع منقول در نظر ناقل (کسی که اجماع را نقل می کند) کاشف از حکم شرعی باشد، ولی برای منقول الیه چنین نباشد، آن اجماع حجت نیست.

دلیل این نظر آن است که قبلا گفتیم: ادله ی حجیت خبر واحد دلالت بر تصدیق ناقل در نظرها و آرائش ندارد.

دلایل مرحوم مظفر (ره) بر رد دو نظر دیگر چیست؟

1)      ادله ی حجیت خبر واحد فقط بر وجوب راستگو شمردن شخص ثقه دلالت دارند و بر تصویب او در اعتقاد و حدسش دلالتی ندارد.

2)      وجوب تعبد به خبر واحد شامل همه ی اخبارهای واحد نیست، بلکه اختصاص به خبر حاکی از حکم شرعی یا دارای اثر شرعی می باشد، به همین خاطر شارع به ما می فرماید که به خبر واحد متعبد باشید؛ این مسئله شامل ادله ی حجیت خبر واحد نیست.

3)      اجماع های منقولی که از طریق اجماع دخولی بدست نیامده، بلکه از طرق دیگر اخذ شده به دلالت مطابقی حاکی از قول علماء است، و اقوال علماء به خودی خود حکم شرعی یا دارای اثر شرعی نیستند.

4)      بنابراین می گوییم اقوال علماء به خودی خود مشمول ادله ی خبر واحد نیستند بلکه خبر واحدی را باید قبول کرد که در آن حکم صادره از قول معصوم (ع) وجود داشته باشد.

دلایل مرحوم مظفر پیرامون عقیده ی خودشان چیست؟ توضیح دهید.

1)      اجماعی را که ناقل بدان خبر می دهد، مستلزم آن است که در نظر منقول الیه کشف از حکم صادره از معصوم نماید.

2)      اگر اجماع تحصیل شده از نظر ناقل، کشف از نظر و رای معصوم ننماید مستلزم این نیست که از نظر منقول الیه چنین باشد، بلکه ممکن است ناقل از اجماع، کشف از نظر معصوم نکند. چون طریقه ی کشف اجماع را ممکن است قبول نداشته باشد ولی منقول الیه آن طریقه را قبول داشته و بدان اعتماد کند. بنابراین اخذی که منقول الیه نموده به خاطر رای ناقل نبوده، بلکه به خاطر خبر داده شده توسط ناقل بوده است. لذا چون بنا را بر صحت نقل گذاشته چون ناقل عادل بوده به آن خبر (اجماع منقول) اعتماد کرده و بدان متعبد شده است.

3)      اجماع منقول به دلالت التزامی، دلالت بر صدور حکم از جانب معصوم (ع)، و چون از نوع خبر است باز از روی دلالت التزامی حجیتش مشمول ادله ی حجیت خبر است، اگر چه ممکن است از باب مدلول مطابقی حجت نباشد ولی از باب مدلول التزامی حجت باشد. چون دلالت التزامی تابع دلالت مطابقی از جهت حجیت داشتن یا نداشتن نیست اگر از باب ثبوت دلالت التزامی تابع دلالت مطابقی می باشد.

4)       

درس اصول فقه 4 مبحث حجیت دلیل عقل

منظور از دلیل عقلی چیست؟ توضیح دهید.

عقل به اعتبار آنچه را که ادراک می کند و آن ادراک بدان تعلق می گیرد به دو قسمت تقسیم می شود:

1) عقل نظری: عبارت است از ادراک چیزی که سزاوار است دانسته شود. یعنی ادراک اموری که برای عقل واقع می گردند.

2) عقل عملی: عبارت است از ادراک آنچه سزاوار است عمل شود، یعنی حکم عقل به اینکه کار را انجام بدهد یا نه.

وقتی می گوییم عقل یکی از منابع احکام شرعیه است و حجیت دارد آیا مراد حکم عقل نظری است یا حکم عقل عملی؟

پیش از پاسخ دادن به این پرسش باید چند اصطلاح و موضوع مورد بحث و تحقیق قرار بگیرد که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت. به طور کلی بحث ما در موضوع حجیت دلیل عقلی پاسخ به پرسش بالاست و محل نزاع ما هم درک این موضوع است.

منظور از عقل نظری چیست؟ توضیح دهید.

عقل نظری در ابتداء نمی تواند مستقلا به ادراک احکام شرعی بدون کمک گرفتن از ملازمه بین حکم عقل و شرع بپردازد. زیرا احکام اله توقیفی هستند و امکان علم پیدا کردن به آنها ممکن نیست مگر از راه شنیدن از پیامبر و معصومین آن هم به صورتی که صلاح و ضرورت ایجاب کند. زیرا احکام الله از قضایای اولیه و از آن چیزهایی که بتوان با حواس پنجگانه و تجربه و حدس بدست آورد نیستند. همان گونه که نمی توان به نفس احکام علم پیدا نمود، نمی توان به ملاکات احکام نیز علم پیدا کرد، مگر از راه شنیدن؛ زیرا ظن پیدا کردن به احکام نزد ما شیعیان قاعده و قانون مشخصی ندارد تا بتوان بوسیله ی آن به اسرار احکام الله و ملاکات جعل آن که بوسیله ی آنها احکام نزد عقل آشکار می گردد دست یافت. و ظن چیزی از حق را روشن نمی کند.

دلیل کسانی که حجیت عقل را نفی می کنند چیست؟ پاسخ مرحوم مظفر (ره) و دلیل او را شرح دهید؟

آنها می گویند احکام الله با عقل درک نمی شود، زیرا عقل انسانی نمی تواند به احکام الله و ملاکات آن علم پیدا کند. مرحوم مظفر می گوید: این سخن زمانی درست است که بخواهیم به وسیله ی این عقیده، استقلال عقل نظری را از ادراک احکام الله و ملاکات آن نفی نماییم. بلکه از دلیل عقلی حکم عقل نظری را به ملازمه میان حکم عقلی یا شرعی ثابت شده با حکم شرعی دیگر قصد کنیم. برای مثال به چند نمونه اشاره می شود:

1) حکم عقل نظری در ملازمه میان حکم عقل و شرع در مساله ی اجزاء و مقدمه ی واجب و مانند اینها.

2) حکم عقل نظری به استحاله ی تکلیف بلابیان که اگر به چنین تکلیفی شک پیدا شود، شارع حکم به برائت صادر می کند.

3) حکم عقل نظری به مقدم داشتن اهم در مورد تزاحم میان دو حکم استنتاج شده از عقل و فعلیت داشتن حکم اهم نزد خداوند متعال.

4) حکم عقل نظری به وجوب مطابقت حکم الله نسبت به آنچه بدان عقلاء در رای های ویژه ی خود حکم کرده اند.

این ملازمات و مانند اینها اموری حقیقی و واقعی هستند که عقل نظری بطور قطع آنها را درک کرده است.

بنابراین هرگاه عقل به ملازمه قطع پیدا کرد، باید قطع پیدا نمود به ثبوت لازم که عبارت است از حکم شارع مقدس. و با قطع پیدا کردن، آن دلیل قطعی حجت خواهد بود و نهی از قطع مستحیل است، بلکه بوسیله ی قطع حجیت هر حجتی ثابت می شود.

منظور از عقل عملی چیست؟ توضیح دهید.

عقل عملی هم مانند عقل نظری نمب تواند به تنهایی درک کند که فلان عمل انجام شده، نزد شارع سزاورار هست یا نه! زیرا این درک از امور واقعیه است که بوسیله ی عقل نظری درک می شوند نه به وسیله ی عقل عملی. البته عقل عملی مستقلا به درک این که این عمل به خودی خود از آن نوع اعمالی است که باید انجامش داد یا نباید انجام داد، می پردازد با قطع نظر از نسبتش به شارع مقدس. به عبارت دیگر عقل عملی در انجام عمل حاکم است نه آنکه از حاکم دیگری خبر دهد.

وقتی برای عقل عملی این ادراک حاصل شود، به دنبال آن عقل نظری خواهد آمد و به ملازمه میان حکم عقل عملی و حکم شارع حکم خواهد کرد، یا اینکه حکم نمی کند. پس بعد از حکم عقل نظری به ملازمه میان حکم عقل و شرع، حکم شارع به سبیل قطع کشف می شود.

وجه حجیت عقل چیست؟ نظر مرحوم مظفر (ره) را توضیح دهید.

دلیل عقلی پس از آنکه موجب قطع به حکم شارع شد، پس می توان کفت دلیل عقلی حجت است؛ یعنی چیزی ماوراء قطع حجت نیست پس به وسیله قطع منتهی می شویم به اینکه حجیت هر حجتی بدست می آید. پس قطع به ذاتش حجت است. لذا برداشتن حجت از حکم و دلیل عقلی، عقلایی نیست.

بله همه ی آنچه ممکن است در آن شک شود، صغریات استدلالهای عقلی است، یعنی ثبوت ملازمه در مستقلات عقلیه یا در غیر مستقلات عقلیه. ما در این جا پیرامون حجیت عقل برای اثبات حکم شرعی سخن می گوییم پس از آنکه ملازمه میان حکم عقل و شرع را ثابت کردیم.

اما آنچه از اهل بیت وارد شده است مانند اینکه (ان دین الله لایصاب بالعقول) {دین خدا با عقل سنجیده نمی شود} در برابر آن نیز روایاتی داریم که می گوید: {خداوند بر انسانها دو حجت قرار داد، حجت ظاهری و حجت باطنی، اما حجت ظاهری پیامبران هستند و امامان و حجت باطنی عقل می باشد.

جهت حل این تعارض ظاهری میان احادیثی که ذکر شد، باید گفت: مقصود از روایات نوع اول بیان این نکته است که احکام و مدارک آن با عقل سنجیده نمی شود. یعنی عقل به تنهایی و مستقل نمی تواند ملاک احکام و مدارک آنها را کشف کند که این سخن، سخن درستی است.اما احادیث گروه دوم می گویند: عقل حجت باطنی خداوند است، لذا وظیفه اش آن است که ملازمه میان حکم شرع و عقل را به قطع درک کند نه بر اساس ظنون و اوهام.

 

اصول فقه 4 قسمت اول

اجماع را تعریف کنید؟

معنای لغوی اجماع اتفاق نظر علماء در یک موضوع را گویند.

در معنای تخصصی به اتفاق نظر خاص علماء گفته می شود.

اجماع در موارد زیر به صورتی تخصصی تعریف شده است:

1)   اتفاق نظر فقهاء مسلمان بر یک حکم شرعی.

2)   اتفاق نظر صاحب نظران و کارشناسان مسلمان بر یک حکم شرعی.

3)   اتفاق نظر امت پیامبر اسلام (ص) بر یک حکم شرعی.

نظر علماء اهل سنت در رابطه با اجماع چیست؟

علماء اهل سنت، اجماع را یکی از دلایل اخذ حکم شرعی، در برابر کتاب و سنت می دانند. ابوبکر باقلانی می گوید: فقهاء بر صحت اجماع دوره ی اول اسلامی اتفاق نظر دارند، و آن را حجت خدا می دانند. او معتقد است: در میان امت اسلامی اجماع بر خطاء به وقوع نمی پیوندد. دلیل بر صحت اجماع قول خداوند در قرآن است که فرمود: ( وكذلك جعلناكم أمة وسطا لتكونوا شهداء على الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا) (بقره/143) چنين است كه شما را بهترين امّتها گردانيديم تا بر مردمان گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.

این آیه از دو جهت بر اجماع دلالت می نماید:

1) منظور از (وسطا) که در آیه آمده یعنی عدل در لغت یعنی (کسی که در اوج عدالت و معنای واقعی آن باشد) فرموده ی خداوند بر اینکه امت اسلامی دارای عدالت هستند چنین دلالت دارد که باید سخن آنان را قبول کرد و روش آنان را پذیرفت.

2) خداوند امت اسلامی پیشن را (شهید) برای آیندگان قرار داده است، همان گونه که پیامبر را شهید برای امت خود قرار داد. شهید به معنای ناظر و آگاه به اوضاع و احوال ترجمه شده است. لذا خداوند امت اسلام را شهید معرفی فرمود زیرا قول آنها حجت می باشد و گواهیشان مورد پذیرش است؛ چنانکه قول و گواهی پیامبر (ص) نزد امت اسلامی مورد پذیرش و قبول است.

 

دیدگاه کلی امامیه بر اجماع چیست؟

امامیه اجماع را یکی از ادله ی شرعی می دانند، ولی تنها از ناحیه ی شکلی و اسمی. پس آن را به عنوان دلیلی مستقل در برابر کتاب و سنت معتبر نمی دانند. بلکه زمانی آن را معتبر می دانند که کاشف از سنت و قول معصوم (ع) باشد. بنابراین حجیت و عصمت مربوط به اجماع نیست، بلکه اگر حجیتی دارد، در حقیقت قول معصوم (ع) است که از طریق اجماع بدست آمده است.

اجماع نزد علماء امامیه چیست؟

علماء امامیه می فرمایند: حجیت اجماع در حقیقت زمانی است که به طور قطعی کشف از قول معصوم (ع) نماید. بنابراین حجیت اجماع، مربوط به خود اجماع نیست، بلکه آن چیزی است که توسط اجماع کشف شده است. (یعنی قول معصوم). لذا بدین ترتیب اجماع داخل در بحث سنت می گردد و دلیلی مستقل در برابر سنت نیست؛ پس اگر ارزشی وجود دارد مربوط به سنت است نه اجماع.

دلایل امامیه بر نظرشان پیرامون اجماع چیست بیان کنید؟

1)   نزد ما امامیه قیمت عملی برای اجماع وجود ندارد، مگر آن زمان که کشف از قول معصوم (ع) نماید.

2)   اجماع به منزله ی خبر متواتر است که به نحو قطع از قول معصوم کشف می نماید. بدین معنا که خبر متواتر راساً به خودی خودش دلیل بر حکم شرعی نیست بلکه دلیل بر دلیل حکم شرعی است، به همچنین اجماع نیز به خودی خودش دلیل بر حکم شرعی نیست، بلکه، دلیل بر دلیل است.

3)   اجماع دلیل قطعی بر خود نظر امام معصوم (ع) است، نه اینکه بر لفظی خاص برای نظر امام معصوم دلالت نماید؛ یعنی به وسیله ی اجماع ثابت نمی شود که معصوم (ع) لفظ خاص معینی برای بیان حکم را فرموده باشد.

4)   بدین ترتیب اجماع دلیل لبی (عقلی) مانند دلیل عقلی می باشد.

5)   اهل سنت معتقد هستند که در اجماع همه ی مسلمین باید یک نظر را داشته باشند، اما ما امامیه معتقدیم اگر اجماع کشف از قول معصوم بنماید واجب نیست که همه ی مسلمین با هم اتفاق نظر داشته باشند. صرفا این مقدار کافی است که از اتفاق علماء قول معصوم کشف گردد، خواه تعداد علماء کم باشد یا زیاد تفاوتی نمی کند.

6)   اجماع زمانی حجت است که به سبب آن علم به قول معصوم (ع) حاصل گردد، در غیر این صورت نزد ما امامیه هیج قیمت و ارزشی برای اجماع وجود ندارد.

راههای کشف اجماع چیست؟ نام ببرید.

برای چگونگی کشف قول معصوم از طریق اجماع راههای مختلفی بیان شده است که از مجموع راههای معرفی شده در این جا راههای چهارگانه ی معروف را نام می بریم:

1)   طریقة الحس (اجماع دخولی)

2)   طریقة اللطف.

3)   طریقة الحدس.

4)   طریقة التقریر.

از انواع راههای کشف از قول معصوم به وسیله ی اجماع طریقة الحس را توضیح دهید.

به این اجماع، اجماع دخولی گویند. این راه نزد قدماءعلماء ما مانند سید مرتضی (ره) معروف می باشد. ما حصل این راه آن است که علم قطعی پیدا می شود به دخول امام معصوم در میان اجماع کنندگان بدون آنکه امام معصوم (ع) در میان اجماع کنندگان شناخته شود.

چگونگی کشف قول معصوم از این طریق آن است که شخص تحصیل کننده ی اجماع بشخصه در اقوال علماء تتبع و تفحص کند و از روی اتفاق نظر آنها اجماع را بیابد، و بفهمد میان آن اتفاق نظر اقوال متمایز از اشخاص مجهول وجود دارد تا آنکه برایش علم حاصل شود به اینکه امام (ع) از جمله ی آن اجماع کنندگان می باشد. از واضحات است که این روش غالبا محقق نمی شود مگر برای کسی که در عصر امام معصوم (ع) وجود داشته باشد.

علماء ذکر کردند در اجماع از این طریق، مخالفت افراد معلوم النسب اگر چه زیاد باشند از کسی که می دانند غیر امام باشد ضرری در حجیت اجماع وارد نمی کند، به خلاف مجهول النسب به وجهی که احتمال داده شود که او امام است.

از انواع راههای کشف از قول معصوم به وسیله ی اجماع طریقة اللطف را توضیح دهید.

از اتفاق نظر علماء موجود در زمان امام معصوم و عدم ردع (عدم مخالفت) از طرف امام معصوم پیرامون آنچه آن علماء بر آن اتفاق نظر پیدا کرده اند، عقلا نظر امام معصوم از آن اجماع کشف می گردد.

بر اساس قاعده ی لطف، همان گونه که انتصاب امام و عصمتش حکم می کند، امام (ع) اگر چنانچه در مسئله ای که مفتیان (فقهاء) بر آن اتفاق نظر پیدا کرده اند چیزی خلاف حق پیدا نمود، باید با آن مخالفت نماید، و اگر نه هر آینه در وظیفه ی امامت اخلال پدید می آید و بزرگترین وظیفه ی امام که همان تبلیغ احکام دین است، و ایشان به خاطر آن منصوب به امامت شده اند، ناتمام می ماند.

لازمه ی این روش آن است که: مناظره میان علماء بر مخالفت ایشان با یکدیگر به طور مطلق خواه از شخص شناخته شده باشد یا ناشناس با علم به اینکه او امام نیست و نزد او دلیل و برهان بر صحت فتوایش وجود ندارد، باید لحاظ گردد.

از انواع راههای کشف از قول معصوم به وسیله ی اجماع طریقة الحدس را توضیح دهید.

این روش آن است که قطع پیدا شود، آنچه فقهاء امامیه بدان می رسند و اتفاق نظر پیدا می کنند از طرف امام و رییس آنها دست به دست به ایشان رسیده است. پس، از اتفاق نظر علماء در یک مسئله با آنکه در بیشتر مسائل با یکدیگر مخالف بوده و اختلاف نظر دارند، دانسته می شود که این اتفاق مستند به نظر امامشان بوده نه از اختراعات و دست به یکی کردنشان. بیشتر علماء متاخر شیعه این عقیده را دارند.

لازمه ی این روش آن است که: اتفاق نظر علماء باید در همه ی عصرها از عصر ائمه گرفته تا زمانی که ما در آن هستیم به طور یکسان واقع گردد. زیرا اتفاق نظر علماء یک عصر در یک مسئله با مخالفت علماء متقدم و متاخر از آنها در همان مسئله حصول قطع به آن را به چالش کشانده، بلکه مخالفت شخص معلوم النسب که به سخنانش می توان اعتماد پیدا نمود را در برابر شخص ناشناس را نیز به چالش می کشد.

از انواع راههای کشف از قول معصوم به وسیله ی اجماع طریقة التقریر را توضیح دهید.

این اجماع زمانی محقق می شود که علماء در پیشگاه امام معصوم به اتفاق نظری برسند در حالی که امام معصوم امکان مخالفت با آنها را با بیان قول حق داشته باشد یا آنکه می توانسته در میان آنها اختلاف ایجاد نماید ولی این کار را انجام نداده است، بنابراین اتفاق نظر علماء بر حکمی اقرار معصوم به نفع آنها و امضاء آنچرا که بدان رسیده اند را کشف می کند. بدین ترتیب این امضاء دلیل می شود بر اینکه آنچه علماء بدان اتفاق نظر پیدا کردند همان حکم الله واقعی می باشد.

بررسی و سنجش روشهای معرفی شده:

با توجه به مسائلی که بیان شد و راههایی که معرفی گردید ذکر چند نکته مهم می نماید:

1)   اجماع زمانی حجت است که کشف قطعی از قول امام معصوم نماید، از هر راه و هر روشی که باشد.

2)   ایمان به حصول اجماع کاشف از قول معصوم از راه بخصوصی نیست بلکه مناط حصول قطع و یقین به قول امام معصوم است.

3)   حصول قطع به قول معصوم از راه اجماع کمیاب است؛ بنابراین ارزشی برای بیشتر اجماعاتی که در عصر غیبت امام معصوم تحصیل می شوند، باقی نمی ماند.

توضیحات:

رای و نظری که اجماع کنندگان بدان می رسند از دو حال خارج نیست:

1)   برای آن مستند و دلیل ندارند.

2)   برای آن مستند و دلیل دارند.

فرض اول صحیح نیست، زیرا چنین وضعی عادتاً در حق ایشان محال می باشد. بنابراین فرض دوم باقی می ماند و آن اینکه اجماع کنندگان مدارکی در اختیار داشتند که امروزه به دست ما نرسیده است ولی برای آن علماء آن مدارک معلوم بوده است.

با توجه به این نکته مدرک مورد استفاده توسط علماء چه بوده است؟

مدرک علماء در اجماعاتشان چه بوده است؟

مدارک احکام اسلامی نزد علماء شیعه به چهار دسته تقسیم می شوند:

1)   کتاب.

2)   سنت.

3)   اجماع.

4)   عقل.

با توجه به این، باید هر یک از این مدارک بررسی شود تا ببینیم آیا می توانند مدرک برای اجماع باشند یا نه؟

اگر فرض کنیم علماء اجماعی انجام داده اند که مدرک مورد استفاده ی ایشان در آن اجماع آیه ای از آیات قرآن باشد، آیا کتاب می تواند مدرک برای اجماع باشد یا خیر؟

اگر فرض کنیم آیه ای از آیات قرآن مدرک و دلیل باشد برای اجماعی که علماء انجام داده اند، چنین فرضی صحیح نیست، زیرا چگونه می توان فرض کرد آیه ای مدرک برای اجماع آنان باشد و آیه نزد ایشان معلوم بوده و برای ما مخفی باشد؛ (یعنی به دست ما نرسیده باشد) و اگر چنانچه فرض کنیم ایشان از آیه ی مورد استفاده در اجماعشان چیزی را فهمیده باشند که برای ما مخفی باشد، باید گفت فهم آنان از آیه برای ما حجت نیست.

اگر فرض کنیم علماء اجماعی انجام داده اند که مدرک مورد استفاده ی ایشان در آن اجماع، اجماع دیگری باشد، آیا اجماع می تواند مدرک برای اجماع باشد یا خیر؟

جواب به این پرسش واضح است، اجماع نمی تواند مدرک برای اجماعی باشد که علماء انجام داده اند؛ زیرا اگر اجماع به عنوان مدرک برای اجماعی باشد که علماء انجام داده اند همین پرسش برای آن اجماع هم مطرح می شود که مدرک آن اجماع چیست؛ این پرسش پشت سر هم تکرار می شود و ایجاد دور و تسلسل می نماید.

اگر فرض کنیم علماء اجماعی انجام داده اند که مدرک مورد استفاده ی ایشان در آن اجماع دلیل عقلی باشد، آیا عقل می تواند مدرک برای اجماع باشد یا خیر؟

منفی بودن پاسخ به این پرسش نیز واضح است، زیرا نمی توان در اینجا قضیه ای عقلی را تصور نمود که به وسیله ی آن، علماء عصری به حکم شرعی دست یافته اند که برای ما پوشیده و برای آن علماء معلوم بوده باشد. زیرا می دانیم که اگر قرار باشد قضیه ای عقلی به عنوان مدرک برای حکم شرعی باشد، باید تطابق نظر علماء در رابطه با آن قضیه ی عقلی وجود داشته باشد، والا نمی توان از آن قضیه به عنوان دلیل استفاده نمود.

کدام مدرک و دلیل می تواند در یک اجماع مورد استفاده قرار گیرد و مورد قبول باشد؟

از میان مدارک موجود، تنها سنت است که می تواند به عنوان دلیل و مدرک در یک اجماع مورد استفاده قرار بگیرد، به این صورت که اجماع کنندگان در اجماعشان به روایتی از معصوم استناد کنند که آن روایت نزد آنان معلوم باشد و برای ما مخفی. یعنی آن روایت در زمان آنان بوده باشد ولی بر اثر مرور زمان از بین رفته و به دست ما نرسیده باشد.

آیا اجماعی که مدرک آن سنت باشد، افاده ی قطع به حکم شرعی می کند یا نه؟ چرا؟

چنین اجماعی افاده ی قطع به حکم شرعی یا کشف از حجت شرعی نمی کند. به خاطر این احتمال که ممکن است اجماع کنندگان  سند آن خبر را معتبر بدانند ولی کسانی پیدا شوند که وقتی سند خبر را بررسی می کنند نتوانند از آن روایت استفاده کنند و حجیتی برای آن قائل نباشند، پس از کجا برای ما علم حاصل شود که اجماع کنندگان به روایتی استناد کرده باشند که نزد همه ی علماء حجیتش مورد تایید باشد. حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که آن روایت از نظر سند حجت است از کجا معلوم که آن خبر مورد ادعا در مسئله ی ما نص در حکم باشد. فهم آن علماء اجماع کننده و آنچه نزد آنان ظهور پیدا کرده به ما نفعی نمی رساند، همچنین ظهور دلیل نزد عده ای مستلزم این نیست که نزد همه دلیل باشد. و فهم هر کس نزد دیگران حجت نیست. جهت نمونه می توان به اجماع علماء متقدم اشاره نمود که آنان با استناد به روایاتی به نجاست آب چاه با ملاقات با نجاست نظر داده بودند که علماء بعدی با استناد به همان روایات حکم به پاک بودن آب چاه با ملاقات با نجاست دادند. چه بسا خبری که برای اجماع کنندگان به عنوان مدرک مورد اعتماد باشد که اگر آن خبر به دست ما می رسید و ما از آن اطلاع پیدا می کردیم نمی توانستیم از آن استفاده کنیم و همان حکمی را صادر نماییم که آن علماء صادر کرده اند.

از میان چهار طریق نام برده شده برای اجماع کدام روش مورد قبول است؟

با توجه به مطالب ذکر شده می توان کفت که: انواع روشهای ذکر شده برای اجماع، هیچ کدام نمی توانند دلالت بر ایجاد قطع به قول معصوم نمایند، جز اجماع دخولی که آن هم به نسبت به زمان ما که از عصر معصومین فاصله گرفته ایم، غیر عملی می باشد.

چرا اجماع از طریق قاعده ی لطف نمی تواند مورد استناد قرار بگیرد؟

قاعده ی لطف اقتضاء می کند که امام (ع) موافق با رای و نظر اجماع کنندگان باشد. مرحوم مظفر و شیخ انصاری و سید مرتضی موافق با این روش نیستند، ایشان برای نظر خود دلایلی را ذکر کردند و افرادی مانند شیخ طوسی موافق با این روش هستند. مرحوم مظفر بر این روش دو اشکال مطرح نمودند و ضمن آن نظر خود را بیان فرمودند:

1)   در مسئله ی قاعده ی لطف آیا ظهور امام زمان و یا غیبت ایشان مهم است یا بیان حکمی از احکام دین که علماء در بیان آن به خطاء رفته اند؟ مطمئنا ظهور ایشان مهم است، و حال می بینیم که ایشان همچنان در پس پرده ی غیبت هستند، حال چه اشکالی وجود دارد که بگوییم: همان دلایلی که باعث غیبت امام زمان شده همانها باعث پوشیده شدن احکام دین میان علماء شده است.

2)   مسئله ای که ما در رابطه با آن بحث می کنیم اجماع است، در حالیکه علاوه بر اجماع، مسائل اختلافی در فقه بسیار ملاحظه می شود که میان علماء تفاوت آراء را ایجاد کرده است؛ اگر بخواهیم قائل به قاعده ی لطف شویم چه بسا که امام زمان به جای آنکه رفع اشتباه در اجماع را انجام دهند، بهتر بود رفع اختلاف و اشتباه در مسائل اختلافی می نمودند تا اینهمه اختلاف وجود نداشته باشد، در حالیکه می بینیم ایشان چنین نکرده اند و همچنان اختلافات فقهی وجود دارد و ما نیز موافق با نظریه ی افتتاح باب اجتهاد هستیم. بنابراین تا زمانی که اختلافات فقهی موجود است، فرصت و مجال برای قائل شدن به قاعده ی لطف در رفع نزاع در اجماع قابل قبول نیست. لذا طریقة الطلف نمی تواند قابل قبول باشد.

چرا اجماع از نوع طریقة الحدس نمی تواند مورد استناد قرار بگیرد؟

با توجه به تعریفی که از طریقة الحدس در اختیار ماست و روشی که در آن وجود دارد حصول قطع برای انسان در این اجماع آسان نیست، جز آنکه اتفاق نظر علماء از نوع مسائل ضروریات دین یا مذهب باشد. مثل این اتفاق نظر عادتا باید مستلزم موافقت آنچه بدست آمده، با قول امام معصوم باشد و اگر چه مستند اجماع کنندگان خبر واحد یا اصل باشد.

چرا اجماع از نوع طریقة التقریر نمی تواند مورد استناد قرار بگیرد؟

این روش همانند سایر موارد مثل لطف و حدس قابل اجراء نیست نه در عصر حضور معصوم و نه در عصر غیبت. زیرا امامان معصوم در زمان حضورشان روش اجتهاد را به اصحاب خود آموزش می دادند و همان روشها ادامه یافت و در عصر غیبت علماء اسلام روش اجتهاد را ادامه دادند و در حال حاضر با اعتقاد به افتتاح باب اجتهاد راه استکشاف احکام شرعی مفتوح است و می توان احکام را بدست آورد.

اجماع به چند دسته تقسیم می گردد؟ نام برده و تعریف کنید.

اجماع به دو دسته تقسیم می گردد:

1)   اجماع محصل: مقصود از اجماع محصل، اجماعی است که خود فقیه آن اجماع را با تتبع و تفحص میان اقوال اهل فتوی (مفتیان) تحصیل نماید. (پیدا کند) این اجماع، اجماعی است که پیش از این بدان اشاره شد.

2)   اجماع منقول: مقصود از آن، اجماعی است که خود فقیه آن را تحصیل نکرده باشد، بلکه آن اجماعی که فقهاء آن ر ا تحصیل کرده اند با یک واسطه یا چند واسطه به کاربر اجماع انتقال داده شده باشد.

انتقال اجماع منقول به چند صورت انجام می پذیرد؟

1)   انتقال اجماع گاهی به صورت خبر متواتر انجام می شود. حکم چنین اجماعی از جهت حجیت داشتن مانند حکم اجماع محصل می باشد.

2)   انتقال اجماع گاهی به صورت خبر واحد انجام می شود.

تبصره:

هرگاه اصولیون در بیانات خود به طور مطلق عنوان اجماع منقول را بکار بردند منظورشان همین نوع دوم می باشد و میان ایشان درباره ی حجیت این نوع از اجماع اختلاف نظر وجود دارد.

نظر اصولیون پیرامون حجیت داشتن یا نداشتن اجماع منقول چیست؟ توضیح دهید.

در این باره سه نظر وجود دارد:

1)   اجماع منقول مطلقا حجت است. زیرا که از نوع خبر واحد می باشد.

2)   اجماع منقول مطلقا حجت نیست. زیرا از نوع خبرهای واحد دارای حجیت نیست.

3)   بعضی از علماء قائل به تفصیل شده اند که اگر اجماع منقول از طریقة الحدس بدست آمده باشد، حجت است و اگر از طریقة اللطف یا طرق دیگر حاصل شده باشد، حجت نیست.

نظر مرحوم مظفر (ره) درباره ی اجماع منقول چیست؟

ایشان قول سوم را پذیرفتند و با نظر خود قائل به تفصیل شده اند. ایشان می فرماید:

1)   اگر اجماع منقول در نظر منقول الیه (کسی که اجماع برای او نقل شده) کاشف از حکم شرعی و یافته شده از نظر امام معصوم باشد، چنین اجماعی حجت است.

2)   اگر اجماع منقول در نظر ناقل (کسی که اجماع را نقل می کند) کاشف از حکم شرعی باشد، ولی برای منقول الیه چنین نباشد، آن اجماع حجت نیست.

دلیل این نظر آن است که قبلا گفتیم: ادله ی حجیت خبر واحد دلالت بر تصدیق ناقل در نظرها و آرائش ندارد.

دلایل مرحوم مظفر (ره) بر رد دو نظر دیگر چیست؟

1)   ادله ی حجیت خبر واحد فقط بر وجوب راستگو شمردن شخص ثقه دلالت دارند و بر تصویب او در اعتقاد و حدسش دلالتی ندارد.

2)   وجوب تعبد به خبر واحد شامل همه ی اخبارهای واحد نیست، بلکه اختصاص به خبر حاکی از حکم شرعی یا دارای اثر شرعی می باشد، به همین خاطر شارع به ما می فرماید که به خبر واحد متعبد باشید؛ این مسئله شامل ادله ی حجیت خبر واحد نیست.

3)   اجماع های منقولی که از طریق اجماع دخولی بدست نیامده، بلکه از طرق دیگر اخذ شده به دلالت مطابقی حاکی از قول علماء است، و اقوال علماء به خودی خود حکم شرعی یا دارای اثر شرعی نیستند.

4)   بنابراین می گوییم اقوال علماء به خودی خود مشمول ادله ی خبر واحد نیستند بلکه خبر واحدی را باید قبول کرد که در آن حکم صادره از قول معصوم (ع) وجود داشته باشد.

دلایل مرحوم مظفر پیرامون عقیده ی خودشان چیست؟ توضیح دهید.

1)   اجماعی را که ناقل بدان خبر می دهد، مستلزم آن است که در نظر منقول الیه کشف از حکم صادره از معصوم نماید.

2)   اگر اجماع تحصیل شده از نظر ناقل، کشف از نظر و رای معصوم ننماید مستلزم این نیست که از نظر منقول الیه چنین باشد، بلکه ممکن است ناقل از اجماع، کشف از نظر معصوم نکند. چون طریقه ی کشف اجماع را ممکن است قبول نداشته باشد ولی منقول الیه آن طریقه را قبول داشته و بدان اعتماد کند. بنابراین اخذی که منقول الیه نموده به خاطر رای ناقل نبوده، بلکه به خاطر خبر داده شده توسط ناقل بوده است. لذا چون بنا را بر صحت نقل گذاشته چون ناقل عادل بوده به آن خبر (اجماع منقول) اعتماد کرده و بدان متعبد شده است.

3)   اجماع منقول به دلالت التزامی، دلالت بر صدور حکم از جانب معصوم (ع)، و چون از نوع خبر است باز از روی دلالت التزامی حجیتش مشمول ادله ی حجیت خبر است، اگر چه ممکن است از باب مدلول مطابقی حجت نباشد ولی از باب مدلول التزامی حجت باشد. چون دلالت التزامی تابع دلالت مطابقی از جهت حجیت داشتن یا نداشتن نیست اگر از باب ثبوت دلالت التزامی تابع دلالت مطابقی می باشد.

اصول فقه دو (3)

مقدمه سوم: متکلم در مقام بیان باشد.

یعنی این کلام را می گوید تا شنونده مقصود او را بفهمد و به مقصود مولی جامعه ی عمل بپوشاند، اگر چنین نباشد کلام دارای ابهام و اجمال و اهمال خواهد بود.

اجمال گویی در جایی است که مصلحت در مجمل گفتن و سر بسته گفتن باشد، اهمال گویی در جایی است که نه مصلحت در بی پرده و باز سخن گفتن باشد و نه در سر بسته سخن گفتن، لذا اگر کلام مولی مجمل باشد نمی توانیم به اطلاق کلام او دست بیابیم و بدان عمل کنیم و اگر اهمال داشته باشد نیز همین طور است.

در مقام اهمال و اجمال بودن دو صورت دارد:

الف) گاهی متکلم در همه ی موارد در مقام اهمال و اجمال است و کلام او مبین نیست. مثل آنجا که پزشک می گوید: اشرب الدواء و نگوید ایُّ مقدار او ایُّ نوع.

ب) گاهی متکلم از جهتی در مقام بیان است اما از جهتی دیگر که ما می خواهیم از اطلاق کلام او استفاده کنیم اجمال و ابهام گویی می کند. مثل اینکه بگوید از حیوانی که توسط سگ شکاری صید شده بخورید. از جهت اینکه این صید حلال گوشت است کلام مبین است اما آن نقطه که توسط سگ شکاری گاز زده شده نیز پاک هست یا نه اجمال دارد.

در مقام بیان بودن نیز دو صورت دارد:

الف) گاهی از جهت تشریع و قانونگذاری در مقام بیان هست. یعنی می خواهد قانون را بیان دارد اما از کم و کیف آن اطلاعاتی نمی دهد. مثل اقیموا الصلاة اما کیفیت قرائت نماز را بیان نمی دارد.

ب) گاهی از جهت عمل و امتثال در مقام بیان است. مثل اعتق رقبة

آنجا که می گوییم متکلم در مقام بیان باشد این نوع (ب) می باشد.

تنبیه:

اگر متکلم کلامی آورد که دارای ویژگی:

1- امکان اطلاق و تقیید داشتن.

2- در مقام بیان حکم عملی بودن.

3- بدون قرینه بر خلاف بودن باشد آن کلام مطلق است و می توان به اطلاق آن عمل نمود.

* گاهی با خصوصیتی که گفتیم احراز می کنیم ،متکلم در مقام بیان بوده است (در اینجا بلا اشکال می توان به اطلاق کلام مولی عمل کرد. در اینجا اصالة الاطلاق جاری است و بحثی ندارد)

** گاهی احراز می کنیم با این کیفیتی که گفتیم مولی در مقام بیان نیست و یا مولی در مقام تشریع است و یا در مقام اهمال و اجمال گویی است، در اینجا که شک داریم از اصول عقلائیه استفاده می کنیم که عبارتند از:

-        اصالة الجد: یعنی اصل جدی بودن است و اهمال و اجمال و شوخی در میان نیست.

-        اصالة البیان: اگر نمی دانیم در مقام بیان هست می گوییم ان شاء الله که در مقام بیان است.

تنبیهان:

قدر المتیقن فی مقام التخاطب:

علامه مظفر علاوه بر مقدمات سه گانه بالا سه مقدمه دیگر را نیز اضافه کرده است.

تنبیه الاول:

قدر متیقن در مقام تخاطب: اگر بخواهیم به اطلاق کلامی تمسک کنیم باید قدر متیقن در مقام تخاطب در کلام وجود نداشته باشد. اگر قدر متیقن در کار باشد، به منزله ی قرینه ی متصله و حالیه خواهد بود و جلوی تمسک به اطلاق را می گیرد.

توضیح ذلک: قدر متیقن بطور کلی دارای دو قسم است:

الف) قدر متیقن خارجی: هر مطلقی دارای دو نوع افراد و مصادیق است؛ بعضی از آنها حتما در مطلق اراده شده است خواه بعضی از افراد و مصادیق باشند یا نباشند. مثل وجوب تقلید از مجتهد. ما دو نوع مجتهد هستیم: مجتهد جامع الشرایط اعلم و مجتهد جامع الشرایط غیر اعلم. در اینجا مجتهد جامع الشرایط اعلم قدر متیقن در مقام تخاطب است. این مورد مورد نظر مولی است و چه به زبان بیاورد یا نه در نظر او هست.

قدر متیقن خارجی جلوی اطلاق کلام را نمی گیرد و می توان به اطلاق کلام تمسک کرد.

ب) قدر متیقن در مقام تخاطب: عبارت است از مصداق خاصی از مصادیق مطلق که سخن آن از قبل بوده است اگر دستور مطلقی صادر شود می گویند آن مصداقی که مورد مخاطبه و سخن بوده حتما قدر متیقن در مقام تخاطب است. مثل آنجا که سخن از رقبه ی مؤمنه بوده سپس پس از مدتی سخن از آزادی برده بشود که برده ی مؤمن قدر متیقن در مقام تخاطب می گردد.

آخوند خراسانی و مرحوم مظفر معتقدند: وجود قدر متیقن در مقام تخاطب جلوی اطلاق کلام را گرفته و مضر است. لذا نبودن قدر متیقن در مقام تخاطب یکی از مقدمات حکمت است.

پرسش: چطور قدر متیقن در مقام تخاطب مضر بر استمساک به اطلاق کلام می باشد؟

علامه مظفر می نویسد:

*سخن در مقام بیان از دو حال خارج نیست:

الف) گاهی غرض گوینده با حصول دو امر فهمانده می شود و تا آن دو را نگوید سخنش کامل نمی شود:

1- گوینده موضوع حکمش را در لسان دلیل و در مقام حکم بیان کند یعنی بگوید موضوع حکم من فلان چیز است.

2- به مخاطب اعلام کند تمام موضوع حکم من همین بودکه ذکر کردم.

ب) گاهی غرض گوینده در مقام بیان متوقف بر بیان یک امر باشد. و آن عبارت است از اینکه غرض گوینده متوقف بر این است که فقط موضوع واقعی حکمش را در لسان دلیل بیان دارد.

اگر گوینده در مقام بیان موضوع حکم به نحو اول باشد، در این هنگام اگر چیزی بیان نکرد می رساند او تمام سخن خود را گفته و دیگر چیزی باقی نمانده است که اگر چیزی بود حتما بیان می کرد . این وضعیت خللی به اطلاق کلام وارد نکرده و می توان به اطلاق کلام عمل نمود.

اگر گوینده به نحو دوم به بیان مقصود خود بپردازد نمی توان به اطلاق کلام عمل نمود؛ زیرا گوینده به شنونده نفهمانده که، تمام حکم همین است که گفتم، لذا اگر امری صادر گردد و قدر متیقنی در مقام تخاطب باشد، دیگر نمی توان به اطلاق کلام او عمل نمود. زیرا احتمال داده می شود که همین قدر متیقن مراد گوینده باشد، و چون آنقدر واضح و روشن است گوینده نیازی به بیان آن نمی دید. به همین خاطر شنونده نمی تواند به اطلاق کلام عمل نماید.

پرسش: آیا گوینده باید به نحو اولی در مقام بیان باشد یا به نحو دومی؟

مرحوم آخوند خراسانی و مظفر می نویسند: خطابات شرعیه نیاز نیست از نوع اول باشند، همین اندازه که از نوع دوم باشند کفایت می کند. پس وقتی کلام شارع از نوع دوم باشد در هر کجا که قدر متیقنی در مقام تخاطب بود و کلام به صورت مطلق آورده شد، حکم عمل به قدر متیقن جلوی تمسک به عام را می گیرد.

الانصراف:

اگر بخواهیم به اطلاق کلام تمسک کنیم شرطش آن است که در آن انصرافی نباشد. زیرا انصراف جلوی تمسک به عام را می گیرد.

در این بحث ما به چند موضوع می پردازیم:

الف) انصراف چیست؟

ب) چرا انصراف مانع از تمسک به عام می شود؟

انصراف چیست؟

در پاسخ به این سوال باید در دو مقام بحث نمود.

مقام اول:

در این جا سه پرسش متصور است:

1- تعریف انصراف چیست؟

2- انصراف دارای چند قسم است؟

3- کدام قسم از اقسام انصراف مانع از تمسک به اطلاق کلام هست و کدام قسم نیست؟

تعریف انصراف چیست؟

انصراف عبارت است از اینکه ذهن ما از شنیدن یک لفظ مطلق که قابل صدق بر افراد کثیره می باشد بدون قرینه به سوی یک فرد معین از افراد این مطلق یا یک مصداق معین از مصادیق این مطلق منصرف گردد. به آن فرد معین می گویند: منصرف الیه. آنهایی که ذهن ما به طرف آنها نرفته میشوند منصرف عنه. مانند لفظ سپهبد شهید برای مرحوم صیاد شیرازی.

انصراف دارای چند قسم است؟

علماء برای انصراف اقسامی را ذکر کرده اند که از میان آنها دو مورد دارای اثر شرعی است:

1- انصراف ظهوری:

2- انصراف بدوی یا ابتدائی.

انصراف ظهوری عبارت است از آن انصرافی که منشاء و ظهور آن خود لفظ باشد. به این صورت که خود کلام در این معنا ظهور دارد، هر چند آن لفظ معانی دیگری نیز دارد ولی آنقدر در این معنا ظهور دارد که گویی به وضع تعیّنی این لفظ در این معنا به کار رفته است. و متبادر به ذهن ما همین معنای منصرف الیه است. مانند لفظ حیوان. این لفظ برای انسان منصرف عنه است و برای سایرین منصرف الیه.

انصراف بدوی عبارت است از آنکه منشاء و مبدء انصراف ظهور خود کلام نیست، بلکه یک عامل خارجی است که ارتباطی با خود کلام ندارد. لذا چون ما با آن عامل سر و کار زیادی داریم به مجرد آنکه آن لفظ بصورت مطلق آورده می شود ذهن ما منصرف به آن معنا می گردد. مانند لفظ بهار برای شکوفه ی نارنج در شهرستان بابل. همینکه گفته می شود بهار ذهن بابلی ها به بهار نارنج منصرف می گردد.

کدام قسم از اقسام انصراف مناع از تمسک به اطلاق کلام می باشد؟

انصراف ظهوری جلوی ظهور کلام را می گیرد اما انصراف بدوی چنین نیست.

انصراف بدوی به این علت جلوی تمسک به اطلاق کلام را نمی گیرد که در ابتدای کار پدید می آید و ما با اندک توجهی می توانیم از آن دست برداریم. اما انصراف ظهوری یعنی مطلق به درجه ای رسیده که ظهور در این معنا پیدا کرده است و در مورد سایر موارد استفاده نمی شود. بنابراین انصراف ظهوری به منزله ی قرینه ی لفظیه ی متصله می باشد و جلوی ظهور کلام در اطلاق را می گیرد. و از آنجا که حجیت اصالة الاطلاق از باب اصالة الظهور است در اینجا مطلق ظهوری ندارد که بتوان به آن تمسک نمود.

مقام دوم:

پرسش: از کدام راه بفهمیم انصراف موجود در کلام از نوع انصراف بدوی است یا انصراف ظهوری؟

پاسخ: وقتی به آیات، روایات و کتب فقهیه مراجعه می کنیم کمتر آیه یا روایت یا فتوایی را مشاهده می کنیم که از شر انصراف به دور باشند. در بیشتر آیات ادعای انصراف شده است. برای حل این مشکل باید کارهایی را انجام داد:

مهمترین کار این است که باید به عرف و عادت و غیره مراجعه نمود. مثلا در مورد وضوء که آیه می فرماید: .... وامسحوا وجوهکم و ایدیکم الی .... واژه ی مورد نظر ما وامسحوا است. عرفا مسح کردن با دست صورت می پذیرد، لذا این عمل انصراف ظهوری دارد، و مسح با پا را کنار می گذارد، مسح نمودن عرفا با باطن دست انجام می شود اما از طرفی دیگر مسح با ظاهر دست نیز میسر است. لذا فقهاء مطابق با طبع آدمی حکم به مسح با باطن دست می کنند و می گویند در صورت نتوانستن می توان با ظاهر دست نیز مسح کرد. وقتی دلیل حکم دوم را می پرسیم می گویند: مسح با باطن دست انصراف بدوی دارد و زود گذر است و این انصراف نمی تواند جلوی ظهور مطلق را بگیرد، لذا با باطن و ظاهر دست هر دو می توان مسح کرد.

علامه مظفر پرسشی مطرح می کند: حکم مسح اگر از روی اطلاق آیه بدست آمد، چرا مجتهد اول قید آورد و فرمود با باطن دست مسح کنید سپس اگر میسر نبود با ظاهر دست مسح کنید؟

در پاسخ باید گفت: این نظر مطابق با احتیاط است. زیرا از طرفی قدر متیقن و مسلم مسح با باطن دست مکفی و مجزی است و بحثی ندارد، از طرفی نیز ممکن است انصراف مسح با باطن دست یک انصراف بدوی باشد و احتمال انصراف ظهوری نیز می رود، لذا چون مجتهد مطمئن نیست، احتیاط کرده و چنین فتوی می دهد.

المسالة السادسة: المطلق و المقید المتنافیان:

مطلق و مقید در حالت عادی دارای چند صورت هستند:

1- متنافیان هستند.

2- تنافی ندارند.

محل بحث: موارد تنافی و عدم تنافی در مطلق و مقید کجاست و وظیفه ی ما در قبال آنها چیست؟

در این بحث پنج مطلب خوانده می شود:

الف) بیان معنای تنافی؛ تنافی میان مطلق و مقید یعنی چه؟

ب) بیان شرایط تنافی؛ با چه شرایطی مطلق و مقید با یکدیگر متنافی می شوند؟

ج) بیان مواردی که مطلق و مقید با هم تنافی ندارند.

د) بیان مواردی که مطلق و مقید با هم تنافی دارند.

ر) بیان بیان احکام مطلق و مقید متنافی.

بیان معنای تنافی:

تنافی این دو در آنجاست که با حفظ ظاهر هر یک، با هم قابل جمع نباشند. یعنی نمی توان هم به مطلق با حفظ ظاهر آن و هم به مقید با حفظ ظاهر آن عمل نمود، بلکه باید در ظاهر مطلق دست برد و توجیهش کرد و یا در ظاهر مقید تصرف نمود و آن را توجیه کنیم. مثلا مطلق می گوید: اعتق رقبة و مقید می گوید: اعتق رقبة مؤمنة این دو با هم تنافی دارند.

شرایط تنافی مطلق و مقید:

مرحوم مظفر برای تنافی مطلق و مقید سه شرط ذکر نمود:

1- مطلق و مقید هیچ کدام مشروط به یک شرط نباشد و اگر مشروط باشند شرط هر دو، شیء واحد باشد. مثلا: مطلق عنوان می کند: ان ظاهرت اعتق رقبة و مقید می گوید: ان ضاهرت اعتق رقبة مؤمنة.

2- حکم در مطلق و مقید متجانس و هم سنخ باشد. (یعنی هر دو دارای حکم الزامی باشند)

3- از ادله ی خارجیه برای ما احراز شود که مطلوب مولی از این مطلق و مقید یک مساله است نه چند مساله.

پرسش: از کجا متوجه شویم مطلوب مولی یکی است؟

اگر مقید پیش از امتثال مطلق صادر شود، مطلوب یک چیز است؛ اما اگر مقید پس از امتثال مطلق صادر شود، واصح است که مطلوب مولی متعدد است.

در چه مواردی مطلق و مقید متنافی نیستند؟

در شش مورد مطلق و مقید متنافی نیستند:

1- موضوع ها متعدد باشند: مثل: (مطلق) اکرم العالم (مقید) اکرم مسکینا عالما.

2- حکم ها متعدد باشند: (عمل متعدد باشند) مثل: (مطلق) اکرم العالم (مقید) جالس عالما عادلا.

3- حکم ها و موضوع ها هر دو مختلف باشند:  مثل (مطلق) اکرم عالما (مقید) جالس مسکینا عادلا.

4- مطلق مشروط به یک شرط باشد و مقید مشروط به شرط دیگری باشد: (موجب ها و سبب ها متعدد باشند) مثل: (مطلق) ان ضاهرت اعتق رقبة (مقید) ان قتلت مؤمنا اعتق رقبة مؤمنة.

5- حکمین متناجسین نباشند: مثل اینکه یکی وجوبی باشد و دیگری استحبابی: (مطلق) وجب عتق الرقبة (مقید) یستحب عتق الرقبة المؤمنة

6- مطلق و مقید هر کدام یک مطلوب علیحده داشته باشد: (مطلق علیحده مطلوبی داشته باشد و مقید نیز علیحده مطلوبی داشته باشد) مطلق و مقید در این حال متنافی نیستند. مثل آنجا که اول مطلق یا مقید را بیان نمود و مکلف آن را امتثال نمود و سپس دیگری را بیان کرد که این دومی مطلوبی دیگر از اولی را دارا باشد.

مواردی که مطلق و مقید متنافی هستند:

اطلاق در یک تقسیم بندی عبارت است از:

1- اطلاق شمولی: وقتی نتیجه ی مقدمات حکمت همه ی افراد مطلق باشد نه یک فرد، بدون تعیین می شود اطلاق شمولی مثل: الماء اذا بلغ قدر کر لاینجسه شیئا. الف و لام در الماء الف و لام جنس است که دلالت بر مطلق می نماید و همچنین به صورت مفرد آمده که نشان از کل دارد و مطلق می باشد.

2- اطلاق بدلی: در آنجاست که یک فرد بدون تعیین مراد و مقصود مولی باشد. مثل: اعتق رقبة یعنی یک عبد آزاد کن و تعیین نکرده کدام می باشد.

در هر یک از موارد بیان شده:

الف) مطلق و مقید متفقین هستند: یعنی یا هر دو مثبت هستند یا هر دو منفی.

ب) مطلق و مقید هر دو مختلفین هستند. یعنی یکی مثبت و دیگری منفی است.

در هر یک از این چهار صورت:

الف) گاهی مطلق و مقید تاریخ صدورشان معلوم است و در یک زمان صادر شدند.

ب) گاهی مطلق و مقید تاریخ صدورشان معلوم است اما مطلق مقدم و مقید متاخر می باشد.

ج) گاهی مطلق و مقید تاریخ صدورشان معلوم است ام مطلق متاخر و مقید متقدم است.

د) گاهی یکی معلوم التاریخ است و دیگری مجهول التاریخ

ذ) گاهی هر دو مجهول التاریخ هستند.

موارد بیان شده بیست صورت را تشکیل می دهند که تنها چهار صورت از اینها دارای ثمره ی شرعی هستند.

احکام چهار صورتی که دارای ثمره ی شرعی هستند:

1 و 2) مطلق و مقید مختلفان باشند (یکی ایجابی و دیگری سلبی) اعم از اینکه اطلاق:

الف) بدلی باشد: مثل: (مطلق) اعتق رقبة (مقید) لاتعتق الرقبة الکافرة

ب) شمولی باشد: مثل: (مطلق) فی الغنم السائمة زکاة (مقید) لیس بالغنم المالوفة زکاة.

حکم این دو مورد:

در این دو مورد مقید به عنوان قید برای مطلق است و دلیل خاص شمرده می شود و بمانند مخصص عمل می کند؛ لذا از آنجا که همیشه قرینه بر ذی القرینه مقدم است، به مقید عمل می شود و مطلق کنار گذاشته می شود.

3- مطلق و مقید متفقین باشند و اطلاق، اطلاق شمولی باشد: مثل (مطلق) فی الغنم زکاة (مقید) فی الغنم السائمة زکاة

حکم این مورد:

در این مطلق و مقید تنافی وجود ندارد، پس به هر دو عمل می شود. و مقید حمل بر تاکید می شود یعنی زکات برای خصوص غنم سائمه می باشد.

چرا تنافی ندارند؟ چون جمله ی ما وصفیه است و در جای خود ثابت شد که جملات وصفیه مفهوم ندارند، لذا تاثیری ندارد. اما اگر دارای مفهوم بود حتما این مقید با مطلق در تعارض قرار می گرفتند.

4- مطلق و مقید متفقین باشند و اطلاق، اطلاق بدلی باشد: مثل: (مطلق) اعتق رقبة (مقید) اعتق رقبة مؤمنة. علی الظاهر این مطلق و مقید با هم تنافی دارند؛ در اینجا باید سه کار انجام داد تا به نتیجه ی دلخواه برسیم:

الف) یا باید در ظاهر مطلق تصرف نمود و مطلق را بر مقید حمل کرد. یعنی گفت: مراد واقعی مولی مطلق نیست بلکه مقید می باشد.

ب) ظاهر مطلق به اطلاقش باقی بماند و باید در ظاهر مقید تصرف نماییم. از آنجا که مقید امر است، ظهور در وجوب دارد (اعتق رقبة مؤمنة) لذا در ظاهر آن تصرف کرده و آن را حمل بر استحباب می کنیم.

ج) ظاهر مطلق به اطلاقش بماند در ظاهر مقید تصرف می کنیم و چون مقید امر است و امر ظهور در وجوب دارد و ما وجوب تعیینی را ملاک قرار داده و در ظاهر آن تصرف می کنیم و مقید را حمل بر واجب تخییری می نماییم و معتقد می شویم امر تازه ای در کار نیست.

بنا به نظر مرحوم مظفر توجیه اول به ثواب نزدیک تر است.

 

اصول فقه دو (2)

•        دو اشکال و پاسخ به آنها:

•        اشکال کننده ای پیرامون آن چه درباره ی حمل محمول بر موضوع (ماهیت) در ذهن آنگاه که محمول از امور خارجیه باشد و در اینکه در این حمل باید از اعتبارات سه گانه استفاده شود (ماهیت بشرط شیء، ماهیت بشرط لا و ماهیت لابشرط قسمی) اشکال وارد کرده و می نویسد:

•        1- این اعتبارات، اعتبارات ذهنی هستند و محل به وجود آمدنشان ذهن آدمی است.

•        2- هر آن چه جزء امور ذهنیه باشد، در خارج یافت نمی شود.

•        3- در صورت در نظر گرفتن ماهیتی و حمل محمولی (امور عارضی خارجی) بر آن، لازم می آید که همه ی قضایا ذهنی باشد.

•        4- ذهنی بودن قضایا در مسیر حمل محمول بر موضوع، کار ما را به بی راهه می کشاند. زیرا بخش عمده ی قضایا، قضایای خارجیه و حقیقیه اند که منحصر می شوند به حمل ذاتیات بر ذات در این صورت ماهیات من حیث هی (به آن گونه که هستند) در نظر گرفته می شوند.

•        5- همچنین لازم می آید امتثال تکالیف محال و غیر ممکن باشد، زیرا امتثال در عالم خارج میسور است در حالی که صورت های معرفی شده برای ماهیت، ذهنی اند.

•        پاسخ علامه مظفر:

•        1- اشکال شما درست و قابل قبول است. اما این اشکال زمانی به جاست که حمل محمول (قید زائد خارجی ذهنی) بر موضوع، به وسیله ی یکی از اعتبارات سه گانه معتبر:

الف) به این صورت باشد که آن وجود ذهنی قید در موضوع باشد (یعنی تمام موضوع باشد)

ب) یا خود آن وجود ذهنی موضوع باشد.

بنابراین وجود ذهنی نه تمام موضوع است و نه خود موضوع ولی ما چاره ای نداریم برای حکم بر موضوع باید اول آن را درک کنیم سپس این حکم (یعنی حمل) را انجام دهیم.

2- ولی مساله این گونه نمی باشد. یعنی با تصور محمول و موضوع، حکمی را بار نمی کنیم. بلکه بر ذات آن موضوع حکم بار می شود.

3- موضوع در همه ی این قضایا (مثل جواز تقلید مجتهد به شرط عدالت و وجوب نماز ظهر جمعه به شرط عدم وجود امام و ...) ماهیت اقتران پیدا کرده است (یعنی پدیدار گشته است) به شرط شیء در ذهن آدمی. البته نه آن اقترانی که اعتباری و لحاظ شده باشد. (مثل حمل حکم زیبایی بر ماهیت انسان. انسانی بذاته زیباست، کسی می خواهد این زیبایی را حکم کند تا زمانی که صورت ذهنی آن را پدیدار نسازد نمی تواند این حکم را انجام دهد. لذا حکم بر زیبایی نیاز به دیدن و ساخت صورت ذهنی دارد اما این صورت ذهنی نیست که زیباست بلکه ذات ماهیت است که زیبا می باشد ولی حکم بر آن نیاز به ایجاد صورت ذهنی دارد.)

4- اما به شرط لای ماهیت، آن ماهیتی است که مقترن به عدم وجود آن شیء باشد، نه مقترن به لحاظ عدم آن وجود که وجود ذهنی باشد بلکه باز باید در ذات ماهیت نباشد.

5- در لابشرط قسمی موضوع طوری در نظر گرفته شده که محمول نه در آن لحاظ شده باشد و نه نشده باشد.

6- اگر در تمام این حالات حمل محمول بر موضوع به وجود ذهنی لحاظ شود، بر می گردد به ماهیت بشرط شیء. و دو صورت دیگر استفاده نمی شود.

**مرحوم مظفر به دو اشکال دو جواب نقضی می دهد:

الف) این اعتبارات سه گانه ذهنیه که گفته شد تصحیح کننده ی موضوعیت موضوع به وجه لزوم هستند. به این صورت که این الزام وقوع حکم را اقتضاء می نماید. نه اینکه این اعتبار ذهنی به عنوان قید در موضوع باشد، تا اینکه همه ی قضایا ذهنی گردد.

ب) همچنین با این وضعیت باید معتقد شد به اینکه حکم به ذاتیات من حیث هی نیز باید دارای صورت ذهنیه باشند. زیرا در نظر گرفتن ماهیت من حیث هی، یک اعتبار ذهنی می گردد. (اعتبار ماهیت به شرط شیء نیز نیاز دارد تا یک صورت ذهنیه را برایش ایجاد نماییم تا بتواند به منصه ی ظهور برسد.)

7) صورت ذهنیه بطور کلی باید تصور گردد تا در مقام حمل (حکم کردن چیزی به چیز دیگر) امکان پدید آید ولی باید دانست که صورت ذهنی نه قید برای موضوع هست و نه قید برای محمول. بنابراین تصور (وجود ذهنی) عبارت است از تصحیح کننده ی (به وجود آورنده) حمل، و بدون وجود ذهنی حمل ممکن نمی شود.

8- در وضع لفظ رجل برای ماهیت رجل، واضع باید در ابتداء صورت ذهنی برای لفظ رجل پدید بیاورد تا بعد وضع را برای موضوع له قرار دهد.

این سخن این اشتباه را پدید می آورد که هنگام وضع باید موضوع له را تصور کند که بدین ترتیب موضوع له می شود امری ذهنی. لذا لفظ رجل موضوع له اش آن صورت ذهنی می گردد در حالیکه این درست نیست بلکه حق این است که ما موضوع له را ذات متصور می دانیم نه به صورت قید وجود ذهنی. این حالت در استعمال نیز وجود دارد. که باز ما در استعمال صورت ذهنی را بکار نمی بریم بلکه ما صورت ذاتی را در مقام استعمال بکار می بریم. لذا این صورت ذهنی نیست که بکار برده می شود بدین ترتیب استعمال لفظ در معنای ما وضع له بدون تصور (صورت ذهنی) صحیح نیست. همچنین تصور (صورت ذهنی) مقوم برای استعمال است نه برای آن چه که استعمال شده و معنای آن است. همچنین صورت ذهنی مقوم برای حمل و سازنده ی آن است ولی برای محمول و آن چه بر آن حمل شده، نمی باشد.

نظر اختصاصی علامه مظفر:

1- موضوع له اجناس صرفا ماهیت مهمله نیست.

2- ما در وضع الفاظ برای معانی علاوه بر جنس و فصل و ذات و ذاتیات، به امور خارجی عارضی نیز نیاز داریم.

3- با در نظر گرفتن تمام موارد گفته شده اعتبار یک امر برای ماهیت از سه حال خارج نیست:

الف) بشرط شیء.

ب) بشرط لا.

ج) لابشرط قسمی.

•        المسالة الرابعة: هل الاطلاق بالوضع:

تحریر محل نزاع: اطلاق در اسماء اجناس و مانند آن بالوضع است یا به مقدمات حکمت؟

نظر اصولیین:

الف) قدماء فرمودند: اطلاق در اسماء اجناس بالوضع است. یعنی واضع حین وضع، ارسال و شیوع را در نظر داشته است.

ب) متاخرین فرمودند: اطلاق در اسماء اجناس و مانند آن از راه مقدمات حکمت فهمیده می شود. زیرا این اسم ها برای ذات و ذاتیات معنی (یعنی نفس ماهیت و نفس طبیعت) قرار داده شده اند نه چیز دیگر. لذا ارسال و شیوع آنها از دال دیگر بدست می آید که از طریق مقدمات حکمت می باشد.

علامه مظفر در بیان قول قدماء می نویسد:

از روی نظر قدماء دو مطلب بدست می آید:

1- دو قید ارسال و شیوع جزء موضوع له اسمهای اجناس هستند یعنی هنگام وضع لفظ بیع علاوه بر ذات بیع، ارسال و شیوع نیز در نظر گرفته شده است. در مثال احل الله البیع و حرم الربا بدست می آید: خداوند هر بیع را حلال و هر ربا را حرام فرمود.

2- واضع هنگام وضع، ذات و ذاتیات معنای موضوع له را در نظر داشته و ارسال و شیوع را به نحو لابشرط ملاحظه کرده است. بدین ترتیب ارسال و شیوع به اعتبار لابشرطی شان مصحح الوضع می باشند و قید موضوع له نیستند.

به هر دو تفسیری که از نظر قدماء اخذ گردیده اشکال وارد شده است.

حین الوضع، واضع به حالات گوناگون وضع انجام می دهد، که یکی از آنها امر ذهنی است که اگر ذهنی باشد لازم می آید سایر قضایا نیز ذهنی باشند لذا اگر بخواهیم این امور ذهنی را برای امور خارجیه و حقیقیه قرار دهیم، استعمال مجازی خواهد شد؛ این در حالیست که خلاف وجدان عقلاء است، چون اصل بر حقیقت است.

تبصره:

خود علامه مظفر به این اشکال پاسخ دادند که: در وضع، تمام موضوع له ماهیت است و سایر اعتبارات مصحح الوضع هستند و اشکال ذهنی بودن بر طرف می گردد.

علامه مظفر درباره ی قول متاخرین می گوید:

متاخرین در پیاده سازی قول سلطان العلماء و هم فکران او به گونه های مختلف سخن به میان آوردند:

1- موضوع له اسماء اجناس ماهیت مهمله یا ماهیت من حیث هی هی می باشد. یعنی در نظر گرفتن ذات و ذاتیات ماهیت.

نظر علامه مظفر:

قول اول باطل است. چون در مقام وضع واضع نمی تواند قطع نظر کند از کلیه ی امور خارجیه. حداقل این است که خود وضع حکمی است از احکام، یک امری از امور خارجیه است که واضع باید ذات معنی را با این وضع مقایسه کند که آن امر خارجی است. بنابراین قول اول که ماهیت مهمله باشد باطل است. چون ماهیت مهمله آن بود که در هنگام وضع از امور خارجیه بطور کل قطع نظر شود و در این جا نمی توان از امر خارجی قطع نظر کرد.

2- موضوع له اسماء اجناس ماهیت لابشرط مقسمی است:

نظر علامه مظفر:

قول دوم نیز باطل است. به جهت اینکه ماهیت لابشرط مقسمی، مقسم است برای آن سه ماهیت و اعتبارات سه گانه، و خودش استقلالی ندارد، و احکام مستقله ای برای او در نظر گرفته نمی شود. چون ماهیت لابشرط مقسمی گاهی از بشرط شیء حاصل می شود که خودش حکم جدایی ندارد، گاهی بشرط لا حاصل می شود که حکم خاص خودش را دارد و خودش جداگانه حکمی ندارد و گاهی لابشرط قسمی است که این هم احکامی دارد و جداگانه حکمی ندارد. لذا لابشرط مقسمی جداگانه حکمی ندارد.

3- بعضی می گویند ماهیت مهمله و لابشرط مقسمی مترادف هستند و ماهیت اسماء اجناس از اینها به دست می آید.

نظر علامه مظفر:

این قول هم باطل است. چون گفته شده ماهیت مهمله آن جاست که ذهن ما، ماهیت را من حیث هی هی ملاحظه می کند فقط ذاتیات او را در نظر می گیرد و از امور خارجیه قطع نظر می کند، یعنی انسان را گویی حیوان ناطق تصور کند و هیچ نظر به عالمیت و جاهلیت و غیره ندارد. در ماهیت لابشرط مقسمی نمی توان از امور خارجیه قطع نظر کرد و ذهن ما این ماهیت را با در نظر گرفتن یک امر خارجی تصور می کند پس این دو اصطلاح یکی نیستند و متباین می باشند.

4- موضوع له اسماء اجناس، ذات المعنی است و نفس طبیعت است ولیکن در هنگام وضع این معنی و ماهیت بایستی از طرف واضع به نحو لابشرط قسمی دیده می شود، تا بتواند لفظی برای این معنی وضع کند. یعنی ماهیت را با یک یک امور خارجیه در نظر بگیرد اما به صورت لابشرط قسمی. یعنی این امور خارجیه دخلی به اصل ماهیت ندارند نه وجودا و نه عدما.

نظر علامه مظفر:

قول حق همین قول است. ایشان برای مختار خود دلایلی ذکر کرده است که ذیلا بدان اشاره می شود. پیش از بیان دلایل باید نکاتی یادآوری گردد:

الف) قول چهارم با تفسیر دوم از نظر قدماء یکی است.

ب) تفسیر دوم این بود که موضوع له، ذات المعنی است ولیکن واضع حین الوضع باید این ذات المعنی را لابشرط قسمی تصور کند.

ج) اگر ما قول چهارم را بپذیریم و تفسیر دوم قدماء را قبول کنیم نتیجه ی آن تسالم بین نظر قدماء و متاخرین خواهد شد. یعنی هر دو می گویند: موضوع له اسماء اجناس ذات المعنی است و حین الوضع باید لابشرط قسمی تصور شود.

د) یک مشکل سر راه ماست و آن باید برداشته شود؛ آن مشکل این است که اگر قول چهارم را انتخاب کنیم، نتیجه اش می شود: استعمال مطلق در مقید مجاز نیست. در حالیکه اسم جنس که نامش را مطلق گذاردیم همانند سایر اسم جنسها در ماهیت و طبیعت استعمال می شود، و مقید را با کلمه ای دیگر تفهیم می شود، این وضعیت می شود تعدد دال و مدلول و نتیجه اش استعمال مطلق در مقید مجاز هست! و ما می خواهیم ثابت کنیم استعمال مطلق در مقید مجاز نیست. برای روش شدن مطلب مثالی می زنیم:

اگر دو لفظ و دال به نامهای زید و عمرو داشته باشیم هرکدام یک مدلول دارند لذا در اینجا هنگام استعمال مطلق در مقید مجازیتی در کار نیست، حال آنکه قدماء گفتند: استعمال مطلق در مقید مجاز هست.

دلیل آنها این است که اگر مطلقی را تقیید بزنیم، معنای آن مطلق مجاز شده است. مثل مثال اعتق رقبة مؤمنة که عبارت مطلق اعتق رقبة، با آوردن لفظ مؤمنة مقید شد و چون از معنای حقیقی رقبة چیزی کم شد پس مجاز گردید.

با این استدلال متوجه می شویم قول قدماء با تفسیر اول آنها یکی است که می گوید: مطلق بودن به نحو لابشرط قسمی داخل در موضوع له می باشد، و وقتی تقیید زده می شود بشرط شیء می گردد، لذا مجاز می باشد.

مرحوم مظفر می نویسد: انتصاب تفسیر اول به قدماء ناتمام است و درست نیست؛ بله مشهور هست که قدماء چنین چیزی گفنه باشند ولی چه بسیار مشهورهایی که ریشه و اساس ندارند.

توضیح قول چهارم و نظر مرحوم مظفر:

توضیحات ایشان در دو مقام بیان می گردد:

مقام اول: مقام وضع.

مقام دوم: مقام استعمال.

•        مقام اول: مقام وضع:

بطور کلی وقتی واضع لفظی را برای معنایی وضع می کند، خواه آن لفظ از اسماء اجناس باشد مثل انسان و رجل و کتاب و قلم و غیره، خواه از اعلام شخصیه باشد مثل زید، بکر، عمرو و غیره؛ این وضع حکمی است از ناحیه ی واضع که بر روی لفظ و معنا سوار می شود و بر آن دو حمل می گردد. واضع می گوید: حکم می کنم این لفظ مختص این معناست، لذا وضع واضع امری خارج از ذات و ذاتیات معناست. به بیان دیگر ماهیت همان حقیقت و ذات و ذاتیات است و در ظرف وجودی خودش موجود است، خواه برای آن لفظی در نظر گرفته شود یا نشود. انسان = حیوان ناطق خواه عمرو باشد یا زید.

بنابراین:

واضع در هنگام وضع، حکمی را ایجاد می کند که بر این لفظ و معنی بار

می شود و بلااشکال این وضع خارج از ذات معنا است؛ پس باید

معنی را با خارج از خودش مقایسه کند، حین المقایسه

یا این معنا نسبت به امر خارجی بشرط شیء

است یا بشرط لا یا لابشرط قسمی است.

اسمهای اجناس برای ذات معنا به نحو لابشرط قسمی وضع شده اند. واضع ماهیتی را در ذهن با توجه به ذات و ذاتیات می آورد آنگاه آن ماهیت را با امور خارجیه به نحو لابشرط قسمی می سنجد زیرا این امور خارجیه داخل در ذات معنا نیستند. وقتی تک تک امور خارجیه سنجیده شد آنگاه واضع می تواند لفظ را برای آن ماهیت وضع نماید.

پرسش: چرا واضع باید امور خارجیه را به نحو لابشرط قسمی بسنجد؟

1- هر ماهیت در خارج افراد و مصادیق فراوانی دارد و واضع قصد دارد تا لفظی را برای آن قرار بدهد، تا با بود و نبودش آن عنوان در ماهیت مورد نظر جلوه نماید. لذا واضع باید کاری کند تا همه ی آن خصوصیات خارجیه برای ماهیت قابل صدق باشد به همین دلیل ناچار است به نحو لابشرط قسمی سنجش نماید.

2- لابشرط قسمی داخل در ماهیت نیست تا با اصل بحث ما منافات داشته باشد، بلکه امری خارجی است. چرا؟ چون: امور خارجیه ای که به نحو لابشرط قسمی ملاحظه می شوند برای وضع لفظ برای معنا لازم و ضروری است، و به عنوان مصحح الوضع واضع می باشد و اگر لابشرط نبیند نمی تواند لفظی برای ماهیت قرار بدهد.

مقام دوم: مقام استعمال:

واضع در مقام استعمال، آنگاه که لفظی را برای ماهیتی وضع می کند، دستش باز می باشد. در این حال:

1- واجب نیست که واضع در مقام استعمال به نحو لابشرط قسمی لفظ را برای معنا بکار برد، بلکه تا زمانی که موضوع له ذات معنا است، با کمک هر یک از اعتبارات سه گانه می تواند کار خود را انجام دهد.

2- واضع در مرحله ی استعمال می تواند بر خود معنا قطع نظر کند و معنا را به همان صورت که هست در نظر بگیرد. (مثل اینکه لفظ انسان را برای خود ماهیت حیوان ناطق یعنی همان که هست در نظر بگیرد)

3- واضع می تواند در هنگام استعمال معنا را مقیس برای غیر ملاحظه کند، پس به یکی از اعتبارات سه گانه آن را در نظر می گیرد.

4- در هنگام وضع ملاحظه ی ذات معنا به صورت لابشرط قسمی به عنوان مصحح خواهد بود بنابراین موجب نمی شود که ملاحظه ی ذات معنا قید برای موضوع له باشد. یعنی لابشرط بودن جزء موضوع له اسم اجناس نیست.

نتیجه بحث:

1- در مقام وضع، موضوع له یعنی ذات معنا موجود ذهنی نیست، یعنی ذات معنا می تواند در ذهن ما درست شود و هم می تواند در خارج از ذهن نیز مطرح گردد.

2- اعتبار لابشرط قسمی صرفا به عنوان یک قید معتبر نیست، بلکه آن چه معتبر است ذات معنا است.

3- با این بیان استعمال مطلق در مقید مجاز نیست، لذا واضع می تواند ذات معنا را هنگام استعمال به عنوان مقیس برای غیر ملاحظه کند. پس به یکی از اعتبارات سه گانه که اشاره شد علی الخصوص اعتبار بشرط شیء می تواند ماهیت را ملاحظه نماید. در مثال اکرم رجلا عالما، رجل در معنای حقیقی و اصلی اش استعمال شده است و عالما نیز قید است که بر همان ذات المعنی دلالت دارد.

•        المسالة الخامسة: مقدمات الحکمة

محل نزاع: اگر مکلف باشد یک عبارت شرعی، برای آنه از آن اطلاق را اراده نماید، نیاز به قرینه ی خارجیه دارد؛ زیرا ثابت شد، الفاظ با قطع نظر از مطلق یا مقید، برای ذات معانی به نحو لابشرط قسمی وضع شده اند، لذا برای آنکه بدانیم لفظی مطلق است یا مقید نیازمند به قرینه هستیم.

قرائن به دو دسته تقسیم می شوند:

1- قرائن خاصه: قرینه هایی که مخصوص یک مورد است و در همه جا مورد استفاده نیست.

2- قرائن عامه: قرینه هایی که در کلیه ی مطلقات قابل جریان و استفاده است و در همه ی موارد جاری است.  به این گونه قرائن قرینه ی حکمت گفته می شود.

قرینه ی حکمت دارای مقدماتی است، که در تعداد آنها میان اصولیان اختلاف نظر وجود دارد:

الف) بعضی برای آن سه مقدمه ذکر کرده اند.

ب) بعضی برای آن پنج مقدمه ذکر کردند. لذا اگر این پنج مقدمه حاصل گردد، می توان به اطلاق کلام تمسک جست. (نظر علامه مظفر)

مقدمات حکمت:

مقدمه ی اول: کلام باید امکان اطلاق و تقیید را  داشته باشد.

•        مقدمه دوم: قرینه ای بر خلاف ظاهر کلام و عبارت مولی نباشد، چه متصل و چه منفصل.

مانند:اعتق رقبة مؤمنة (قرینه ی مصل) و یا اول بگوید: اعتق رقبة سپس در جایی دیگر بگوید: لاتعتق الرقبة الکافر (قرینه ی منفصل) چون اگر قرینه ی متصله باشد تبدیل به مخصص متصل شده و از ابتداء جلوی ظهور کلام را می گیرد و اجازه نمی دهد کلام مطلق باشد. و اگر قرینه منفصله باشد، جلوی حجیت ظهور کلام را می گیرد و اجازه نمی دهد این ظهور در همه ی افراد حجت باشد و تمسک به اصالة الاطلاق ممکن نمی شود.

 

اصول فقه دو (4)

المجمل و المبین:

در این باب دو مساله مطرح است:

الف) در مساله ی اول شش نکته مطرح است:

نکته ی اول: تعریف مجمل.

نکته ی دوم: تعریف مبین.

نکته ی سوم: بیان اقسام مجمل.

نکته ی چهارم: بیان اقسام مبین.

نکته ی پنجم: بیان اسباب و عوامل اجمال.

نکته ی ششم: بیان نسبت مجمل و مبین.

ب) مساله ی دوم: مواضعی که در اجمال آنها شک وجود دارد.

نکته اول: تعریف مجمل:

مشهور علماء اصول مجمل را چنین تعریف کردند:

مجمل عبارت است از آن کلام یا لفظی که واضح الدلالة نباشد. یعنی دلالتش بر منظور متکلم واضح و روشن نباشد؛ بلکه دارای چند احتمال باشد. لذا انسان مردد است که کدام یک مراد متکلم می باشد.

علامه مظفر می گوید:

الف) به نظر ما گاهی اجمال در قول است (کلام انسان مجمل است) یعنی به مراد متکلم دلالت نمی کند.

ب) گاهی اجمال در فعل است. (عمل دارای اجمال است)

بنا به این دو قسم، تعریف مجمل عبارت است از: گفتار یا عملی که بر مراد گوینده یا مراد به جا آورنده دلالت ننمایند و دارای ظاهر نباشد.

نکته ی دوم: تعریف مبین:

مشهور علماء مبین را چنین تعریف نمودند:

مبین آن کلامی است که دلالت آن واضح و روشن باشد.

علامه مظفر می گوید:

الف) مبین گاهی در قول است، یعنی کلام انسان واضح و روشن است.

ب) گاهی در فعل است که عمل روشن و واضح می باشد یعنی به مقصود قائل دلالت دارد.

با توجه به این قول، مبین یعنی:

کلام یا عملی که در یک معنا ظهور دارد و دلالتش روشن و واضح می باشد. به عبارت دیگر مقصود گوینده و عامل را به خوبی دلالت می نماید.

نکته ی سوم: تقسیم مجمل:

به طور کلی مجمل دارای دو قسم می باشد:

الف) اجمال در قول و گفتار:

1- گاهی لفظ مفرد مجمل است، در اینجا مشترک لفظی است مثل کلمه ی عین.

2- گاهی لفظ مرک یا جمله مجمل است. مانند: ضرب زید عمروا فضربته. نمی دانیم ضمیر (ه) به کدام یک باز می گردد.

ب) اجمال در فعل و عمل: مانند: ممکن است پیامبر در یک جای بخصوص و وقت بخصوص دو رکعت نماز گذارده باشد، ما نمی دانیم ایشان این عمل را به قصد وجوب انجام داده اند یا به قصد استحباب.

نکته ی چهارم: تقسیم مبین:

مبین دارای دو قسم است:

1- مبین یا نص است یا ظاهر:

نص کلامی است که دلالتش بر مراد و مقصود متکلم قطعی بوده و احتمال خلاف در آن داده نشود. مثل: یجب علیکم صیام شهر رمضان.

ظاهر کلامی است که دلالتش بر مقصود متکلم روشن است ولی قطعی نیست و احتمال خلاف در آن داده می شود. مانند: عمومات که ظهور در عموم دارند و ما به مجرد برخورد با عام حکم بر ظهور آن بر عموم می دهیم اما این احتمال نیز وجود دارد که قرینه ای در کار باشد که این ظاهر مراد متکلم نباشد.

2- مبین بنفسه و بغیره:

مبین بنفسه آن است که کلام بدون وجود مفسر و یا مبینی به خودی خود واضح و روشن باشد. مثل زید قائم.

مبین بغیره آن است که کلام به تنهایی مجمل است، اما توسط دلیل غیری برای ما مبین شده باشد. مثل اینکه پیامبر (ص) فرمود: بر شما حج واجب است، آن را به جا آورید. مسلمانان نمی دانستند منظور چیست؛ لذا پرسیدند کدام حج و به چه صورت! ایشان فرمود: آن کار که من انجام می دهم شما نیز انجام دهید. آن اعمال پیامبر مبین و مفسر فرمان حج است.

نکته ی پنجم: بیان اسباب و عللی که موجب اجمال کلام و گفتار می شود:

الف) مواردی که اعمال و افعال انسان مجمل است: منشاء اجمال روشن نبودن عمل از فاعل می باشد. مثل آنجا که امام (ع) به خاطر حضور مخالفان در جلسه ی ایشان، وضوء را به گونه خاصی گرفته باشند، این عمل ایشان برای ما مجمل است؛ زیرا ما نمی دانیم این عمل به عنوان عمل درست است یا به عنوان تقیه می باشد.

ب) علامه مظفر اسباب و عللی که موجب اجمال کلام می گردند را تحت شش عنوان معرفی فرمود:

1- اجمال به خاطر اشتراک لفظی: مشترک لفظی به دو گونه است؛ مشترک لفظی بالاصالة و مشترک لفظی بالعرض. بالاصالة مانند لفظ عین که از اول برای هشتاد معنی وضع گردید و بالعرض مانند آنجا که در کلمه ای اعلال صورت گرفت و یا ضرب فعلی به گونه ای بود که دو لفظ متفاوت همانند هم شوند؛ مانند صیغه ی شماره ی 4 و 7 فعل مضارع و اسم فاعل و مفعول در افعال ثلاثی مزید و رباعی مجرد و مزید.

2- اجمال به خاطر وجود چند معنای مجازی برای یک واژه: مانند زید اسد و ما نمی دانیم کدام معنای مجازی مد نظر است.

3- اجمال به خاطر عدم آگاهی از مرجع ضمیر: مانند (من بنته فی بیته) در پاسخ به این پرسش که کدام یک از صحابه محق خلافت پس از نبی (ص) است. یا مانند (امرنی معاویة عن اصب علیا الا فالعنوه) در پاسخ عقیل بن ابیطالب به درخواست معاویة.

4- اجمال به خاطر اختلال در ترکیب جمله: مانند شعر فرزدق در مدح ابراهیم بن هشام دایی هشام بن عبدالملک که گفته است: نیست مانند ابراهیم بن هشام در میان مردم؛ الا آن ملک داده شده که خود هشام باشد، پدر مادر هشام، پدر ابراهیم است، هیچ انسان زنده ای که شبیه او باشد وجود ندارد.

در این شعر چهار اختلال وجود دارد:

الف) ما بین مبتدا و خبر حی فاصله شده است. (ابو امه (میتدا) و ابوه (خبر) و حی میان آنها فاصله شده است.)

ب) ما بین صفت و موصوف چیزی اضافه شده است. ((حی) موصوف است و (یقاربه) صفت آن است که (ابوه) میان آن دو فاصله شده است.)

پ) میان بدل و مبدل منه نیز فاصله شده است ((مبدل منه) مثله است و (حی) که در پایان آمده و میان آن دو چند کلمه فاصله شده است.)

ت) مستثنی بر مستثنی منه مقدم شده است. ((ممکنا) مستثنی است و (حی یقاربه)  مستثنی منه است که مستثنی بر مستثنی منه مقدم شده است.

این موارد مخالف ادبیات عربی است، لذا باعث اجمال کلام گردید.

5- اجمال به خاطر وجود چیزی در کلام که صلاحیت قرینه بر خلاف ظاهر بودن دارد ولی ما یقین نداریم متکلم به این قرینه اعتماد کرده و آن را پذیرفته باشد. به همین خاطر کلام مجمل شده است. مانند آیه ی شریفه ی (محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار...) این بخش از آیه دلالت بر خوب بودن همه ی کسانی است که با پیامبر (ص) هستند؛ پس از چندی آیه ای دیگر نازل گردید که در آن آمده است: (وعد الله الذین آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظیما) این آیه آن صحابه ای را شامل می شود که عمل صالح انجام داده اند. احتمال می رود این آیه، آیه ی پیشین را قید بزند و مراد از خوب بودن همین دسته باشند که در پایان آیه به آنها اشاره شده است. اما ما بر این احتمال یقین نداریم و ممکن است قید نیزبزند. لذا کلام مجمل می گردد. یا مانند: در تبصره ی یک ماده ی 154 قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب آمده است: (در مورد عداوت دنیوی چنانچه شهادت شاهد به نفع طرف باشد پذیرفته می شود) در این عبارت کلمه ی (طرف) اجمال دارد، زیرا احتمال می رود مراد از آن طرف دعوی باشد یا طرف شاهد در عداوت دنیوی که از قرینه ی (پذیرفته شدن شهادت) می توان معنی دوم را ترجیح داد.

6- گاهی متکلم در مقام اجمال گویی است. مثل اینکه بگوید: الانسان کاتب و ما نمی دانیم این الانسان یعنی همه ی انسانها یا یک دسته از آنها.

نکته ی ششم: مجمل و مبین دو امر نسبی و اضافی هستند:

این نکته به این معناست که جملات و عبارات من جمیع جهات مجمل نیستند. همچنین برای همه ی افراد نیز کلمات و جملات مجمل یا مبین نیستند، زیرا ممکن است کلمه یا جمله ای برای کسی مجمل و برای دیگری مبین باشد.

ب) مساله ی دوم: المواضع التی وقع الشک فی اجمالها:

در یک تقسیم بندی عبارات قرآن و سنت از سه حالت خارج نیستند:

1- عباراتی که مجملند.

2- عباراتی که مبینند.

2- عباراتی که نمی دانیم مجملند یا مبین.

مرحوم مظفر به پیروی از روش علمای پیشین، چند نمونه از عبارات نوع سوم را برای نمونه آوردند و در مورد آنها بحث نمودند که در زیر به آنها اشاره می شود:

مورد اول: آیه ی سرقت: قال الله: السارق و السارقة فقطعوا ایدیهما... در این آیه اختلاف شده که جزء آیات مجمل است یا مبین.

الف)  بعضی گفتند این آیه از جهت قطع اجمال دارد، چون کلمه ی قطع گاهی اطلاق بر جدا شدن دو شیء از هم یا به معنای جراحت و یا شکستن دلالت دارد. لذا عند الاطلاق، لفظ قطع مجمل خواهد بود. چون دارای سه معناست و مشترک لفظی است؛ ما نمی دانیم پس از دستگیری دزد باید دست او ببریم یا بشکنیم یا زخمی کنیم.

ب) بعضی مانند سید مرتضی می نویسند: این آیه از ناحیه ی کلمه ی ید مجمل است. چون ید گاهی دلالت بر عضو معین از شانه تا انگشت ها می کند، یا بر انگشتان دست ید می گویند، یا از انگشتان تا مچ را گویند، یا از آرنج تا انگشتان را می گویند. لذا عند الاطلاق، ید مجمل خواهد بود. زیرا نمی دانیم دستوری که در آیه آمده کدام یا از معانی ید را در بر می گیرد. لذا ید مجمل است.

مرحوم مظفر می نویسد: به نظر من آیه شریفه از ناحیه ی کلمه ی قطع اجمالی ندارد، چون متبادر از کلمه ی قطع، عند الاطلاق، معنای جدا کردن است. و همیشه در همین معناست، حتی در مورد جراحت نیز باز قطع به معنای جدا شدن است، زیرا چاقو مقداری از گوشت را از هم جدا کرده است. اما از ناحیه ی ید، اگر ما باشیم و ظاهر این کلمه، و قرینه نداشته باشیم، متبادر از لفظ ید کل عضو است از کتف تا سر انگشتان. اما در خصوص این آیه، علماء اجماع دارند که کل عضو اراده نشده است، بلکه مقداری از دست اراده شده است. و ما از همین ناحیه یعنی بعضی از مقدار ید اجمال داریم، به همین دلیل اجمالش بالعرض است. خوشبختانه با توجه به روایاتی که از ائمه به ما رسیده این اجمال برطرف شده است. امام جواد (ع) فرمود: مساجد مال خداست و کف دست از مساجد است لذا باید قطع ید خصوص انگشتان دست باشد.

مورد دوم: جملات مرکبی که با لای نفی جنس شروع می شوند. مثل لا صلاة الا بطهور یا لا علم الا بعمل، لاغیبت لفاسق و غیره. پرسش این است که آیا اینها مجمل هستند یا مبین؟ از روی نظر علماء سه نظر به دست می آید:

نظریه ی اول: ابوبکر باقلانی نوشته است: این گونه مرکبات و جملات مطلقا اجمال دارند. زیرا لای نفی جنس نفی ماهیت و حقیقت می کند، ولی اراده ی این معنی در اینگونه جملات میسر نیست. مثلا در مثال (لاغیبت لفاسق) {غیبتی برای فاسق نیست} نمی خواهد ثابت کند که ماهیت غیبت برای فاسق وجود ندارد، بلکه انسان می تواند به آنچه فاسق از آن بد دارد او را غیبت نماید. این کار حکم حرمت غیبت را نخواهد داشت. برای وصول به این منظور چاره ای نیست که وصفی را در این حکم در تقدیر بگیریم و بگوییم لای نفی جنسی که در اینجا هست برای نفی آن وصف می باشد. لذا برای هر موضوعی وصفی را در نظر می گیریم و می گوییم که این لای نفی جنس آمده است تا آن وصف را نفی نماید. ما می دانیم که برای در تقدیر گرفتن چیزی در جمله ما نیاز به دلیل داریم تا بتوانیم این کار را به انجام برسانیم و ما در این گونه موارد دلیل و قرینه ای در دست نداریم لذا کلام به صورت مطلق در آمده و مجمل می باشد.

نظریه ی دوم: بعضی نسبت به قول ابوبکر باقلانی اعتراض وارد کرده و گفتند: در یک تقسیم بندی الفاظ به دو دسته بندی می شوند، الفاظ شرعیه و الفاظ عرفیه . اگر اسم لای نفی جنس از الفاظ عرفیه باشند قول ابوبکرباقلانی درست است. اما اگر از الفاظ شرعیه باشد دو حالت پیدا می کند، این دسته از الفاظ یا الفاظ عبادات هستند یا معاملات و همچنین اینها تقسیم می شوند به صحیح و فاسد. اگر ما قائل شویم به اینکه الفاظ عبادات و معاملا برای اعم از صحیح و فاسد وضع شده اند با سخن شما درست است و اگر الفاظ عبادات و معاملات برای صحیح وضع شده باشند در اینجا اراده ی نفی ماهیت ممکن است و ما می توانیم در مثال لاصلاة الا بطهور بگوییم نماز بدون طهارت حقیقة نماز نیست. لذا لا در معنای حقیقی اش یعنی نفی ماهیت و ذات معنی می نماییم؛ در اینجا اجمالی وجود ندارد.

نظریه ی سوم: اکثریت علماء گفته اند: عبارات مرکبه با لای نفی جنس مطلقا مجمل نبوده و مبین هستند. مرحوم مظفر نیز این قول را اخذ کرده است. او می نویسد:

لای نفی جنس همانند سایر نواسخ مبتدا و خبر باید دارای اسم و خبر باشد، در اغلب موارد دیده می شود خبر لای نفی جنس مقدر می باشد. در مثال (لا غیبت لفاسق) بعضی می گویند لفاسق ظرف لغو است لذا خبر لای نفی جنس است، اما ما معتقدیم لفاسق ظرف مستقر است و خبر لای نفی جنس در اینجا در تقدیر می باشد. حال که خبر مقدر گردید، اگر قرینه ای نداشته باشیم حق آن است که بگوییم این گونه جملات مجملند زیرا نمی دانیم چه کلمه ای در تقدیر می باشد، اما ما در موارد بسیاری قرینه داریم و می دانیم که کدام کلمه در تقدیر می باشد. به طور کل قرائن به دو دسته تقسیم می شوند:

1- قرینه ی عامه.

2- قرینه ی خاصه.

در موارد بسیاری، خبر محذوف لای نفی جنس با همراهی قرینه ی عامه کشف می گردد، کلماتی مانند کائن، موجود و غیره؛  اما اگر قرینه ی خاصه ای موجود باشد که متناسب با حکم و موضوع باشد دیگر نمی توان از قرائن عامه استفاده نمود. زیرا فقیه ملاحظه می کند که چه قرینه ای متناسب با موضوع و حکم وجود دارد و همان را در تقدیر می گیرد؛ و این بسته به ذوق سلیم و نظر مفتی دارد.

در این جا سوالی مطرح می باشد: آیا قرینه ی مناسبت حکم و موضوع یک معیار کلی دارد یا نه؟

مرحوم مظفر می نویسد: نه معیار کلی ندارد. نمی توانیم یک معیار و ضابطه برای آن درست کنیم که به صورت کبرای کلی باشد تا بتوان آن کبرای کلی را به صغراها (مصادیق جزیی) بار کنیم. تنها بستگی دارد به ذوق مجتهد و فقیه که او بتواند با ذوق خدادادی خودش آن را درک کند.

تنبیه و تحقیق:

1- نفی در هر یک از جملات متشکله از لای نفی جنس از دو حالت خارج نیست:

الف) نفی تکوینی: اموری که در جهان خارج محقق می شود و تابع قرارداد نیستند. مثل نور خورشید، گرمای آتش.

ب) نفی تشریعی: اموری هستند که از جانب شارع مقدس وضع و تقنین می گردند.

2- جملات مرکبه با لای نفی جنس نیز جنبه ی تکوینی و تشریعی دارند.

3- در مواردی که نفی تکوینی است، مانند: (لا اله الا الله) و (لا حول و لا قوة الا بالله) و (لا رجلا فی الدار) و غیره، در این گونه موارد ما می توانیم کلماتی را مانند موجودٌ، کائنٌ و غیره را به تناسب در تقدیر بگیریم؛ در این حال ما دو حالت پیدا می کنیم:

الف) بعضی می پندارند لای نفی جنس در این مقام نفی وجود و تحقق شیء به نحو حقیقی و واقعی صورت گرفته است.

ب) بعضی می پندارند لای نفی جنس در این مقام نفی وجود و تحقق شیء به نحو ادعائی و مجازی است. یعنی آن حقیقت و شیء نازل منزل عدم قرار گرفته است و آن چه از آن وجود نفی شده انتظار می رفته حاصل نشده است. مثلا (لا علم الا بالعمل) این طور نیست که علم بدون عمل نباشد، بله کسانی هستند که علم دارند اما عمل ندارند. منظور از این عبارت این است که علم بدون عمل فایده ندارد. و چون آن انتظاری که از علم داریم، بدون عمل محقق نمی شود، بنابراین انگار که اصلا نیست و ما آن را نازل منزل عدم می پنداریم.

4- اما در آنجا که نفی جنس در عالم تشریع به وقوع بپیوندد دو صورت حاصل می شود:

الف) نفی به طور مستقیم به فعل انسان تعلق می گیرد، در این صورت، نفی صورت گرفته دلالت می کند که این عمل در شرع مقدس مشروع نیست و جوازی بر آن در نظر گرفته نشده است.

ب) نفی یک عنوان کلی قابل تطبیق بر هر حکم شرعی تعلق می گیرد در این صورت لای نفی جنس دلالت می کند بر اینکه چنین حکمی تشریع نشده است.

نظر کلی علامه مظفر: با توجه به مواردی که گفته شد جملات مرکبه ای که با لای نفی جنس آغاز می شوند، ذاتا مجمل نیستند، بله گاهی ممکن است اجمالی داشته باشند و ما ندانیم که منظور، نفی وجود حقیقتا است یا ادعائا و تنزیلا.

برای حل چنین مشکلی علامه مظفر می نویسد:

1- همان طور که می دانیم دستورات شرعی دو حالت دارد:

الف) احکام شرعیه که مستقیما به فعل انسان تعلق می گیرد مثل اقیموا الصلاة، آت الزکاة.

ب) احکام شرعیه که به اعیان خارجیه تعلق گرفته و ربطی به فعل مکلف ندارد مثل (حرمت علیکم امهاتکم) یا (احلت لکم بهیمة الانعام).

2- در مورد (الف) اجمالی نیست زیرا همیشه به همراه آنها قرینه وجود دارد. اما مشکل بر سر مورد (ب) می باشد، که بعضی قائل به اجمال در آنها شده اند، زیرا می گویند: تعلق حکم به افعال خارجیه معنا ندارد، بلکه محال است. زیرا احکام شرعی بر افعال اختیاری مکلف بار می شود. لذا با در نظر گرفتن فعلی از افعال مکلف سعی در از بین بردن اجمال می کنیم مثلا در مثال حرمت علیکم امهاتکم افعالی مانند ضرب، شتم، بیع، نکاح و غیره را در نظر می گیریم، ولی چون نمی دانیم کدام یک از این موارد را باید در تقدیر گرفت، همچنان مجمل می مانند.

3- علامه مظفر می نویسد: سخن مستشکلین زمانی درست است که قرینه مناسب حکم و موضوع موضوع در اختیار ما نباشد ولی خوشبختانه ما قرینه ی متناسب داریم. در مجموع وقتی به عرف مراجعه می کنیم، متوجه می شویم کسی در همه ی این گونه موارد متحیر نمی ماند و می تواند با همان استعداد خود قرینه ی مناسب را پیدا نماید.

 

اصول فقه یک (8)

المرة و التکرار:

مرة: یعنی یکبار. منظور انجام دادن عملی برای یکبار.

تکرار: یعنی چند بار. منظور عملی را برای چند بار تکرار نمودن.

اصولیین در دلالت صیغه و ماده ی امر بر مرة و تکرار اختلاف نظر دارند. در این باره چند قول وجود دارد که به مانند سخن گفته شده در فور و تراخی است. و نظر مختار علامه مظفر به مانند همان است که گفته شد. یعنی صیغه و ماده ی امر نه بر مره ظهور دارد و نه بر تکرار. همان طور که دانستیم صیغه و ماده ی امر تنها بر طلب و ایجاد طبیعت دلالت دارد و اگر بخواهد بر مرة یا تکرار دلالت نماید نیاز مند دلیل دیگر است.

علامه مظفر می نویسد:

اگر صیغه ی افعل مطلق آورده شود، این اطلاق مرة را اقتضی می نماید.

توضیح این مطلب:

مطلوب مولی هر چه باشد (یعنی از ناحیه ی جواز مره و جواز تکرار) از سه وجه خالی نیست:

1)   مطلوب مولی صرفا وجود شیء است بدون هیچ قید و شرطی. بدین معنا که او اراده می کند لذا سزاوار نیست مطلوبش معدوم گردد. بلکه می خواهد مطلوب او از ظلمت عدم به نور وجود وارد گردد. اگر به یک فرد واحد باشد. و محال نیست در این هنگام که مطلوب مولی بر نخستین وجود از وجودهای این ماهیت منطبق شود. پس اگر مکلف به آنچه به او دستور داده شد، بیشتر از یکبار بپردازد، در این جا امتثال او در همان یکبار فرمانبرداری، حاصل شده است و انجام دادن مجدد آن در مرتبه ی دوم لغو و بیهوده خواهد بود. مثل نماز یومیه. که وقتی یکبار نماز ظهر در تاریخ 30/9/1385 خوانده شد کفایت می کند.

2)    اینکه، مطلوب مولی، یکبار به وجود آوردن متعلق امر است، با قید یکبار انجام دادن. یعنی به این شرط که بر همان امتثال اولی چیزی اضافه ننماید. پس اگر مکلف مأموربه را دوبار انجام بدهد، اصلا از جانب او امتثال صورت نگرفته است. مانند تکبیرة الإحرام برای نماز. اگر مأمور، آن را پس از آنکه یکبار انجام داد، برای بار دوم انجام بدهد باعث ابطال اولی می گردد و نماز باطل خواهد شد.

3)    اینکه مطلوب مولی، به وجود آوردن متعلق امر، برای چند بار است. این امتثال:

الف) گاهی تکرار مأموربه بشرط شیء است. مثل رکعتهای نماز به تنهایی. پس مطلوب به صورت مجموع بما هو مجموع بر مکلفین واجب است و امتثال مطلوب مولی با یکبار انجام دادن اصلا انجام نمی شود.

ب) گاهی تکرار مأموربه لابشرط است. به این معنی که مطلوب مولی هر یک از وجودات مأموربه است. مانند روزه ی ایام ماه رمضان. پس برای هر یک از روزه های ماه رمضان یکبار امتثال کفایت می کند.

نظر علامه مظفر:

دو مورد دو و سه ، نیاز به بیانی بیشتر از آنچه مربوط به مفاد صیغه ی افعل می شود، دارند. اگر مولی در این دو مورد کلامش را مطلق می آورد و به یکی از دو وجه مره و تکرار آن را قید نمی زند، و همچنین در مقام بیان می بود، هر آینه اطلاق کلامش دلیل بر اراده ی مره می نمود و انجام دادنش در مرتبه ی دوم نه ضرری دارد و نه منفعت.

بنابراین طبق گفته ی ما که امتثال ایجاد صرف الوجود بود، با یکبار انجام دادن (مره) حاصل می شد. ولی با امتثال مجدد، (دوباره انجام دادن تکلیف) ضرری به اصل ماجرا حاصل نمی شود، همان گونه که برای آن اثری در امتثال غرض مولی حاصل نمی شود.

لازم است بدانیم مره مشترک لفظی میان چند دفعه و چند فرد است. لذا هنگامیکه دستوری صادر شد، ممکن است غرض مولی یک دفعه انجام دادن باشد یا یک فرد را انجام دادن؛ مانند: اکرم عالما. که موارد زیر متصور است:

1)    اگر منظور از مره، یک دفعه باشد، امتثال این امر با اکرام یک فرد طبیعت را ایجاد می کند.

2)    اگر منظور از مره یک دفعه باشد، امتثال این امر را می توان با اکرام چندین فرد در یک زمان نیز انجام داد.

زیرا اطلاق امر نشان از مره به معنای دفعه دارد نه مره به معنای فرد. لذا وقتی به معنای دفعه شده یک دفعه می توان طبیعت یک فرد را اجراء کرد و هم چند فرد را در یک دفعه.

اگر مولی بفرماید: تصدق علی المسکین، عبد می تواند در یک مرتبه یک فقیر را صدقه دهد و به این ترتیب امتثال حاصل گردد و هم می تواند چند فقیر را در آن واحد صدقه دهد و بدین امتثال به جمیع حاصل گردد.

هل یدل نسخ الوجوب علی الجواز؟

نسخ عبارت از ازاله حکمی که سابقا توسط دلیل قانونی وضع گردیده به وسیله حکمی جدید که در همان موضوع وضع گردیده است.

تحریر محل نزاع:

هرگاه چیزی، در زمانی، به دلالت امر واجب شده باشد، سپس آن واجب قطعا نسخ شده باشد، آیا جواز الفعل که مدلول امر است، در آن امر منسوخ، باقی می ماند؟

زیرا امر بر دو جیز دلالت دارد: یکی جواز الفعل و دیگری منع از ترک. در این زمینه دو قول وجود دارد:

1)    پس از نسخ، جواز الفعل باقی می ماند.

2)    پس از نسخ، جواز الفعل باقی نمی ماند.

علامه مظفر می نویسد:

در حقیقت نزاع به مقدار دلالة نسخ وجوب باز می گردد. که در این زمینه دو احتمال وجود دارد:

1)   نسخ، دلالت بر برداشته شدن منع از ترک دارد. در این هنگام، دلالت امر بر جواز الفعل به حال خود باقی می ماند. و نسخ این توان را ندارد تا بتواند جواز الفعل را از بین ببرد بلکه تنها می تواند منع از ترک را بردارد. بدین ترتیب اذن در فعل برجا باقی می ماند.

2)    نسخ بر برداشته شدن وجوب از بنیان دلالت دارد. لذا پس از نسخ  دلیلی که دلالت بر وجوب نماید باقی نمی نماید. منشاء این قول عبارت است از اینکه: وجوب دارای معنایی بسیط است و دارای دو جزء نیست. لذا به این واسطه، در نسخ نمی توان تنها رفع منع از ترک را تصور کرد.

نظر علامه مظفر:

مختار ما قول دوم است.

دلایل علامه مظفر:

1)    حق آن است که وجوب امری بسیط است، که عبارت است از الزام به انجام دادن، و لازمه وجوب منع از ترک می باشد. همان گونه که حرمت عبارت است از منع از انجام دادن فعل، و لازمه اش ترک عمل می باشد، اما ما اینطور فرض نمی کنیم که الزام به ترک یعنی وجوب ترک به عنوان جزئی از معنای حرمت فعل. بدین ترتیب منع از ترک معنایش حرمت ترک به عنوان جزئی از معنای وجوب فعل نیست. بلکه جواز الفعل و منع از ترک لازمه ی یکدیگرند که از هم منشاء می گیرند و به تبع یکدیگرند.

2)    پس از نسخ وجوب، ثبوت جواز الفعل، نیاز به دلیلی خاص دارد تا بدان دلالت نماید لذا صرف وجود وجوب کفایت بدان نمی نماید. پس برای دلیل ناسخ و دلیل منسوخ دلالتی بر جواز ندارد.

3)    پس از نسخ، حکم وجوب فعل، محکوم است بر یکی از احکام چهارگانه ی باقی مانده.

4)    این بحث به خاطر اینکه موارد مورد ابتلایش کم است بیش از این نیاز به بحث و توضیح بیشتر ندارد.

 

اصول فقه یک (7)

ب) محل الخلاف من وجوب قصد القربة:

تحریر محل نزاع:

محل اختلاف در این مقام، عبارت است از امکان قصد قربت داشتن در انجام مأموربه و اینکه آیا این کار ممکن است یا مستحیل؟

توضیح مطلب:

قصد قربت دارای مراتبی است که عبارتند از:

1)    قصد امتثال از اوامر الهی؛ چون او واجب الإطاعة و العبادة است.

2)    قصد شکر از نعم بی منتهای او.

3)    قصد تحصیل رضای پروردگار به خاطر جلب رضایتش.

4)    قصد انجام مأموربه، توسط مأمور، به خاطر محبوبیتی که نزد مولی دارد و دلخواه و مطلوب اوست.

5)    قصد نیل به مصلحت الهی؛ چون مأموربه دارای مصلحت است.

6)    قصد وصول ثواب الهی و دوری از عقاب.

پس از دانستن وجوه قصد قربت در امتثال امر شارع، دو پرسش مطرح است؛

پرسش اول: آیا در نظر گرفتن وجوه مختلف قصد قربت در متعلق امر ممکن است یا نه؟

پاسخ: ممکن است و تالی فاسد ندارد.

پرسش دوم: آیا وجوه مطروحه بالفعل در مأموربه در نظر گرفته شده اند یا نه؟ یعنی آیا حتما باید در اصل عبادت این وجوه اخذ شوند که اگر نشوند عبادت باطل است؟

پاسخ: خیر، صحت عبادت متوقف بر این امور نیست و این امور متعلق امر نیستند. زیرا، اجماع داریم، هر مکلفی که به اعمال عبادی بپردازد و این امور را در نظر نداشته باشد، عملش صحیح می باشد و این در حالیست که اگر سایر وجوه بالفعل اخذ می شدند، این عمل عبادی نباید بدون آنها فرمانش ساقط شود و انجامش صحیح باشد. به هر تقدیر نزاع در اینجا منحصر است به قصد قربت به معنی قصد امتثال امر.

ج) الإطلاق و التقیید فی التقسیمات الأولیة للواجب:

تحریر محل نزاع:

هر واجبی به خودی خود دارای تقسیماتی به اعتبار خصوصیت هایی که ممکن است از خارج به آن ملحق شود، می باشد. برای مثال، نماز به خودی خود پیش از آنکه امر به آن تعلق بگیرد، تقسیم می شود به:

1)    نماز با سوره و بدون سوره.

2)    نماز با سلام و بدون سلام.

3)    نماز با طهارت و بدون طهارت.

4)    نماز رو به قبله و پشت به قبله.

5)    نماز با پوشش و بدون پوشش.

و سایر موارد که فراوان هستند. این تقسیمات را تقسیمات اولیه گویند.

تقسیمات اولیه عبادات عبارت است از جهت هایی که بر عبادت عارض می شوند با قطع نظر از تعلق امر یا نهی نسبت به آن عمل.

تقسیمات ثانویه ی عبادات عبارتند از جهت هایی که به عبادات ملحق می شوند پس از آنکه مواردی مانند امر به آنها تعلق بگیرد.

با توجه به این دو نوع تقسیم بندی، حکم به وجوب، با توجه به شرایط و مسائل آن در مقام ثبوت و اثبات مورد بررسی قرار می گیرد.

در مقام ثبوت:

واجبات و عبادات از نظر شرایط از یکی ازحالتهای زیر خارج نیست:

1)    عبادت مقید باشد به وجود آن، که، بشرط شیء نامیده می شود. مثل شرط طهارت، پوشش، رو به قبله بودن، سوره، رکوع ، سجود و مانند اینها نسبت به نماز.

2)    عبادت مقید باشد به عدم آن شرایط که بشرط لا نامیده می شود. مثل شرط در صحت نماز به اینکه درآن کلام قهقه و مشغولیت دل و سایر موارد قطع کننده ی نماز.

3)    عبادت مقید باشد بوجود یا عدم آن نسبت که به آن شروط لابشرط گفته می شود. مثل عدم شرط قنوت در نماز زیرا وجوب نماز مقید به وجود و عدم آن نیست.

در مقام اثبات و دلالت:

1)    آن دلیلی که بر وجوب نماز دلالت نمود، همان دلیل یا دلیلی دیگر دلالت می کند بر اینکه خصوصیتی دیگر نیز در نماز لازم است.

2)    گاهی آن دلیل که بر وجوب نماز دلالت کرد، دلالت می کند بر عدم فلان خصوصیت در نماز.

در این دو دلیل ما به مقتضای آنها عمل می کنیم.

3)    گاهی دلیل، خصوصیتی را مطرح می کند، اما بیان نمی کند که مدخلیت دارد یا نه. در این جا ما به اصالة الإطلاق مراجعه می کنیم و مدخلیت شرط را نفی می کنیم، یعنی می گوییم: این دلیل لابشرط است.

البته این کار نیاز به حصول مقدمات حکمت دارد که عبارتند از:

ü    اطلاق و تقیید ممکن باشد.

ü    مولی در مقام بیان باشد.

ü    قرینه بر خلاف آن اقامه نکند.

ü    قدر متیقن به حسب مقام مخاطب نباشد.

ü    انصرافی هم در کار نباشد.

د) عدم امکان الإطلاق و التقیید فی التقسیمات الثانویة للواجب:

v   بطور خلاصه گفته شد که در تقسیمات اولیه واجب مانعی از تمسک به اطلاق وجود ندارد؛ چون ثابت کردیم که امکان تقیید وجود ندارد.

v   پس از آنکه ثابت شد امر بر وجوب دلالت می کند، هر امری با توجه به آنچه از خارج به واسطه ی امر بر او بار می شود یا به واسطه ی امر بر آن بار نمی شود به واجب معلوم و مجهول تقسیم می شود.

v   این تقسیمات، تقسیمات ثانویه نامیده می شود. زیرا اینها به دنبال حکم، پس از آنکه وجوب، به ثبوت واقعی رسید، می آیند. برای مثال در بحث نماز، پیش از آنکه حکم بر آن تحقق یابد، وجوب اتیان نماز به قصد امر آن معنایی ندارد.

v   زیرا در آنجا که مولی هنوز حکم را جعل نکرده، دستوری به آن واجب بار نشده تا فرض قصد آن ممکن بشود. این وضعیت برای علم و جهل بر حکم نیز جاری است.

v   در تقسیمات ثانویه تقیید، مأموربه (مثل نماز) ممکن نیست.

v   زیرا قصد امتثال امر، فرع بر وجود امر است. پس چگونه عقلانی باشد که امر مقید بر قصد امتثال باشد. لازمه ی این مورد این است که امر فرع بر قصد امر باشد. و از آن طرف قصد امر فرع وجود امر در نظر گرفته شود. بدین ترتیب آنکه مقدم است مؤخر گردد و آنکه مؤخر است مقدم گردد. این خلف یا دور است و محال می باشد.

v   پس هرگاه تقیید محال باشد، اطلاق نیز محال است. بنا بر آنچه پیش از این گفتیم. زیرا اطلاق اطلاق در مقابل تقیید از قبیل عدم و ملکه است. لذا اطلاق فرض نمی شود، مگر در آنجا که آن مورد مطلق قابل بر تقیید نیز باشد. بنابراین از راه عدم تقیید إطلاق را نمی توان کشف کرد.

النتیجة:

ما چهار مقدمه گفتیم تا بتوانیم درباره ی این بحث کنیم که، اصل در

واجبات توصلیت است یا تعبدیت.

در این مسأله دو قول مطرح است:

1)    اصل در واجبات تعبدیت است و اعتقاد به توصلیت نیاز به دلیل دارد.

دلیل این گروه:

الف) در شیء مشکوک اصل بر امتثال به نوع تعبدی است.

ب) در این گونه موارد نمی توان به اصالة الإطلاق عمل کرد، و عمل را بدون قصد قربت امتثال نمود. همچنین دلیلی نیز نداریم بر امتثال امر بدون قصد قربت.

پ) در این گونه موارد که شک در تعبدیت و توصلیت داریم، به اصول عملیه رجوع کرده و از اصالة الإحتیاط استفاده می کنیم. چون ما یقینا می دانیم در برابر پروردگار اشتغال یقینی داریم و فراغ از آن اشتغال نیز باید یقینا باشد. و این فراغ حاصل نمی شود، مگر آنکه امتثال امر با قصد قربت باشد.

2)    اصل در عبادات توصلیت است و اعتقاد به تعبدیت نیاز به دلیل دارد.

دلیل این گروه:

الف) عند الشک در توصلیت و تعبدیت، اصل امتثال امر دون قصد القربة شرط است.

ب) ما در اثبات سخنمان نه از اصالة الإطلاق استفاده می کنیم و نه از اصالة البرائة زیرا هر دوی اینها در اینجا مستیل هستند.

پ) از اصالة الإطلاق استفاده نمی شود، چون قبل از این اثبات شد که نمی توان از اطلاق امر مولی تمسک جست. زیرا تقیید به قصد امتثال محال است.

ت) از اصالة البرائة نمی توان استفاده کرد، چون برائت در شک در تکلیف جاری است در حالیکه ما شک در تکلیف نداریم، بلکه یقین داریم، شک ما در تحثیل تکلیف است. یعنی آیا باید تکلیف را با قصد قربت اتیان کنیم یا بدون آن.

ث) برای اثبات اصل توصلیت در عبادات، باید از طریق اطلاق مقامی وارد شویم.

توضیح مدعی:

v   در واجبات توصلی مولی مطلوب خود را تقنین کرده و ذات الفعل را بدون هیچ قیدی مثل قصد قربت بیان می دارد. مثل عیّن قبلة للصلاة.

v   گاهی مولی مطلوب خود را با تقنین ذات الفعل مع کل قید مطرح کرده که قصد قربت نیز در نظر گرفته شده است. در این صورت:

الف) در بعضی موارد برای مولی بیان آن قیود ممکن است، مثل تقسیمات اولیه، ولی آن را بیان نکرد. ما به اصالة الإطلاق لفظی مراجعه کنیم.

ب) در بعضی موارد برای مولی بیان آن قیود ممکن نیست، مثل تقسیمات ثانویه. در این صورت ما نمی توانیم به اصالة الإطلاق مراجعهکنیم یعنی بگوییم حالا که قیدی نگفته پس نیست. بلکه باید راه دیگری را انتخاب کنیم که به آن متمم الجعل یعنی تکمیل کننده ی جعل اولی گویند. در اینجا می گوییم اگر در هدف مولی خصوصیتی وجود داشت حتما آن را مقید ساخت و آن را در یک امر دیگری می آورد تا، منظورش را بفهمیم. اگر متمم قید را بیاورد به آن نتیجة القید می گوییم که تقیید نیست ولی نتیجه اش یکی است. و حال که آن را نیاورده همین نیاوردن را می گوییم نتیجةالإطلاق که با اطلاق لفظی یکی نیست ولی در نتیجه یکی می باشد و توسعة الإطلاق را می رساند.

v   با دانستن این مطالب باید گفت اگر مولی نتوانست غرض خود را بیان دارد، در حالیکه غرض و هدفی را در نظر دارد، نباید این مهم را نادیده گرفته و بیان ننماید، بلکه باید از راه دیگری تمام مرادش را بفهماند.

v   برای این کار باید دو امر انشاء نماید.

الف)  ابتداء یک دستور صادر نماید و در آن ذات الفعل را طلب نماید. مثلا بفرماید: صم یا صل.

ب)  سپس امر دیگری انشاء نماید و در آن تمام مقاصد خود را بیان دارد. مثل اتموا الصیام إلی اللیل. یا اقیموا الصلاة بقصد القربة.

v   این دو امر امتثال مجزا ندارد بلکه متداخلند و سقوطا و ثبوتا در حکم یک امرند. هر دو امر از یک منبع سرچشمه گرفته و امر دومی مکمل امر اول است. لذا اگر در امری مقاصدی مد نظر بود و بیان نشد و مولی در مقام بیان بود، باید به متمم الجعل آن را بیاورد.

v   اگر در جایی ما متمم الجعل نداشتیم و دانستیم که مولی در مقام بیان است و خود متمم الجعل را نیاورد ما کشف می کنیم قیدی در امتثال غرض مولی دخالت نداشته و گرنه حتما بیان می کرد. که نامش اطلاق مقامی است.

v   در نتیجه می گوییم: اصل در واجبات توصلی بودن است مگر در آنجاها که دلیل داشته باشیم، تعبدیت ملاک است.

4) الواجب العینی و إطلاق الصیغة:

واجب عینی: آن واجبی که به هر مکلفی تعلق می گیرد و با انجام شخص دیگر از سایرین ساقط نمی شود. مثل نمازهای یومیه و روزه.

واجب کفایی: واجبی که مطلوب در آن به وجود آمدن فعل است از هر مکلفی که باشد فذقی نمی کند و با انجام آن توسط مکلفی از عهده ی مکلفین دیگر ساقط خواهد شد. مثل نماز میت، غسل و کفن و دفن میت.

مسأله ی ما در اینجا تشخیص ظهور این دو نوع امر است: در این باره اقوال است:

1)    اگر دلیلی دلالت کند بر واجب عینی بودن به همان عمل می شود.

2)    اگر دلیلی دلالت کند بر واجب کفایی، به همان عمل می شود.

3)    اگر ما بودیم و امری و دلیلی بر تعیین وضعیت آن در اختیار نبود، إطلاق صیغه ی امر دلالت بر عین بودن می کند. خواه آن عمل یه شخص دیگری دستور داده شده باشد یا نباشد. زیرا عقل حکم می کند که امتثال امر از جانب شخصی دیگر باعث سقوط آن از عهده ی ما نمی شود.

4)    در اینکه انسان قائل باشد به واجب کفایی بودن امری، نیاز به بیان و توضیح بیشتر دارد، پس اگر مولی قرینه ای نصب نکند، همین قرینه است بر اینکه دانسته شود مراد او از آن دستور، واجب عینی است.

5) الواجب التعیینی و إطلاق الصیغة:

واجب تعیینی: عبارت است از واجبی که به واجب دیگری بستگی ندارد، و چیزی به عنوان جانشین برای آن واجب و بدل از آن نیست و در عرض آن قرار ندارد. مثل نماز یومیه.

واجب تخییری: واجبی که می تواند جانشین واجب دیگری شود. مثل کفاره ی افطار عمدی در ماه رمضان که مخیر است میان اطعام به شصت مسکین و دو ماه روزه ی پشت سر هم و آزاد سازی بنده.

توضیح موارد:

1)    اگر به واسطه ی قرینه و دلیل و نص شرعی دانستیم که فلان امر دلالت بر هر یک از این دو نماید به همان، عمل می شود.

2)    اگر دلیلی در بین نباشد، عند الشک مقتضی امر کدامیک از این دو می باشد؟ إطلاق صیغه ی امر دلالت دارد بر وجوب آن فعل خواه فعل دیگری جای آن بیاید یا نیاید. پس قاعده اقتضی می کند آن فعل به وسیله ی فعل دیگری ساقط نشود. و باید همان را بدون کم و زیاد و در نظر گفتن چیزی دیگر به آن عمل نمود.

3)    دلالت امر بر تخییر نیازمند به نصب دلیل است.

6) الواجب النفسی و إطلاق الصیغة:

واجب نفسی: واجبی است که به خاطر خودش واجب است و نه به خاطر واجب دیگری. مثل نماز یومیه.

واجب غیری: واجبی است که به خاطر واجب دیگر واجب می شود. مثل وضوء. زیرا وضوء به واسطه ی نماز واجب می شود نه به خاطر خودش. لذا اگر نماز واجب نمی شد، مطمئنا وضوء هم واجب نمی شد.

توضیح موارد:

1)    اگر در واجبی شک شود که آیا نفسی است یا غیری، مقتضای إطلاق امر دلالت می نماید برای اینکه امر به چیزی تعلق گرقته خواه چیز دیگر غیر آن، واجب شده باشدیا نشده باشد، لذا اصل بر واجب نفسی است.

2)    اطلاق صیغه ی امر واجب نفسی را اقتضی می کند و واجب غیری نیاز به دلیل دارد.

7) الفور و التراخی:

فور: یعنی فوری بودن. یعنی کاری را به مجرد دستوری که بدان تعلق گرفته بدون فوت وقت آن را انجام دهد. فور به دو نوع تقسیم می شود:

1)    فور عقلی: قابلیت امکان ندارد. یعنی همان لحظه که مولی امر کرد باید امتثال شود.

2)    فور عرفی: به محض صدور فرمان امتثال صورت نمی گیرد، بلکه حدود پنج یا ده دقیقه ی دیگر انجام می شود.

تراخی: یعنی فاصله افتادن. یعنی اگر کاری را پس از تعلق دستور بر آن در مدت زمان طولانی و در گاه دیگری به اجراء در آورد.

تحریر محل نزاع:

اصولی ها پیرامون دلالت صیغه ی امر بر فور یا تراخی اختلاف نظر داشته و درباره ی آن اقوالی را ذکر کرده اند:

1)    صیغه ی و ماده ی امر موضوعی هستند برای فور.

2)    صیغه ی و ماده ی امر موضوعی هستند برای تراخی.

3)    صیغه ی و ماده ی امر موضوعی هستند برای هر دو به صورت اشتراک لفظی.

4)    صیغه ی و ماده ی امر موضوعی هستند نه برای فور و نه تراخی و نه اعم از آن دو و نه صیغه ی و ماده ی امر بر هر یک از آن دو صورتهایی دلالت ندارد. بلکه فوریت و تراخیت به واسطه ی قرائن خارجیه و با اختلاف دلایل وجوب، مختلف می شود.

نظر علامه مظفر:

قول درست، نظر چهارم است.

دلایل علامه مظفر:

1)    دانستید صیغه ی إفعل دلالت بر نسبت طلبیه می کند. همان گونه که ماده ی امر برای حدث وضع شده، و با آن دو خصوصیت های وجودی لحاظ نشده است.

2)    بنا بر همین رویه، صیغه ی إفعل و ماده ی امر بر فور یا تراخی نیز دلالت نمی کنند.

3)    لذا اگر بر فور یا تراخی دلالت نمایند با دلیل دیگری این کار صورت گرفته است.

بعضی از علماء معتقدند: اینکه گفتیم امر بر فور و تراخی دلالت ندارد، از جهت ساختار بوده است. اما وقتی به دلایل خارجی که از فعل امر جداست، نگریسته می شود، دلایلی به ما می گویند که تمام واجبات به صورت عمومی، دال بر فورند، مگر آنکه دلیلی خاص یا نصی خاص وارد شود و بر تراخی جواز بدهد. برای نمونه در زیر دو آیه ذکر می شود:

الف) و سارعوا إلی مغفرة من ربکم (آل عمران/127) نزدیکترین استدلال به آیه، دلالت دارد بر اینکه سرعت گرفتن به سوی مغفرت الهی حاصل نمی شود، مگر با سرعت گرفتن به سوی سببهای مغفرت. و از جمله سببهای مغفرت، اتیان مأموربه است. زیرا مغفرت فعل خدای تعالی است، پس سرعت گرفتن بنده به سوی آن معنایی ندارد. بنابراین که مراد از مسارعت به مغفرت، مسارعت به سبب مغفرت است، پس سرعت گرفتن به سوی انجام مأموربه واجب خواهد بود، با توجه به آنچه گفته شد و آن اینکه صیغه ی افعل بر وجوب ظهور دارد.

ب) فاستبقوا الخیرات (بقره/143 و مائده/53) همانا سبقت گرفتن به سوی خیرها، بیان دیگر اتیان فوری آن خیرهاست.

پاسخ مرحوم مظفر:

1)    از استدلال به هر دو آیه، خیرها و اسباب مغفرت همان گونه که بر واجبات صدق می کند به مستحبات نیز صدق می نماید. پس سرعت گرفتن و سبقت جستن بر مستحبات نیز صادق است.

2)    از بدیهیات است که عدم وجوب مسارعت در مستحبات چگونه رأسا ترک آن جایز می شود.

3)    پس آنگاه که مسارعت و مسابقت به عمومیتشان برای مستحبات شامل شوند، این خود قرینه است بر اینکه طلب مسارعت به صورت الزام نیست. پس بنابر این دو آیه دلالتی بر فوریت در عموم عبادات باقی نمی ماند.

4)    اگر بپذیریم این دو آیه اختصاص به واجبات دارند، هر آینه واجب بود که صرف ظهور صیغه ی إفعل بر وجوب، در آیه، آن را حمل بر استحباب نیز بکنیم.

5)    ما دانستیم در بیشتر واجبات فوریت شرط نیست. پس اگر واجبات را از عمومشان بیندازیم لازم می آید که اکثر را تخصیص بزنیم و این خود مستهجن است.

6)    آیا نمی بینید کسی که به اسلوب کلام آشناست می گوید: اموالم را فروختم. سپس یکی یکی آنها را استثنا می کند، تا اینکه ذیل جمله عام او تعدادی اندک باقی می ماند. و شک نداریم که این کلام مستهجن است و از گوینده ی حکیم صادر نمی شود.

7)    در این هنگام سزاوار نیست که این دو آیه را بر استحباب حمل کنیم.

 

اصول فقه یک (6)

الباب الثانی: الأوامر:

دومین بحث از مباحث الفاظ اوامر است. در این گفتار ما پیرامون سه موضوع بحث می کنیم:

1)    ماده امر.

2)    هیئت امر.

3)    راجح به تقسیمات واجب.

المبحث الأول: مادة الأمر:

ماده ی امر عبارت است از کلمه ی امر که از سه حرف (ا . م . ر) تشکیل شده است. در این مبحث سه مسأله توضیح داده می شود.

الف) معنی کلمة الأمر:

امر در چند معنا بکار برده شده است که عبارتند از:

ü    حادثه و رویداد تازه: جئت لأمر کذا أی لحادثة کذا.

ü    مطلق هر کاری: اتی فلان بأمر جدید.

ü    شأن و حالت: شغلنی امر کذا أی شأن کذا.

ü    طلب و خواستن: امرتک بکذا أی طلبته منک.

مرحوم مظفر پس از ذکر معانی لفظ امر می نویسد:

1)    از چهار معنای ذکر شده، جز معنای چهارم (طلب) به یک معنا بازگشت می کنند که عبارت است از: شیئی که قدر جامع میان آنهاست. مثل: «رأیت امرا أی رأیت شیئا» یا «أ فعلت أمرا أی أ فعلت شیئا»

2)    ماده ی امر مشترک لفظی بین طلب و شیء.

الف) منظور از طلب، اظهار اراده و رغبت با گفتار یا نوشتار یا اشاره یا مانند این امور با آن چیزهایی که اظهار اراده و رغبت به وسیله ی آنها صحیح می باشد. اظهار اراده یا رغبت توسط اظهار کننده طلب نیست، بلکه ظاهر این است که هر طلبی امر محسوب نمی شود.

ب) مراد از شیء مطلقا افعال و صفات است و جزء این دو بر چیزی دیگر دلالت نمی کند. البته افعال و صفاتی که به معنای اسم مصدری باشند. به عبارت دیگر این افعال و صفات بدون ملاحظه ی صدورش به فاعل مد نظر می باشند.

امر در معنای طلب با امر در معنای شیء تفاوت دارد. مقصود از امر در معنای طلب معنای حدثی است. یعنی برای صادر شدن و ایجاد شدن می باشد. لذا از امر به معنای طلب مواردی مانند: أمر یأمر آمر مأمور و غیره اخذ می شود.

ما حصل کلام: لفظ امر مشترک لفظی است میان طلب و شیء. لذا موضوع برای معنای کلی میان آن دو نیست. از این گفتار چند نتیجه بدست می آید.

1)    در امر به معنای طلب می توان افعال و کلمات دیگر را اخد نمود.

2)    در امر به معنای شیء نمی توان افعال و کلمات دیگر را اخذ نمود.

3)    اختلاف در اشتقاق و عدم اشتقاق در طلب و شیء نشان دهنده ی تعدد وضع در واژه ی امر است.

4)    جمع واژه ی امر به معنای طلب اوامر است.

5)    جمع واژه به معنای شیء امور است.

6)    اختلاف واژه ی امر در معنای طلب و شیء نشان از وضع علیحده ی هر یک از این دو می کند.

ب) اعتبار العلو فی معنی الأمر:

در واژه شناسی سه نوع طلب وجود دارد:

1)    طلب فرد دانی از عالی.

2)    طلب دو فرد مساوی از هم.

3)    طلب فرد عالی از دانی.

در ماده ی امر به معنای طلب، سوم سوم مورد نظر ماست؛ که در آمر علو معتبر است. هر چند این فرد عالی تظاهر به علو هم نکند.

در طلب مورد اول، بدان استدعا گفته می شود.

در طلب مورد دوم، بدان التماس گفته می شود.

البته باید توجه داشت، اگر کسی که دانی است یا مساوی، خود را بلند مرتبه حساب کند، حتی اگر بلند مرتبه بودن او ثابت شود، باز نمی توان او را بلند مرتبه ی حقیقی دانست.

دلایل اثبات این نظر:

1)    تبادر.

2)    صحت سلب.

اگر ما در مورد طلب غیر عالی به وجدان خود مراجعه کنیم، صحت سلب دارد که بگوییم این خواسته، امر در معنای طلب نیست. مگر اینکه آن را عنایت و مجاز بدانیم؛ البته اگر چنین آمری خود را بلند مرتبه حساب کند.

دلالة لفظ الأمر علی الوجوب:

تحریر محل نزاع:

آیا لفظ امر به معنی طلب دلالت بر وجوب دارد؟

در این باره چند نظر وجود دارد:

1)    لفظ امر موضوعی است برای خصوص طلب وجوبی.

2)    لفظ امر موضوعی است برای اعم از وجوب و استحباب.

3)    لفظ امر مشترک لفظی است میان طلب وجوبی و طلب ندبی.

نظر علامه مظفر:

لفظ امر هنگامیکه قرینه ای بر استحباب به همراه نداشته باشد،

بر وجوب دلالت کرده و در آن ظهور دارد.

بعضی برای اینکه عقیده ی خود را در مورد ظهور لفظ امر بر وجوب یا استحباب یا اعم از آن دو و یا اشتراک لفظی میانشان، بیان دارند، بر آن شدند تا در یابند منشاء این ظهور، وضع واضع است یا چیز دیگر.

در این زمینه نظرات مختلفی وجود دارد:

1)    معنای وجوب، به عنوان قید در موضوع له لفظ امر اخذ شده است.

2)    معنای وجوب، به عنوان قید در مستعمل فیه مطرح است اگر چه در موضوع له اخذ شده باشد.

نظر علامه مظفر:

حق این است که وجوب، قید در موضوع له یا مستعمل فیه نیست؛ بلکه منشاء این ظهور از جهت حکم عقل است. عقل به وجوب اطاعت از آمر حکم می کند. عقل به تنهایی به لزوم حرکت پس از فرمان مولی و خودداری پس از نهی مولی و به جا آوردن دستور به خاطر حق برتر بودن و حق عبد بودن بر جای خود محفوظ است. پس هنگامیکه مولی دستوری داد، عقل می یابد که چاره ای برای عبد وجود ندارد که باید به فرمان مولی گوش فرا دهد و بپاخیزد و نسبت به آن چیزی که ترخیص بر ترک آن ندارد، فورا اقدام نماید.

چند تذکر:

1)    مدلول لفظ امر طلب از طرف فرد بلند مرتبه است.

2)    در برابر امر مولی، این حکم عقل است که عبد را ملزم به برانگیختن و اطاعت از امر مولی می کند.

3)    عقل به واسطه ی امر مولی، عبد را وادار به اطاعت می کند. در آن موارد که مولی تصریح به ترخیص نکرده باشد و اذن به ترک نیز نداده باشد.

4)    با توجه به آنچه در مورد وجوب گفته شد، مغایرتی در برابر استعمال امر به استحباب ندارد.

5)    بنابراین امر موضوع برای وجوب است ولی دال براعم از وجوب و ندب نیست. زیرا وجوب و استحباب از تقسیمات عارض شده بر معنای مستعمل فیه نیست. بلکه از تقسیماتی است که به امر، پس از استعمال لفظ امر در معنای طلب به موضوع له ملحق شده است. به عبارت دیگر امر به معنای طلب دو قسم دارد:

الف) امر وجوبی.

ب) امر استحبابی.

المبحث الثانی: صیغة الأمر:

1- معنی صیغة الأمر:

صیغه ی امر یعنی هیئت امر مانند صیغه ی افعل و مانند آن.

صیغه ی افعل، فعل امر حاضر است که بدین ترتیب امر غایب و متکلم را نیز شامل می شود.البته سخن به این جا ختم نشده و به همین صیغه بسنده نمی شود، بلکه صیغه های ثلاثی مجرد و مزید و رباعی مجرد و مزید و هر صیغه و کلمه ای که دلالت بر طلب و بعث کند را نیز شامل می شود. مثل: جملات انشائیه ی طلبیه که عبارتند از فعل مضارع (تصلی – تغتسل – أطلب منک کذا و مانند اینها. یا مانند جملات اسمیه مثل هذا مطلوب منک یا اسم فعل مثل مهلا و غیره.

صیغه ی امر در موارد بسیاری می آید:

1)    بعث. مثل: «فاقیموا الصلاة» یا «اوفوا بالعقود»

2)    تهدید. مثل: «اعملوا ما شئتم»

3)    تعجیز. مثل: «فأتوا بسورة من مثله»

موارد دیگری نیز وجود دارد مثل تسخیر یا انذار یا ترجی و تمنی و مانند اینها.

ظاهر در تمام این موارد این است که همه ی این معانی در یک معنی استعمال شده اند. لازم به ذکر است که این معنا، یکی از همین معانی که گفته شد نیست. بلکه این موارد در آن حد نیستند که بتوانند تمام آن معانی را در خود جای دهند. لذا درست نیست که از صیغه ی افعل معانی اسمیه اراده شود.

نظر علامه مظفر:

حق آن است که صیغه ی امر موضوع قرار داده شده برای نسبتی خاص که میان متکلم و مخاطب و حدث (فعلی که مفاد هیئت بر آن واقع شده) می باشد. مانند الضرب (زدن)، القیام (ایستادن) القعود (نشستن) در إضرب (بزن)، قم (بایست)، أقعد (بنشین) و مانند اینها.

از این نسبت که ذکر شد، عناوین: طالب،  مطلوب منه و مطلوب بدست می آید.

در مثال إضرب، دلالت دارد بر نسبت طلبیه میان زدن و گوینده و شنونده. معنی این مطلب آن است که گوینده زدن را بر عهده ی مخاطب قرار داده است. یعنی او را بر این کار برانگیخته، او را تحریک کرده و او را دعوت بر انجام کاری نموده است.

بنابراین:

1)    مدلول هیئت امر و مفاد آن، عبارت است از نسبت طلبیه که نام دیگر آن نسبت بعثیه است.

2)    این هیئت نشان می دهد که کاری بر عهده ی مخاطب قرار داده شده و در نفس مکلف دعوت به کاری شده و سعی شده که تحریک و برانگیخته شود.

غیر از جعل و انشاء در بحث صیغه ی إفعل، در بعضی موارد خواست و اراده ی متکلم مختلف می شود:

الف) گاهی ممکن است مورد ادعی بعث حقیقی باشد. و یا ایجاد انگیزه در خود مخاطب برای انجام مأموربه. این انشاء در اینجا مصداق خوبی برای برانگیختن (بعث) و تحریک می باشد. پس اگر خواستی در مورد جعل داعی حرفی بزنی، می توانی بگویی، صیغه ی إفعل مصداق خوبی برای طلب است.

ب) گاهی ممکن است مورد ادعی شده تهدید باشد؛ پس صیغه ی امر مصداق برای تهدید به حمل شایع صناعی می شود.

ج) گاهی ممکن است مورد ادعی مصداقی برای تعجیز به حمل شایع صناعی باشد.

نظر علامه مظفر:

با دانستن این موارد می توانید مختار ما را بفهمید. ما گفتیم بعث، تهدید یا تعجیز و سایر موارد معانی هیئت امر نیستند، بلکه در مفهوم صیغه ی امر استعمال شده اند. همچنین معانی حقیقی و مجازی صیغه ی امر نیستند. بلکه حق آن است که صیغه امر می خواهد نسبت طلبیه ی خاص را برساند. این نسبت طلبیه ی خاص به حمل شایع صناعی خود را تحت عناوینی مثل بعث، تهدید و مانند اینها نشان می دهد.

به عبارت دیگر این مفاهیم مدلولهای هیئت صیغه ی امر هستند،

که می خواهند بعث و طلب را برسانند.

علماء گذشته میان مفهوم و مصداق صیغه ی امر در خیالشان اشتباه کردند. آنها ظن پیدا نمودند که این امور مفاهیمی هستند برای هیئت امر و در صیغه ی افعل بکار رفته اند. و به صورت استعمال لفظ در معنای موضوع له می باشند، که بعضی از آنها معنای حقیقی صیغه ی افعل هستند و بعضی معنای مجازی آن.

خلاصه ی کلام و قول حق:

در تمام جهات، صیغه ی إفعل فقط در یک معنا وضع شده است و آن هم نسبت طلبیه

یا طلب مولی از عبد برای فلان امر می باشد.

2- ظهور الصیغة فی الوجوب:

تحریر محل نزاع:

علماء اصول در ظهور صیغه ی امر و آنچه مانند آن و در حکم آن است، بر وجوب یا چیز دیگر و کیفیت ظهور آن اختلاف نظر دارند.

اقوال علماء:

1)    صیغه ی إفعل، ظهور در وجوب دارد.

2)    صیغه ی إفعل، ظهور در استحباب دارد.

3)    صیغه ی إفعل، ظهور در مطلق الطلب دارد و وُضِعَت لهذا المعنی، خواه طلب وجوبی باشد یا استحبابی.

4)    صیغه ی إفعل، مشترک لفظی است میان وجوب و استحباب و برای هر کدام به تنهایی وضع شده است.

قول علامه مظفر:

صیغه ی افعل ظهور در وجوب دارد. دلیل آن بناء عقلاء است. زیرا بنا به

اشعار عقلاء عالم، صیغه ی امر هنگامیکه خالی از قرائن باشد،

دلالت بر وجوب می نماید و تارک امر مولی مشمول مذمت است.

پرسش: منشاء و سرچشمه ی ظهور صیغه ی امر بر وجوب چیست؟

1)  وضع واضع. یعنی واضع هنگام وضع صیغه ی امر مقرر کرد که آن حقیقتا دلالت بر وجوب نماید و اگر در استحباب به کار برده شود، مجاز باشد.

2)    انصراف (از مقدمات حکمت است): یعنی واضع وقتی صیغه ی امر را وضع نمود، آن را برای مطلق طلب در نظر گرفت. مطلق طلب دو فرد دارد:

الف) طلب وجوبی که مرتبه ی شدیده ی طلب است.

ب) طلب استحبابی که مرتبه ی ضعیفه ی آن محسوب می شود.

به هر حال وجوب مصداق اکمل طلب است، که عند الإطلاق انصراف پیدا می کند به اینکه طلب به نحو وجوبی است و اگر از آن اراده ی استحبابی بشود، نیاز به قرینه خاصه دارد. لذا وجوب قید مستعمل فیه است نه قید موضوع له.

3)    حکم عقل: عقل حکم می کند به علت برتری مولی، هرگاه امری از او صادر شود، بر عبد است که آن را اتیان نماید و با انبعاث مولی منبعث شود و تا زمانی که مولی خود اذن بر ترک ندهد آن امر را به مورد اجراء گذارد.

نظر علامه مظفر:

ایشان منشاء ظهور را حکم عقل می داند؛ صیغه ی إفعل با ماده ی امر در ظهور و دلالت با هم فرق نمی کنند. همانطور که در ماده امر، طلب عالی از دانی امر محسوب می شود. این جا نیز همینطور است و استفاده از عنوان وجوب به واسطه ی حکم عقل است. لذا در باب هیئت امر می گوییم، برای نسبت طلبیه وضع شده است و همواره در همین معنا استعمال می شود.

چند نکته مهم در باب ماده و هیئت امر:

1)    در هیئت امر اولویتی وجود دارد که باعث امتیاز آن شده است و آن عبارت است از: وجوب و استحباب. یک سلسله از معانی اسمیه هستند که مستقلا می توان آنها را تصور نمود و می توانند طرف نسبت در قضیه ای باشند.

2)    هیئت امر دلالت بر معنای مستقلی ندارد و تنها بر نسبت طلبیه دلالت دارد.

3)    با توجه به این دو مورد اگر ماده ی امر دلالت بر وجوب یا استحباب نماید به طبع هیئت امر نیز چنین دلالتی خواهد داشت.

4)    صیغه ی امر خواه دلالت بر وجوب کند یا استحباب، تنها به یک جزء دلالت دارد و آن نسبت طلبیه است.

5)    بر دلالت نسبت طلبیه چه وجوبیه و چه استحبابیه ی صیغه ی امر، آیات و روایاتی دلالت دارد که عبارتند از:

الف) إغتسل للجمعة و الجنابة.

ب) و سارعوا إلی مغفرت من ربکم. (مراد سبب مغفرت است که هم واجبات را شامل می شود و هم مستحبات را.

ج) و استبقوا الخیرات. خیرها جمع محلی به الف و لام است که هم شامل واجبات و هم مستحبات می شود.

چه ما به واسطه ی حقیقت و مجاز و چه به واسطه ی اشتراک لفظی معتقد شویم که وجوب و استحباب در معنی صیغه ی افعل هستند، در این گونه موارد که جمع میان هر دو شده است، چند احتمال پدید می آید:

1)    هیئت امر هم در وجوب و هم در استحباب به نحو اشتراک لفظی وضع شده است.

2)    هیئت امر به نحو حقیقت در وجوب و به نحو مجاز در استحباب وضع شده است.

3)    هیئت امر، مجازا در مطلق الطلب به صورت عموم الإشتراک یا عموم المجاز وضع شده است.

عقیده ی مرحوم مظفر:

این سه احتمال باطل است. اولی و دومی مستلزم استعمال دو لفظ برای یک موضوله  است که پیش از این باطل اعلام شد. و احتمال سوم به دو دلیل باطل است.

الف) مجاز گویی نیاز به قرینه دارد که چنین قرینه ای در دست نیست.

ب) این وضعیت با روش آیات و روایات وارده تناسب ندارد.

ماحصل کلام:

صیغه ی افعل هنگام خالی بودن از قرائن به نسبت طلبیه دلالت دارد و در آن استعمال شده است و دلالت صیغه ی افعل بر وجوب به حکم عقل بوده نه بالوضع و نه بالاطلاق.

تنبیهان:

تنبیه اول:

1)    جمله های خبریه ای که در جایگاه انشاء هستند، شأنشان همانند صیغه ی إفعل هستند. و آنها نیز ظهور در وجوب دارند.

2)    جملات خبریه ای مانند یغتسل (غسل می کند)، یتوضأ (وضوء می گیرد)، یصلی (نماز می خواند) که در پاسخ به پرسشی در آن زمینه گفته شده، نمونه ای از جملات خبریه در قالب انشائیه هستند.

3)    جملات خبریه دال بر طلب وضعشان همانند هیئت امر است، لذا دستوری که از مولی صادر شود، به هر نوعی که باشد و با هر سیاقی که گفته شود، واجب است تا اتیان گردد. تا آن زمان که خود مولی اذن به ترک آن داده باشد.

4)    چه بسا گفته اند که دلالت جمله های خبریه بر وجوب اکیدتر باشد. زیرا در حقیقت جمله های خبریه خبر از محقق شدن فعل به ادعا هستند. لذا وقوع امتثال از جانب مکلف چه در صیغه ی إفعل باشد یا جمله ی خبریه در مقام انشاء از یک نوع هستند.

تنبیه دوم:

تحریر محل نزاع:

ظهور امر پس از یک حظر و منع یا توهم وجود حظر و منع بر چیست؟

به عبارت دیگر امری پس از حظری انشاء شود یا آنکه توهم منع یا حظری باشد سپس امری در همان زمینه وارد گردد، مانند: آنجا که پزشک بیمار را از نوشیدن آب منع کند، سپس به او بگوید: آب بنوش یا آنکه پزشک پس از آنکه بیمار توهم داشت که نوشیدن آب بر او ممنوع است، به او بگوید: آب بنوش.

اصولی ها در مثل این امر با هم اختلاف دارند، که اختلافشان در موارد زیر است:

1)    آیا امر عقیب بر حظر ظهور بر وجوب دارد؟

2)    آیا امر عقیب بر حظر ظهور بر اباحه دارد؟

3)    آیا امر عقیب بر حظر ظهور بر ترخیص، یعنی برداشتن منع دارد؟

4)    آیا در امر عقیب بر حظر ما باید به حکم ما قبل از حظر رجوع کنیم و به همان عمل نماییم؟

در این زمینه اقوال زیادی وجود دارد:

قول علامه مظفر:

صحیحترین قول، قول سوم است. که امر عقیب بر حظر دلالت بر ترخیص می نماید. یعنی فقط برداشتن منع.

دلیل علامه مظفر بر این نظر:

1)    دانستیم دلالت امر بر وجوب، از حکم عقل نشأت می گیرد، به اینکه اگر ثابت نشد مولی اذن به ترک داده، هر دستوری از او صادر شود، به نحو وجوبی باید به آن عمل کرد.

2)    هر چند در امر ما دلالت بر وجوب می کنیم، اما در امر عقیب بر حظر، ما ترخیص در انجام کار خواهیم دانست نه بیشتر از آن، یعنی برداشتن منع از پرداخت به کار.

3)    در امر عقیب بر حظر، این امر به داعی انبعاث نیست بلکه ما قرینه ای داریم به داعی ترخیص است.

4)    قرینه ای که از آن سخن به میان آمد، قرینه ی عامه ای است که عبارت است از وقوع امر به دنبال حظر یا توهم حظر است که این خود قرینه است.

5)    امر عقیب بر حظر، دال بر اباحه نیست، چون حکم بر اباحه نیاز به دلیل خاصی دارد که در اینجا آن دلیل مشاهده نمی شود.

6)    اگر در امر عقیب بر حظر بر وجوب یا اباحه قرینه ای مشاهده شود به همان قرینه عمل می کنیم، این سخن از ما نحن فیه خارج است. چون در اینجا ما بحث از عدم وجود قرینه می نماییم.

3) التعبدی و التوصلی:

تمهید (مقدمه):

ü    هر کسی که فقه می خواند می داند که در شریعت اسلام واجباتی هستند که بدون قصد قربت، نه آن اعمال صحیحند و نه ساقط می شوند. لذا باید به قصد قربت به درگاه باریتعالی آنها را امتثال نمود. این واجبات را واجبات عبادی یا تعبدی گویند. مانند: نماز، روزه و مانند اینها.

ü    در اینجا واجبی دیگر نیز وجود دارد که توصلی نامیده می شود. و آن واجبی است که امر در آن به مجرد به وجود آمدن آن ساقط می شود. هر چند قصد قربت در آن نباشد. مانند نجات فرد غرق شده، پرداخت بدهی، خاکسپاری مرده، شستشوی لباس و بدن برای نماز و مانند اینها.

علامه مظفر می نویسد: نزد علماء گذشته برای واجب تعبدی و توصلی تعریف دیگری وجود داشته که عبارت است از:

Ø    واجب توصلی: واجبی است که مصلحت دعوت بدان امر معلوم باشد.

Ø    واجب تعبدی: واجبی که منظور و هدف شارع از جعل آن معلوم نباشد. این دسته از واجبات بدین دلیل تعبدی نام گذاری شده اند که هدف شارع از این گونه فرامین جز تعبد و اظهار بندگی چیز دیگری نیست.

نظر علامه مظفر:

اما این تعریف درست نیست. زیرا وقتی در دو اصطلاح تعبدی و توصلی دقت کردم، دیدم مراد از تعبد، تسلیم در برابر فرمان خداست، هر چند آن مأموربه بنا به تعریف اول، توصلی باشد، مانند آنجا که می گویند: «این عمل را تعبدی انجام دادم» و می گویند: «این عمل را از باب تعبد انجام می دهیم» یعنی این عمل را از باب تسلیم در برابر فرمان خدا انجام می دهیم؛ هر چند مصلحت موجود در آن را ندانیم.

تحریر محل نزاع:

اگر به واسطه ی وجود دلیل، بدانیم فلان عمل تعبدی است یا توصلی در آن حرفی نیست. اما در آنجا که شک داریم اصل عمل چیست، تعبدی است یا توصلی، میان علماء علم اصول اختلاف وجود دارد که در زیر موارد اختلافی را بیان می گردد. و سپس نظر مختار مرحوم مظفر خواهد آمد.

الف) منشاء الخلاف و تحریره:

تحریر محل نزاع:

محل نزاع در این است: آیا قصد قربت برای انجام مأموربه به مانند وضوء برای نماز که به عنوان جزء یا شرط است، می باشد؟ یعنی آیا آمر می تواند امرش را مقید به قصد قربت نماید؟

اقوال موجود:

1)    بعضی قائل به امکان قرار دادن قید قصد قربت در مقتضای مأموربه، توسط آمر هستند. نزد اینها اصل بر واجب توصلی است، مگر آنکه دلیل خاصی دلالت بر واجب تعبدی می نماید. لذا اگر شک شود در اینکه آیا قیدی وجود دارد یا نه؛ اصالة الإصلاق آمده و می گوید: اصل بر اطلاق است و قیدی در میان نیست.

2)    بعضی قائل به عدم امکان قرار دادن قید قصد قربت در مأموربه هستند. لذا اینها نمی توانند به اصالة الإطلاق تمسک کنند. زیرا اطلاق چیزی نیست جز عدم وجود قید در چیزی. در اطلاق و تقیید تقابلی وجود دارد با عنوان تقابل عدم و ملکه. که ملکه تقیید است و عدم ملکه اطلاق می باشد. لذا هرگاه ملکه نباشد، عدم ملکه نیز نیست. به عبارت دیگر وقتی امکان به وجود آمدن تقیید نباشد، از آن طرف امکان به وجود آمدن اطلاق نیز منتفی است.

لذا واضح است که گفته شود:

اگر تقیید در خود دلیل بود از این بودن اراده ی اطلاق بدست نمی آید.

پس در صورت نبود تقیید جایز است که معتقد به استحاله ی تقیید باشیم و می توانیم بگوییم که تقیید مورد اراده ی مولی نبوده است.

بدین ترتیب راهی برای اثبات اطلاق به خاطر ذکر نشدن تقیید وجود ندارد.

نظر علامه مظفر:

اگر در اعتبار چیزی که واقعا غرض مولی در آن نهفته است شک کنیم، در حالیکه برای مولی امکان بیان آن غرض وجود نداشت، محال نیست که ما حصل این شک، منجر به سقوط شک گردد. چون وقتی دلیل ذکر نشود یا در نظر گرفته نشود، توجه به شک بیهوده می گردد. لذا عقل حکم می کند که مأموربه را بدون انجام قید مشکوک، اتیان نماییم. همچنین برای مأمور علم حاصل می شود که ذمه اش مشغول نسبت به آن شیء مشکوک بریء است. زیرا اگر یقینا بدانیم ذمه ی ما به یک واجب مشغول است، برای بریء الذمه شدن از آن باید یقینا برای ما احراز شود که از عهده ی آن شیء در آمده باشیم. و این معنی آن قاعده ی مشهور میان اصولیین است که می گوید: اشتغال یقینی فراغ یقینی را می طلبد.

این قاعده نزد اصولیین، اصل اشتغال یا اصالة الإحتیاط نامیده می شود.

 

اصول فقه یک (5)

المقصد الأول: مباحث الألفاظ

مقدمه:

از این قسمت به بعد وارد مباحث اصلی اصول فقه می شویم. پیش از آغاز گفتار باید چند مقدمه گفته شود:

1)    در مباحث الفاظ ، بحث صغروی است و مطلوب بیان صغراهای اصالة الظهور است.

2)    مباحث این بخش شامل تمام ظهورهاست. و هدف نهایی آن تشخیص ظواهر کتاب و سنت است.

3)    ظهور الفاظ در معانی از سه طریق صورت می پذیرد:

الف) از راه وضع واضع.

ب) از راه اطلاق کلام و مقدمات حکمت.

ج) از راه حکم عقل.

4)    ظواهر الفاظ از دو راه مورد بررسی قرار می گیرد:

الف) از راه ماده ی الفاظ.

ب) از راه هیئت الفاظ.

در علم اصول، از طریق دوم، ظواهر الفاظ را بررسی می کنیم. و راه نخست در فرهنگ لغات بررسی می شود.

5)    هیئت الفاظ دارای دو بخش است:

الف) هیئت مفردات.

ب) هیئت جملات ترکیبیه.

6)    موضوعات مباحث الفاظ در هفت باب مورد نقد و بررسی قرار می گیرند:

باب مشتق، باب اوامر، باب نواهی، باب مفاهیم، باب عام و خاص، باب مطلق و مقید، باب مجمل و مبین.

الباب الأول: المشتق

تحریر محل نزاع:

اصولیون از قدیم تا به حالا درباره ی مشتق اختلاف داشتند که موارد اختلافشان عبارت است از:

1)    مشتق حقیقت در خصوص ذات متلبس بالمبدء فی الحال است؛ و در ذات انقضاء عنه  التلبس مجازی می باشد. به عبارت دیگر متلبس بالمبدء حقیقت است.

2)    مشتق در هر دو یعنی ذات متلبس بالمبدء فی الحال و انقضاء عنه التلبس حقیقت است به عبارت دیگر متلبس بالأعم.

متلبس بالمبدء یعنی: هنوز شیء شامل آن وصف باشد.

متلبس بالأعم یعنی: خواه هنوز مشتمل بر آن وصف باشد یا نباشد.

3)    مشتق در ذاتی که در آینده متلبس بالمبدء خواهد شد، مجازی است.

قائلین به هر یک از نظرات فوق و قول حق:

الف) عقیده ی اول مربوط است به معتزله و جمعی از متأخرین شیعه.

ب) عقیده ی دوم مربوط است به اشاعره و جمعی از متقدمین شیعه.

نظر علامه مظفر: قول صحیح اولی است.

توضیح مسائل:

مرحوم مظفر دلایل خود را پس از یک مثال و توضیح چهار مقدمه بیان می دارد:

مثال:

در روایتی آمده است: وضوء یا غسل با ماء مسخن بالشمس مکروه است. حال آبی جهت وضوء یا غسل در اختیار ماست که ساعتی پیش با خورشی گرم شده است، اما در حال حاضر آن گرما از بین رفته و آب خنک شده است، در اینجا تکلیف چیست؟! آیا وضوء با این آب کراهت دارد یا نه؟

الف) اگر ما قول دوم را قبول کنیم، حکم کراهت هنوز بر آن آب جاری است. زیرا مشتق (مسخن بالشمس) هنوز حقیقتا حمل بر آن ذات (ماء) می شود.

ب) اگر ما قول اول را بپذیریم چون حمل مشتق (مسخن بالشمس) به ذات (ماء) در ذات انقضاء عنه التلبس مجازی است، لذا حکم کراهت از این آب برداشته شده است.

توضیح چهار امر:

پیش از بیان چهار امر باید دو مقدمه ذکر شود:

مقدمه ی اول:

مشتقاتی که بر ذات حمل می شوند و به عنوان وصف عنوانی برای آن هستند دارای سه گروهند:

الف) صفاتی که در موصوف و ماهیت داخلند؛ مثل: الإنسانُ انسانٌ

ب) صفاتی که خارج از ذات بوده ولی لازمه ی ذاتند؛ مثل: الإنسانُ کلیٌ، القمرُ هلالیٌ

ج) صفاتی که خارج از ذات بوده و جدائیشان از ذات ممکن است؛ مثل: کتابت و شاعریت برای انسان.

از این سه قسم، قسم سوم داخل در بحث ماست.

مقدمه ی دوم:

صفات خارجیه ای که از ذات می توانند جدا باشند، خود سه دسته اند:

الف) اموری که حقیقتا در خارج موجود شوند که دارای ما به ازای خارجیند؛ مثل: سفیدی، سیاهی، سرخی، زردی، ایستادن، خوابیدن و غیره.

ب) اموری که در خارج وجود و ما به ازای خارجی ندارند ولی امکان وقوعشان هست؛ مثل: بالا بودن و پایین بودن.

ج) اموری که در خارج وجود و ما به ازای خارجی ندارند، بلکه تنها در عالم اعتبار موجودند و تا زمانی که اعتبار دهنده ی آنها باشد موجودند و هر وقت اعتبارش برداشته شود وجود نخواهند داشت؛ مثل: ملکیت زید بر خانه، مستأجر بودن عمرو بر مغازه ای و غیره.

این سه قسم در محل نزاع ما داخل هستند.

امر اول:

تعریف مشتق در اصطلاح نحویون و اصولیون:

نحویون می نویسند: هر لفظی که از لفظ دیگر گرفته شده و مشتمل بر حروف اصلی آن با همان چینش باشند، بدان مشتق گویند؛ مثل (ح م د) === احمد، محمد، محمود، حامد، حمید و غیره.

اصولیون می نویسند: هر وصف عنوانی که حاکی از ذات بوده و این وصف به واسطه ی وجود خصوصیت و صفتی در آن ذات که هم خارج از آن ذات و هم قابل زوال باشد که البته آن ذات بدون آن صفت نیز وجود داشته باشد را مشتق گویند؛ مثل: کتابت در انسان، رقیت در زید، خیاطط در عمرو، جلوس در مریم و غیره.

نسبت میان مشتق نحوی و اصولی از میان نسب اربعه:

میان آنها عموم و خصوص من وجه بر قرار است.

شرایط مشتق اصولی:

الف) مشتق اصولی باید جاری بر ذات باشد؛ یعنی حکایت از آن ذات بنماید و از حیث این همانی وجود داشته باشد؛ مانند: زید کاتب، عمرو مجروح، حمید جالس، زینب طالبة و غیره. بدین ترتیب افعال و مصادر چون بر ذات جاری نیستند، جزء مشتقات اصولی محسوب نمی شوند.

ب) آن وصف باید به گونه ای باشد که با از بین رفتنش ذات از بین نرود و این ذات مع الوصف او دون الوصف باقی باشد.

امر دوم: جریان النزاع فی اسم الزمان

بر این که آیا اسم زمان داخل در محل نزاع هست یا نه، عده ای از اصولیون اشکال کردند و گفتند اسم زمان داخل در محل نزاع نیست و جزء مشتقات محسوب نمی شود.

اشکال:

همان طور که در شرایط مشتق اصولی خواندیم، ذات نباید با انعدام مشتق (وصف) از بین برود؛ در حالیکه اسم زمان که مشتق است، و از برود، ذات نیز از بین می رود؛ چون زمان، وجودی ناپایدار است و آنی میرود و آنی دیگر می آید و آن آنِ رفته منعدم می شود. بدین ترتیب آن ذاتی که در آن، زمان موجود بوده حالا دیگر باقی نمانده است. مثل: کان یوم الجمعة مقتل زید. (یوم الجمعه ذات است و مشتق مقتل می باشد) وقتی ذات یوم الجمعه برود و یوم السبت بیاید نمی توان برای یوم السبت وصف مقتل را آورد. زیرا یوم الجمعه از بین می رود وقتی که وصف از بین رفت.

پاسخ علامه مظفر:

گفته شما زمانی درست است که وضع هیئت اسم زمان علیحده بوده و مخصوص به خودش باشد، در حالیکه چنین نیست. حق آن است که هیئت اسم زمان موضوعی است که اعم از اسم زمان و مکان است و شامل هر دو با هم می شود و ما جهت تعیین اینکه این لفظ اشعار به اسم زمان دارد یا مکان، نیاز به قرینه داریم. مانند کلمه ی مَضرَب که هم شامل مکان زدن و هم زمان زدن می شود. بنابراین هیئت مفعل، موضوعی است برای جامع (اسم مکان و اسم زمان). پس این جامع در صحت وضع برایش کفایت می کند. و تعمیم جامع برای ذات متلبس بالمبدء و ذات انقضی عنه المبدء برای یکی از دو فرد آن، این امکان را پدید می آورد که، در آن، انقضاء مبدء (یعنی تمام شدن وصف) و باقی ماندن ذات، تصور شود.

خلاصه اینکه:

نزاع در جایی که اسم زمان و مکان یک وضع دارند، جهت وضع هیئت هر دوی آنهاست، نه برای اسم زمان به تنهایی. لذا در صحت وضع برای اعم، امکان در نظر گرفتن یک فرد نیز می باشد، که در این جا فردِ منقضی عنه المبدء (یعنی اسن زمان) را نیز می توان در نظر گرفت و فرد بعدی یعنی اسم مکان را کنار گذاشت.

مقدمه سوم: اختلاف المشتقات من جهة المبادیء

بعضی از علماء این توهم در میانشان به وجود آمد که در نزاع ما در مشتق اصلی، دو نوع مشتق داریم که همه ی ما باید بالإجماع بگویم: اینها اعم در ذات متلبس بالمبدء فی الحال و ذات انقضاء عنه التلبس هستند.

آن دو نوع مشتق عبارتند از:

1)    مشتقاتی که دال بر صنعت و حرفه ی آدمی اند: مثل نجاری، قضا، کفاشی، خیاطی و غیره

2)    مشتقاتی که دال بر اسم آلت اند: مثل اره، فرمان ماشین، جارو، کلید و غیره

منشاء وهم در این دسته از علماء:

ما یافتیم این گونه از مشتقات بر ذاتی که انقضاء عنه المبدء باشد، حقیقتا دلالت دارد و آن مانند صدق مشتق، بر کسی که خوابیده باشد. مثلا کسی که شغل او نجاری است. هنگامیکه خوابیده باشد؛ فعلا متلبس به نجاری نیست، ولی او در گذشته متلبس به نجاری بوده است. این وضعیت در مشتقاتی که دلالت بر اسم آلت دارند نیز صادق است زیرا آنها حقیقتا بر ذات این مشتقات صدق می کند در حالیکه فعلا متلبس بالمبدء فی الحال نیستند.

جواب علامه مظفر:

منشاء این توهم، غفلت از معنای مبدء برای حمل مشتق می باشد، که با اختلاف مشتقات مختلف می گردند. زیرا مشتق گاهی از فعلیات می باشد و گاهی از ملکات و گاهی از حِرَف و صنعتها. مثلا متصف ساختن زید به اینکه او قائم است، آنجا خود را نمایان می سازد که او متلبس به قیام، در زمان حال باشد. برای ایمکه قیام به صورت فعلیت مبدئی برای وصف قائمیت (ایستاده بودن) می باشد و آنگاه که مبدء قیام از او برداشت شود، دیگر به او قائم گفته نمی شود.

یا اینکه ما زید را متصف به عالم علم نحو او را قاضی شهر بدانیم. این دانستن بدان معنا نیست که او در همین زمان آن را می داند یا آنکه او در همین حالا مشغول ترافع دعوا میان مردم است. بلکه بدین معناست که او دارای ملکه ی علم است یا دارای ملکه ی منصب قضا، پس هرگاه دارای آن ملکه یا وظیفه باشد، او متلبس بالمبدء فی الحال هست، خواه خوابیده باشد یا غافل باشد. بله عقلایی است انقضاء از مبدء بدانیم آنگاه که ملکه یا وظیفه در او از بین برود یا سلب گردد. در این هنگام نزاع جاری می گردد در اینکه آیا وصف قاضی برای کسی که منصب قضاء از او برداشته شد حقیقی است یا مجازی؟ این وضعیت در مواردی مثل نجار، خیاط، اره و غیره وجود دارد. پس در اینها انقضاء من المبدء تصور نمی شود، مگر با از بین رفتن حرفه ی نجاری و پیشه ی خیاطی و شأنیت اره کنی برای اره.

خلاصه: اصل بحث ما چه در زوال و انقضاء در هر شیئی و چه نزاع در مشتق، پیرامون وضع هیئت می باشد. با قطع نظر در خصوصیت مبدء که بر هیئت دلالت می کند. آن هیئتی که اختلافات زیادی پدید آورده است.

مقدمه ی چهارم: استعمال مشتق بلحاظ حال التلبس حقیقة

بعضی اشکال کردند که در بحث مشتق اصولی ما نباید بحث از ذات متلبس بالمبدء فی الحال و یا اعم از ما تلبس و انقضاء عنه التلبس بکنیم، بلکه همگی باید اجماع کنیم بر اینکه مشتق اصولی حقیقتند در اعم از ذات متلبس بالمبدء فی الحال و ذات انقضاء عنه التلبس.

دلیل این افراد:

مشتقاتی که ما در اینجا بحث می کنیم همه اسمند (اسم فاعل، اسم مفعول، اسم آلت و غیره) و از آنجا که اسم مقترن به یکی از زمانهای سه گانه نیست، لذا رواست که با توجه به ذات متلبس بالمبدء حقیقتا مشتق را در اعم استعمال کنیم. خواه ذات، متلبس به صفت فی الحال باشد یا فی الماضی یا فی المستقبل در تمام این موارد استعمال حقیقی است.

پاسخ علامه مظفر:

ما در تحریر محل نزاع سخن از ذات متلبس بالمبدء فی الحال نمودیم، باید ببینیم فی الحال یعنی چه؟

قبل از پاسخ به این پرسش باید گفت: در بحث مشتقات ما سه وضعیت داریم:

1)    مشتقات به لحاظ حال تلبس.

2)    مشتقات به لحاظ حال اسناد و نسبت.

3)    مشتقات به لحاظ حال نطق و تکلم.

Ø    در مورد اول ما بحثی نداریم که ذات به لحاظ حال تلبس اسنادش به مشتق خواه فی الحال باشد یا فی الماضی یا فی المستقبل حقیقت است.

Ø    در مورد دوم که بحث در مشتقات به لحاظ حال اسناد و نسبت است منظور ذاتی است، که قبلا متصف بوده ولی در حال حاضر متصف نیست، حال سوال این است، اسناد ذات به آن مشتق فی الحال حقیقت است یا مجاز؟

Ø    مورد سوم در هر دو مورد قبلی جای دارد و منظور همین حالی است که سخن گفته می شود.

از این موارد که بیان شد چنین بدست می آید:

1)    اطلاق مشتق بر ذات به لحاظ حال تلبس فی کل حال حقیقة.

2)    اطلاق مشتق بر ذاتی که در آینده متلبس می شود، اسنادش فی الحال و نطقش فی الحال، بالإتفاق مجاز است.

3)    اطلاق مشتق بر ذاتی که فی الحال نتلبس و نحن نسند به فی الحال حقیقت است.

4)    محل نزاع ما در جایی است که در گذشته مشتقی بر ذاتی اطلاق می شد و حال انقضاء عنه التلبس، آیا اسناد آن مشتق بر این ذات حقیقت است یا مجاز؟

درباره ی مورد چهارم بعضی گفتند حقیقت است و بعضی مجاز.

المختار عند المصنف:

حق آن است که مشتق در خصوص متلبس بالمبدء فی الحال یعنی حال نسبت حقیقت و در غیر آن مجاز می باشد.

دلیل علامه مظفر:

دلیل ما تبادر و صحت سلب از ذاتی که از آن ذات وصف از بین رفته باشد. پس به کسی که در حال حاضر نشسته است نمی توان گفت: او ایستاده است. و همچنین نمی توان به کسی که پیش از این ایستاده بوده یا نشسته بوده و در حال حاضر در وضعیت دیگری است، گفته شود: او ایستاده یا او نشسته است. بلکه به این صورت گفتن، به نحو مجاز صحیح است، یا آنکه گفته شود او ایستاده بود، او نشسته بود.

اسناد و اطلاق مشتق به ذات به لحاظ حال تلبس حقیقت است.

Ø    اما درباره ی آن نظر که عده ای گفتند: وضع مشتق برای اعم است چون دلیل آورده بودند. اطلاق مشتق به ذات به لحاظ حال تلبس و اطلاق مشتق به ذات به لحاظ حال نسبت و اسناد با هم فرق می کند. باید گفت: چون این عدذه توجه نکردند به اینکه اگر بخواهیم مشتق را به ذات، حال تلبس  اطلاق دهیم؛ باید این تلبس به مبدئی متصل باشد. اگر اتصال وجود داشت می توان چنین اطلاقی نمود و الا نمی توان.

Ø    اما کسانیکه گفتند ما با مشتقاتی که اسم هستند کار داریم و اینها در سه وضعیت فعلیت، ملکه و حرفه می باشند، که گفته شد می توان:

1)    می توان حقیقتا به ذاتی، پزشک گفت که در همان لحظه به خاطر خواب بودن یا استراحت کردن یا خوردن مشغول طبابت نیست؛ در حالیکه او پزشک هست، چون او ملکه و حرفه پزشکی را به همراه دارد و این ملکه و حرفه حین خواب یا استراحت از او زایل نمی شود.

2)    بله اگر از پزشک، ملکه یا حرفه ی پزشکی از بین برود، اگر چنانچه او را پزشک بنامیم، این اطلاق مشتق بر آن ذات، به نحو مجازی خواهد بود.

 

اصول فقه یک (4)

الترادف و الإشتراک:

در هر زبانی الفاظ مترادف و مشترک وجود دارند. لذا بحثی نیست که بخواهیم آن را ثابت کنیم؛ تنها باید به توضیح این دو مقوله بپردازیم.

مقدمه:

در مقایسه میان لفظ و معنی، چهار وضعیت حاصل می گردد:

1)    لفظ و معنی واحدند، که خود تقسیم به کلی و جزئی می گردند.

مثال: لفظ و معنی کلی باشند (مشترک معنوی): لفظ انسان برای جمعیتی از انسانها.

لفظ و معنی جزئی باشند: حسین باقری برای فردی به این نام.

2)    لفظ و معنی متعدد باشند: مثل اتومبیل و درخت.

3)    لفظ واحد و معنی متعدد (مشترک لفظی): مثل: شیر و معانی متعدد (حیوان مفترس؛ مایع خوراکی، وسیله ای که باعث قطع و وصل آب می گردد)

4)    لفظ متعدد و معنی واحد (ترادف): مثل (غضنفر، لیث، اسد، حیدر، زرغام، صفدر) برای معنای حیوان مفترس.

با توجه به این مقدمه، در این بحث ما به چهار پرسش پاسخ می دهیم:

Ø    آیا ترادف و اشتراک لفظی امکان وقوع دارد یا مستحیل است؟

Ø    آیا ترادف و اشتراک لفظی واقع شده است؟

Ø    منشاء ترادف و اشتراک لفظی چیست؟

Ø    آیا استعمال لفظ مشترک در بیش از یک معنی جایز هست یا نه؟

پاسخ به پرسش یکم:

1)    برخی قائل به استحاله شده اند.

2)    اکثر علماء قائل به امکان شده اند. (نظر علامه مظفر)

3)    بعضی آن را ضروری می دانند.

پاسخ به پرسش دوم:

بعضی می گئویند: امکان دارد ولی قابل بر واقع شدن نیست. چون باعث اجمال می گردد.

پاسخ به این اشکال:

1)    این اجمال را می توان با آوردن قرینه ی صارفه بر طرف نمود.

2)    بیشتر علماء قائل به وقوع شده و دلیلشان استقراء در لغات گوناگون است. وقتی در فرهنگ لغت در زبانهای مختلف مراجعه مراجعه می کنیم نمونه های فراوانی از اشتراک ملاحظه می کنیم.

پاسخ به پرسش سوم:

در این زمینه دو قول وجود دارد:

1)    به واسطه ی وضع یک واضع برای لغات این ترادف و اشتراک ها پدید آمد.

2)    به واسطه ی وضع واضعان گوناگون چنین حالتی پدید آمد.

نظر علامه مظفر:

ایشان قائل به نظر دوم است.

دلیل قول ایشان: تصریح مورخین و وجود قبائل مختلف عرب؛ مثل قبائل ساکن در حجاز، حمیر، بنی تمیم که لغات مختلفه دارند و ممکن است هر یک لفظی را برای معانیی و یا الفاظی را برای یک معنا و یا الفاظ و معانی واحد کلی را وضع کرده باشند. وقتی همه ی آنها در کتاب فرهنگ لغت جمع آوری گردید باعث پدید آمدن مشترک لفظی، ترادف و اشتراک معنوی شد.

پاسخ به پرسش چهارم:

پیش از پاسخ به پرسش یادآوری چند پیش زمینه بایسته است:

1)    تردیدی نیست استعمال لفظ مشترک در یکی از معانی با وجود قرینه معینه بلا اشکال است. اگر چنانچه قرینه نباشد باعث اجمال می گردد و بر هیچ یک از معانی خود دلالت ندارد.

2)    تردیدی نیست که استعمال لفظ مشترک در جمیع معانی از باب عام مجموعی که هر معنی جزء المعنی باشد، جایز است. اما استعمالش مجازی است. چون دلالتش بر مجموع بالمطابقه و بر کل بالتضمن است و همچنین استعمال لفظ مشترک علیحده وضع شده اما بر مجموع معانی من حیث المجموع وضع نشده است.

تحریر محل نزاع:

بحث و اختلاف ما در این جا، این است که آیا قرار دادن لفظ مشترک در تمامی معنایش جایز است؟ به این شکل که هر یک از معانی علیحده از لفظ اراده شده باشد. یعنی لفظ را بر دلالت بر معنا به تنهایی قرار داده باشند.

پاسخ:

در این باب اقوال و نظرات مختلفی مطرح شده است:

1)    این استعمال مطلقا جایز است.

2)    این استعمال مطلقا جایز نیست.

3)    این استعمال در کلام منفی جایز است ولی در کلام مثبت جایز نیست.

4)    این استعمال در کلام تثنیه و جمع جایز است ولی در کلام مفرد جایز نیست.

نظر علامه مظفر:

ایشان از این میان، قول دوم را پذیرفتند و دلایل خود را با بیان چهار دلیل نگاشتند:

دلیل اول:

قبل از ورود به بحث باید مقدمه ای را بیان داشت:

انواع وجود چهار مورد می باشند: (خارجی، ذهنی، کتبی، لفظی)

استعمال یعنی ایجاد معنی توسط لفظ، اما به وجه اعتباری نه حقیقی. زیرا وجود لفظ برای ایجاد معنا به صورت اعتباری است. پس این وجود اعتباری با وجود حقیقی یکیست و در مرحله ی اول به لفظ منسوب می گردد. یعنی وقتی ما لفظی را بکار می بریم می خواهیم آن وجود را بیاوریم، کاری که می کنیم با آن لفظ به صورت اعتباری آن را به وجود می آوریم نه به صورت حقیقی یعنی خود آن وجود را به صورت حقیقی. وقتی لفظ بکار می رود و به صورت اعتباری، انگار حقیقتا آن وجود نیز نزد سامع حاضر می شود.

دلیل دوم:

رابطه ی میان لفظ و معنا به حدی قوی است که گویی متکلم در مقام تخاطب خود معانی را به شنونده الغاء می کند. زیرا هدف رساندن معناست و الفاظ استقلال ندارند. بر اثر همین کثرت استعمال یک لفظ در یک معنا، حسن و قبح معانی به الفاظ نیز سرایت می کند. لذا انسان همانطور که از معانی نیکو خوشنود و از معانی قبیح متکدر، از الفاظی که دلالت بر آنها می کند نیز بی زار است.

دلیل سوم:

مثال میان لفظ و معنا مانند صورت و آیینه است. آینه در خارج حقیقتا وجود دارد، و صورت وجود مستقلی ندارد و به تبع آینه است که وجود خارجی دارد. پس وجودی که به آیینه انتساب دارد حقیقی است و آن وجودی که به صورت انتساب دارد مجازی است. مقصود اصلی ناظر، دیدن وجه است و آینه وسیله ای است که او را بدین هدف یاری می رساند و دیدن آینه توسط ناظر تنها به عنوان آلت و وسیله است. لذا لفظ هم همین طور است. لفظ فانی در معنا است و وسیله ای است برای دیدن و شناخت معنا و هیچ استقلالی از خود ندارد. آینه نیز فانی در صورت است و مستقلا منظور نظر نیست، بلکه تابع صورت است.

دلیل چهارم:

لفظ در آن واحد تنها می تواند مرآت برای یک معنی باشد و در همان معنا فانی گردد و نمی تواند در همان آن برای معنای دیگر نیز چنین باشد. به عبارت دیگر شیء واحد محال است که در آن واحد دو وجود بپذیرد چه استقلالی باشد چه تبعی.

نظیر و مانند:

همان طور که در آن واحد آینه می تواند یک تصویر را نشان دهد، لفظ نیز می تواند یک معنا را برساند. با توجه به این واقعیت باید گفت:

1)    یک لفظ برای یک معنا فانی می شود و برای معنای دیگر در همان معنی فانی می گردد. این دو معنا در طول همند و یک لفظ بر آن دو دلالت می نماید.

2)    جایز است که در یک استعمال اگر چه مجازی باشد یک لفظ را در مجموع چند معنی ببریم. مانند آنجا که در آینه در آن واحد دو صورت برای دو شیء در مجموع قرار گیرد. در حقیقت، در یک معنی، لفظ را برای مجموع معانی قرار می دهیم.

دو تنبیه:

1)    لفظ در آن واحد نمی تواند فانی در چند معنا باشد بلکه تنها می تواند برای یک معنا فانی گردد. همان گونه که در آینه چنین است. خواه همه ی معانی حقیقی باشند یا مجازی و یا بعضی حقیقی باشند و بعضی مجازی.

2)    علامه مظفر می نویسد: همان گونه که الفاظ مفرده نمی توانند در بیشتر از یک معنا استعمال شوند، در الفاظ مثنی و جمع نیز همینطور است. اما بعضی در این رابطه قائل به تفصیل شده اند و نوشته اند: در الفاظ مفرد استعمال در اکثر از یک معنا جایز نیست. اما در تثنیه و جمع اشکالی ندارد. به عبارت دیگر در عینین و اعین که مثنی و جمع هستند می توانیم دو معنی از یک لفظ یا چند معنی از یک لفظ را اراده کنیم.

دلیل قائلین به تفصیل:

همانطور که در مفردات متعدد که با واو عاطف با یکدیگر عطف شده اند، می توان اراده ی معانی متعدده نمود، در تثنیه و جمع نیز چنین است و گویی آنها با یک عاطفی به هم عطف شده اند. به عبارت دیگر عینان یعنی عینٌ و عینٌ و عینون یعنی عینٌ و عینٌ و عینٌ. لذا همانطور که از مفردات عطف شده به یکدیگر می توانیم معانی مختلفه اراده کنیم از الفاظ تثنیه و جمع نیز می توانیم.

دلیل علامه مظفر بر رد این نظر:

حق آن است که در تثنیه و جمع نیز به مانند مفردات نمی توان بیش از یک معنی را از لفظ اراده نمود.

پیش از اقامه ی دلیل باید گفت:

در تثنیه و جمع همانند دیگر مشتقات دو وضع متصور است:

1)    وضع ماده: که با اصافه نمودن، (ان) و (ون) به مفرد، حاصل می شود.

2)    وضع هیئت: که با اضافه نمودن (ان) و (ون) آن الفاظ دلالت بر معنایی می کنند.

وضع ماده برای دلالت بر اصل ماهیت و طبیعت است اما وضع هیئت برای دلالت بر تعدد می باشد.

با توجه به این مقدمه باید گفت:

1)  هیئت تثنیه و جمع همانند هیئت مفردات است و فرقی نمی کند. در هیئت مفرد ما یک فرد از یک معنا را لحاظ می کنیم و در تثنیه و جمع دو فرد یا بیشتر از یک معنا را و باز این امکان وجود ندارد که بتوانیم از یک لفظ تثنیه یا جمع چند معنای مختلف را برای لفظ در نظر بگیریم. این کار مستحیل است.

2)    اینکه شما گفتید تثنیه و جمع به مانند مفردات معطوف به واو هستند و همان طور که از الفاظ مفرد معطوف می توان معانی متعدد استعمال نمود در تثنیه و جمع نیز می توان؛ در جواب می گوییم: این طور نیست، بلکه در تثنیه و جمع همان معنایی که در مفرد لحاظ می شود در این دو نیز لحاظ می شود، ولی با این تفاوت که در تثنیه دوفرد از همان معنا و در جمع سه فرد یا بیشتر از همان معنا در نظر گرفته می شود.

سخن پایانی:

در یک صورت می توان از تثنیه و جمع دو یا چند طبیعت را در نظر گرفت که قصد مفهوم کلی المسمی را داشته باشیم که بدان عموم الإشتراک گفته می شود. و آن عبارت است از: استعمال لفظ در معنای مجازی عامی که شامل تمامی معانی حقیقیه بوده و قابل بر صدق بر همه ی آنها باشد. مثلا از عینان می توانیم دو فرد را با هم اراده کنیم. اما این مورد از بحث ما خارج است. زیرا بحث ما در این است که از الفاظ مشترک دو یا چند معنی علیحده اراده شود نه تحت یک عنوان کلی المسمی.

نمونه و مانند:

در اعلام شخصیه که هر یک مقید به معنایی جزئی حقیقی هستند که قابل صدق بر افراد دیگر نیست، نمی توان تثنیه و جمع درست کرد، مگر با توجیه و تأویل. به این شکل که اگر گفته شود محمدان یا محمدون از آنها اراده شد یک فرد به اسم محمد و فردی دیگر به اسم محمد یا فردی دیگر به اسم محمد و همین طور بیشتر که این دلالت با اراده ی مجازی استعمال می شود.

علماء در باب اتحاد لفظ با معنا قائل به دو قول هستند:

1)    بعضی می گویند: لفظ با معنا اگر دارای اتحاد لفظی باشند کافی است و نیاز به اتحاد معنوی نیست.

2)    بعضی دیگر می گویند: لفظ با معنا باید هم در لفظ و هم معنا با هم متحد باشند.

خلاصه ی کلام:

1)    استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد مطلقا جایز نیست.

2)    بر فرض پذیرش قول جواز استعمال لفظ در اکثر از معنا هنگام اطلاق مشترک لفظی حمل بر جمیع معانی اش می شود یا خیر دو قول وجود دارد:

الف) بعضی می گویند: واجب است، مشترک، هنگام اطلاق حمل بر جمیع معانیش بشود.

ب) بعضی دیگر می گویند: در این صورت اجمال پدید می آید.

الحقیقة الشرعیة:

در این بحث سه موضوع رسیدگی می شود:

1)    تحریر محل نزاع.

2)    بیان ثمره و فایده ی این نزاع.

3)    بیان اقوال علماء و تعیین قول حق (نظریه ی مظفر)

تحریر محل نزاع:

بدون شک و تردید ما مسلمانان الفاظی مانند صلاة و حج را در همین معانی شرعیه که می دانیم به ذهن متبادر می کنیم. همچنین می دانیم که الفاظی مانند صلاة و حج و غیره که در دوره ی جاهلی و در میان عرف اهل لغت دارای معنا بوده اند و پس از ظهور اسلام از معنای لغوی خود نقل پیدا کرده و در معنای جدید شرعی شناخته می شود حال بحث بر این است که آیا این الفاظ در زمان شارع در معنای جدید حقیقتا به کار گرفته می شد یا مجازا با قرینه استعمال می گردید. و بعدها در عصرهای بعدی به واسطه ی کثرت استعمال در این معانی ماندگار شدند. که در این صورت حقیقت متشرعه ثابت است و در صورت اول حقیقت شرعیه. به هر حال اصل دعوی در ثبوت حقیقت شرعیه است.

لازم به ذکر است که ثبوت وضع الفاظ در عصر شارع به یکی از دو صورت وضع تعیینی و تعینی بوده است.

وضع تعیینی:

یعنی اینکه شارع فرموده باشد: این لفظ را برای این معنا قرار دادم. به این شکل که لفظ صلاة تا به امروز به معنی دعا بود و از امروز به بعد تبدیل به معنای شرعی نماز شده است، این تغییر معنا صریحا توسط شارع صورت گرفته باشد.

وضع تعینی:

اینکه شارع در عصر خودش الفاظی مانند صلاة را در همان معنای لغوی اش قبول داشتند اما با نصب قرینه آنها را در معنای شرعی بکار میبرده، سپس پس از گذشت زمان در عصرهای بعدی بر اثر کثرت استعمال در همین معنای شرعی ثبوت پیدا کرد و کم کم طوری شد که بدون نصب قرینه معنای شرعی به ذهن متبادر می شد.

بیان ثمره و فایده:

ثمره ی این بحث در یک جاست و آن جاهایی است که شارع از این الفاظ استفاده کرده و نصب قرینه ننموده است. حال ما تردید داریم این لفظ در معنای شرعی باید بکار گرفته شود یا در معنای عرفی . اگر حقیقت شرعیه ثابت باشد بدون تردید این لفظ در معنای شرعی بکار رفته و باید در همین معنا استعمال شود. و اگر حقیقت متشرعه ثابت شود با کمک از اصالة الحقیقة باید بگوییم این لفظ در همان معنای عرفی و حقیقی خود بکار رفته است؛ مثل آنجا که شارع فرمود: صل عند رؤیة الهلال که ما نمی دانیم صل در معنای شرعی باید استعمال شود یا عرفی؟ در صورتی که حقیقت شرعیه ثابت نشود ما دو راه پیش رو داریم:

1)    حمل لغت در معنای لغوی آن.

2)    توقف. یعنی نه حمل بر معنای شرعی و نه معنای عرفی. بلکه اخذ معنای مجاز مشهور. یعنی لفظی که می دانیم معنای مجازی است اما آنقدر در آن استعمال شده که مثل معنای حقیقی شده است.

این بحث در بعضی جاها ثمره ندارد مثل:

1)    جایی که کلمات در لسان متشرعه بکار رفته است.

2)    جاهایی که توسط شارع در آنها نصب قرینه شده باشد.

بیان اقوال علماء و قول حق:

مرحوم مظفر می نویسد: نقل الفاظی مثل صلاة، حج، صوم و غیره به معنای شرعی و حقیقت شدن در آنها یا به وضع تعیینی است یا تعینی.

الف) وضع تعیینی: در این باره ما قطع به عدم چنین وضعی داریم. زیرا هیچ ردی چه از طریق خبر متواتر و چه از نظر خبر واحد در دست نیست که شارع با چنین وضعی بدین کار دست زده باشد.

ب) وضع تعینی: در این باره در عصر معصومین (ع) و بعد از پیامبر (ص) قطع داریم که این الفاظ در معانی شرعیه بکار برده می شدند.

دلیل این مطلب: ما می دانیم که هر گاه لفظی در معنایی بسیار بکار برده شود، آن لفظ در آن معنا به وضع تعینی حقیقت می شود.

توضیح و اشاره:

سخن در این جاست که حقیقت شدن این الفاظ در معانی شرعی در عصر نبوی مورد تردید است. البته ما ظن داریم که چنین حالتی پدید آمده است، اما این ظن به درد نمی خود و باید قطع حاصل شود. اما این عدم حص.ول قطع بنا به دو دلیل ضرری به ما نمی رساند:

1)    در روایات نبویه که این الفاظ درآن آمده است، عموما از لسان ائمه به ما رسیده است، و می دانیم که این الفاظ در عصر ائمه در همین معنای شرعی استعمال می شده لذا در این گونه روایات تردیدی در اخذ معنای شرعی نداریم. و در مورد آیات هم به احتمال قوی تمام آیاتی که این الفاظ در آن ها بکار رفته است با نصب قرینه معینه مشخص شده که در آنجا معنای لغوی مد نظر است یا معنای شرعی؛ مثل:

الف) معنای لغوی: خذ من اموالهم صدقة ... صل علیهم إن صلاتک ...: (سوره توبه آیه 103)

ب) معنای شرعی: اقیموا الصلاة و آتوا الزکاة ...: (سوره بقره آیه 43)

در این موردها ما به مشکلی بر نمی خوریم تا نیاز به بحث در ثمره ی نزاع بنماییم، پس در این جا محل نزاع فایده ی عملی ندارد.

2)    قول حق: لازم به ذکر است که الفاظ و معانی که در لسان شارع در معنای مستحدثه بکار رفته از دو حال خارج نیست:

الف) الفاظی که به مقدار زیاد و یا حداقل هر چند وقت یکبار یا سالی یکبار بکار برده می شده، البته به وضع تعینی در عصر نبوی از معنای لغوی به معنای شرعی نقل داده شده است و در همان زمان حقیقتگردیده است. الفاظی مانند: صلاة، حج، رکوع، سجود، صوم و غیره.

ب) الفاظی به ندرت و یا اصلا بکار برده نمی شدند، مثل استصحاب، کراهت، اباحه و غیره که می دانیم این الفاظ در عصر متشرعه ثابت شده و به معنای شرعی مبدل شده اند.

الصحیح و الأعم:

تحریر محل نزاع:

پس از بحث از حقیقت شرعیه و بیان قول حق، پرسش بر این است که شارع مقدس هنگام وضع تعینی الفاظ شرعی صحیح آنها را در نظر داشته دو الفاسد یا اعم از صحیح و فاسد را در نظر داشته است؟

پس سوال در اینجاست: الفاظ عبادات مثل (صلاة، صوم، حج و غیره) و الفاظ معاملات مثل (بیع، طلاق، نکاح و غیره) برای خصوص عبادات و معاملات صحیحه وضع شده اند یا اعم از صحیح و فاسد؟

در پاسخ به این پرسش با در دو مقام بحث کنیم:

الف) باب عبادات.

ب) در باب معاملات.

سخن در باب عبادات:

در بحث عبادات ما در رابطه با سه مطلب بحث می کنیم:

1)    مقدمه ی بحث.

2)    اقوال موجود و قول حق.

3)    یک اشکال و پاسخ.

مطلب اول، مقدمه ی بحث:

1)    در این بحث قائلین به حقیقت شرعیه و قائلین به حقیقت متشرعه شرکت داشته و در این باب بحث می کنند. قائل به حقیقت شرعیه معتقد است، شارع مقدس چه به وضع تعیینی و چه به وضع تعینی، الفاظ را وضع نموده ممکن است صحیح آنها را در نظر داشته و وضع نموده و یا اعم از صحیح و فاسد را در نظر داشته و وضع انجام داده است. و قائل حقیقت متشرعه معتقد است که مسلمین به وضع تعینی الفاظی را که از شارع دریافت کرده اند اگر صحیح آن را مد نظر داشتند صحیحی اند و اگر در وضع، اعم از صحیح و فاسد را در نظر داشتند، اعمی می باشند.

2)    معنای صحیح، فاسد و اعم چیست؟ نزد اصولیون، صحیح به عمل تام الأجزاء و الشرایط را گویند و فاسد عمل ناقص الأجزاء و الشرایط را گویند و اعم از صحیح و فاسد شامل هر دوی آنها می شود.

3)    ثمره ی نزاع گفته شده چیست؟

در برخورد با یک عمل ما از سه حالت خارج نیستیم:

1)    یقیین داریم فلان شیء شرط یا جزء عمل عبادی است.

2)    یقیین داریم فلان شیء شرط یا جزء عمل عبادی نیست.

3)    شک داریم فلان شیء مشکوک شرط یا جزء عمل عبادی است.

بحث ما در اینجا مورد سوم است و ثمره ی بحث در این جا ظاهر می شود.

اعمی ها می گویند: ما از اصالة الإطلاق استفاده کرده و برای نفی اعتبار آن شیء مشکوک بدان تمسک می کنیم.

صحیحی ها می گویند: ما از اصول لفظیه استفاده نمی کنیم، بلکه در این جا متمسک به اصول عملیه می شویم.

مثال: اگر مولی بفرماید: اقیموا الصلاة؛ حال ما شک کنیم که آیا سوره جزء نماز است یا نه و اینکه آیا نماز بدون سوره صحیح است یا باطل؟ در این جا:

الف) اعمی ها برای نفی اعتبار آن جزء مشکوک به اصالة الإطلاق تمسک می کنند و می گویند: عنوان صلاة هم بر صلاة مع السورة صادق است و هم صلاة دون السورة. تنها شک موجود در این است که آیا علاوه بر صدق عنوان خصوصیت زائده ای به نام وجود سوره در نماز دخالت دارد یا نه؟ لذا با تمسک به اصالة الإطلاق می گوییم: قید زایدی دخیل در عمل نیست، لذا در مقام اتیان و عمل می توان به نماز بدون سوره اکتفاء کرد.

ب) صحیحی ها می گویند: ما حق نداریم از اصالة الإطلاق استفاده کنیم، چون در بحث عبادات تنها بر عبادت صحیحه اطلاق می شود. پس هر عمل عبادی که صحیح نباشد، عبادت نیست. مثلا در مورد نماز، اگر شک کنیم نماز بدون سوره، نماز هست یا نه؟ چون عنوان صلاتیت در این جا محرز نشده، نمی توانیم به اصالة الإطلاق تمسک کنیم. لذا دست مجتهد از اصالة الإطلاق کوتاه است و جایگاه عمل به اصول عملیه می باشد. در عمل به اصول عملیه دو نظر وجود دارد:

1)    بعضی اصالة البرائة جاری می کنند و نتیجه اش مثل اصالة الإطلاق است.

2)    بعضی اصالة الإحتیاط جاری می کنند که نتیجه اش برعکس اصالة الإطلاق است.

مطلب دوم: اقوال موجود در بحث و قول حق:

در این جا دو قول موجود است:

1)    بعضی می گویند: الفاظ عبادات وضع شده اند برای خصوص صحیح.

2)    بعضی می گویند: الفاظ عبادات وضع شده اند برای اعم از صحیح و فاسد.

نظر علامه مظفر: ایشان قائل به قول دوم است. لذا برای گفته ی خود دو دلیل اقامه کرده است:

دلیل اول: تبادر. وقتی ما به عبارت اثیموا الصلاة را می شنویم آن چه در ذهن تبادر می کند واژه ی صلاة وضع شده برای اعم از صحیح و فاسد است، و خصوص صلاة صحیحه به نظر نمی رسد.

دلیل دوم: صحت حمل و عدم صحت سلب. ما وقتی دقت می کنیم می بینیم از صلاة فاسد نیز دفع عنوان صلاة درست نیست. برای مثال عرف به نماز بدون حمد نمی گویند این نماز نیست بلکه آن را نیز نماز می دانند، بلکه می گویند: این نماز فاسد است.

المختار عند المصنف: با توجه به این دو دلیل الفاظ عبادات حقیقت در اعم از صحیح و فاسد می باشند.

وهم و دفع:

عده ای به این عقیده مرحوم مظفر ایراد گرفته و نوشته اند:

1)    هر یک از صلاة صحیحه و فاسده دارای مراتب کثیره هستند و مصادیق مختلفه دارند.

2)    ایرادی که بر آن وارد است، ایرادی است به نام تصویر جامع ما بین مراتب مختلفه ی صلاة.

3)    ایراد تصویر جامع بر هر دو قسم صحیح و اعم وارد است و هر دو دسته باید قدر جامع، تصویر نمایند.

4)    اصل ایراد این است که صلاة اعم از صحیح یا فاسد افراد و مصدایق گوناگونی دارد و باید میان آنها قدر جامعی تصویر شود تا لفظ صلاة برای آن وضع شود. این در حالی است که شما نمی توانید چنین کنید و قدر جامعی برای همه ی مصادیق آن بسازید.

توصیح دلیل مستشکلین:

از نظر اعمی ها، در صلاة اگر یکی از اجزاء نبود باز هم به آن صلاة گفته می شد. لذا متوجه می شویم که هر جزء از نماز مقوم نمازند و نبود بعضی از آن به اصل عنوان صلاة خدشه وارد نمی کند. در چنین حالتی ما تالی فاسد پیدا می کنیم و آن اینکه لازم می آید ماهیت صلاة همیشه متبدل و متغیر باشد. یعنی گاهی با یک جزء هست و گاهی با جزء دیگر و بالاتر از آن ما باید همیشه مردد باشیم که آیا تمامی اجزاء صلاة محقق شده است یا نه؟ و این برای ما تردید به بار می آورد، که آیا ماهیت صلاة در آنجایی است که تمام اجزاء با هم باشند یا بعضی از اجزاء هم اگر نباشد ایرادی به اصل ماجرا وارد نیست؟!

پرسش: چه اشکالی در تبدیل در ماهیت یا تردید در ماهیت وجود دارد؟

جواب: اشکالش آن است که موجب می شود ماهیت صلاة در حد ذاتش مبهم و مردد باشد و این عقلایی نیست.

پاسخ علامه مظفر به این اشکال:

تبادل و جا به جایی صلاة و مصادیق صلاة فاسد اگر چه زیادند، اما هیچکدام از آنها مانع ایجاد قدر جامع نمی گردند. لذا ما می توانیم قدر جامع را ایجاد کنیم بدون آنکه تبدیل در ماهیت یا تردید در آن پدید آید.

توضیح نظر علامه مظفر:

ایجاد قدر جامع در جمع صلاة های متصوره میسور است، بدین ترتیب:

1)    کلیه ی اجزاء صلاة را تصور می کنیم.

2)    بعد صلاة را وضع می کنیم برای عنوان کلی صلاة که در تمام موارد این عنوان کلی محفوظ است.

3)    در آنجاها که همین عنوان کلی مطرح است، این قدر جامع نیز هست. و در جاهایی که بیشتر از این عنوان کلی مطرح باشد باز هم این عنوان کلی موجود می باشد.

4)    پس افراد عوض می شوند ولی قدر جامع در جای خود باقی است.

توجه: در این حالت اعمی ها قادر به داشتن قدر جامع هستند ولی صحیحی ها نمی توانند قدر جامع داشته باشند.

تنبیهان: الفاظ معاملات

تنبیه اول:

قبل از ورود به بحث چند مقدمه ذکر میشود:

1)    منظور از معاملات در این جا معنی الأعم آن است و شامل عقود و ایقاعات با هم می گردد.

2)    منظور از عقود، انشائات طرفینی است و ایقاعات یک طرفی است.

3)    مراد از اسباب، نفس ایجاب و قبول در عقود و صرفا ایجاب در ایقاع است.

4)    مراد از صحیح در معاملات، آن عقدی است که موجب نقل و انتقال گردد و در مسبب خود مؤثر باشد؛ و مراد از فاسد، آن است که مؤثر در مسبب نباشد.

با توجه به این مقدمات می گوییم:

در باب وضع الفاظ در معاملات دو احتمال وجود دارد:

1)    الفاظ معاملات وضع شده اند برای اسباب. (برای مثال اسباب در بیع بعت و اشتریت و در نکاح انکحت و قبلت می باشد)

2)    موضوع له این الفاظ عبارتند از مسببات. یعنی آن اثری که از راه اسباب فوق الذکر حاصل گردد. (مثل وضع بیع برای نقل ملکیت و نکاح برای ثبت زوجیت و اجاره برای نقل منفعت و غیره)

با توجه به این دو احتمال، اگر مبناء احتمال اول باشد، از آنجا که معاملات از اسباب مرکبات هستند می توان پرسید که آیا اجاره برای سببی که تام الإجراء و الشرایط وضع شده باید گفت: معاملات چون جزء اسباب مرکب هستند، پس قابل بر اتصاف به صحت و فساد هستند.

اگر مبناء احتمال دوم باشد: این نزاع جاری نیست. زیرا مسببات یک سری امور بسیطه هستند که قابل اتصاف به صحت و فساد نیستند. (بسیط یعنی اگر شرایطش باشد موجود می شود و اگر شرایطش نباشد اصلا موجود نمی شود)، تا قائل به بحث پیرامون صحت و فساد در آن باشیم.

تنبیه دوم:

پرسش: اگر نزاع ذکر شده در الفاظ عبادات، در الفاظ معاملات نیز جاری باشد، آیا ثمره ای هم دارد؟

جواب: در مقدمه باید گفت:

1)    عبادات مجعول شارعند و دست بشر در تدوین آن دخیل نیست.

2)    معاملات از مجعولات عقلائیه هستند و صرفا اختراع شارع نیست. بلکه قبل از حصول شارعیت برای شارع مقدس نیز وجود داشته اند، بلکه شارع دخلو تصرفی در الفاظ و رد و قبول بعضی معاملات نموده است.

با توجه به این دو مقدمه می گوییم:

1)    در عبادات که از مخترعات شرع است این نزاع ثمره دارد. و آن اینکه: در وضع الفاظ عبادات برای اعم عند الشک در جزئیت و شرطیت ما می توانیم از اصالة الإطلاق بهرهبرداری کنیم؛ اما در وضع الفاظ عبادات برای صحیح ما نمی توانیم از اصالة الإطلاق استفاده کنیم، بلکه عند الشک فی الجزئیة و الشرطیة از اصول عملیه استفاده می کنیم.

2)    این سخن در الفاظ معاملات جایگاهی ندارد. چون معاملات مجعول شارع نیست، پس اگراز آن استفاده کنیم، همان معنای عرفی آن است، مگر در جایی که نصب قرینه کرده باشد که همان مد نظر است. لذا عند عدم القرینة و عند الشک فی الجزئیة و الشرظیة فی بحثنا هذا تمسکنا باصالة الإطلاق مطلقا.

تبصره:

تنها در مورد معاملات در یک جا نزاع ثمره دارد و آن اینکه همان طور که نصب قرینه نزد شارع معتبر است نزد عرف نیز معتبر باشد. که در این جا اگر صحیحی باشیم عند الشک نمی توانیم از اصالة الإطلاق استفاده کنیم و اگر اعمی باشیم می توانیم از اصالة الإطلاق استفاده کمنیم.

 

اصول فقه یک (3)

العلامة الثانیة:

علامت دوم تشخیص حقیقت از مجاز:

1)    صحت سلب و عدم صحت سلب.

2)    صحت حمل و عدم صحت حمل.

آن لفظ مشکوک المعنی که شک داریم این لفظ برای این معنا وضع شده یا نه:

الف) اگر چنانچه برداشتن آن معنای مشکوک از آن لفظ صحیح باشد آن معنی مجازی است و برداشتن آن معنی صحیح نباشد آن معنی حقیقی است.

ب) اگر در لفظ مشکوک، حمل لفظ بر آن معنی صحیح باشد آن معنا حقیقی است و اگر حمل آن لفظ بر آن معنا غلط باشد آن معنا مجازی است.

علامه مظفر می نویسد: مطالب نوشته شده در بالا نیاز به توضیح دارد. پس برای تحقیق در حمل و عدم آن و سلب و عدم آن باید به روش زیر تمسک بجوییم:

چند نکته و مقدمه:

1)    در حمل باید مواردی لحاظ شود:

الف) موضوع و محمول باید از یک جهت متحد باشند، تا تباینی بین آنها پدید نیاید.

ب) موضوع و محمول باید از یک جهت مغایر هم باشند، تا حمل شیء علی نفسه نشود.

با توجه و رعایت این دو باید گفت:

ü    موضوع و محمول گاهی مفهوما اتحاد دارند، و تغایرشان اعتباری است. (اعتباری است یعنی به اجمال و تفصیل است) که به آن حمل اولی ذاتی گویند.

ü    گاهی مفهوما با یکدیگر تغایر دارند ولی مصداقا متحدند که بدان حمل شایع صناعی گویند.

2)  نسبت میان حمل اولی و حمل شایع از نوع تباین کلی است.

3)    در حمل اولی موضوع و محمول با یکدیگر همواره تساوی دارند، ولی در حمل شایع گاهی تساوی وجود دارد و گاهی عموم و خصوص مطلق یا من وجه.

4)    در حمل اولی ذاتی انحصار با حمل تمام ذاتیات شیء بر خود ذات است. مثل الإنسان حیوان ناطق. اما در حمل شایع صناعی در محدوده ی جزء ذاتیات و خارج از ذات است مثل الإنسان حیوان، الإنسان ضاحک.

علامه مظفر می نویسد:

برای فهمیدن معنای حقیقی از مجازی با توجه به مقدمه ای که ذکر شد، باید به کارهای ذیل پرداخت:

الف) معنایی که در آن معنا وضع مشکوک است را با لفظ خاصی تعبیر کنیم و موضوع قرار دهیم.

ب) لفظی را که در وضعش برای آن معنا شک داریم را محمول قرار دهیم.

ج) پس از این دو کار سه آزمایش روی آنها انجام می دهیم.

آزمایشات:

1)    آزمایش به حمل اولی ذاتی: ملاک این آزمایش اتحاد در مفهوم و تغایر اعتباری است. اگر آن لفظ برای آن معنا صحت حمل، به حمل اولی ذاتی و عدم صحت سلب داشت، می فهمیم که این لفظ برای آن معنا وضع شده است. مثل اسد برای حیوان مفترس. لذا می گوییم: الحیوان المفترس اسد. اگر متوجه شویم که صحت حمل به حمل اولی ذاتی ندارد و صحت سلب دارد، متوجه می شویم که این لفظ برای این معنا مجازا وضع شده است. مثل اسد برای رجل شجاع.

2)    اگر ما نتوانیم به حمل اولی ذاتی مسأله را حل کنیم، به حمل شایع صناعی مراجعه می کنیم. از معنای مشوک با لفظ به خصوصی تعبیر می کنیم و آنرا موضوع قرار می دهیم. لفظی را که شک داریم وضعش برای آن معنای مشکوک است، محمول قرار می دهیم و به حمل شایع صناعی آن را آزمایش می کنیم، بعد از آزمایش اگر حمل آن لفظ بر آن معنا صحیح باشد و سلبش غلط متوجه می شویم که معنی واقعی این لفظ که برای ما مشکوک است، با معنایی که موضوع قرار گرفته تنها اتحاد در وجود خارجیه دارنداما نسبت بین آن دو مشخص نمی شود که:

الف) تساوی است؛ مثل انسان و ناطق.

ب) عموم و خصوص من وجه است؛ مثل انسان و حیوان.

ج) عموم و خصوص مطلق است؛ مثل انسان و سفیدی.

هر یک از موارد یاد شده متصور می باشد؛ اما اگر صحت حمل نداشته باشد، بلکه تنها صحت سلب داشته باشد، یقیین می کنیم که این لفظ با آن معنا متباین هستند. مثل انسان و سنگ.

3)    در این بخش یکی از مصادیق آن معنای مشکوک را موضوع قرار می دهیم نه خود معنای مشکوک را، سپس آن لفظ را محمول ساخته و آزمایش می کنیم. در این حال حمل منحصر است به حمل شایع صناعی. چون مطمئن هستیم این لفظ برای آن معنا وضع نشده است. و بحث ما در خود آن مفهوم کلی است؛ مثل: خوانندگی. یعنی ذاتی که برای آن قذائت ثابت است، حال نمی دانیم کلمه ی انسان برای این معنی وضع شده یا نه؟ لذا اگر یکی از مصادیق قرائت، علی باشد را موضوع و انسان را محمول قرار می دهیم و می گوییم: علی انسان است. سپس اگر در این حالت حمل این لفظ برای آن مصداق صحیح بود و سلبش نادرست، می فهمیم که این مصداق یکی از مصادیق آن معنایی است که این لفظ برای آن وضع شده است. البته معنای واقعی آن لفظ مشخص نمی شود بلکه تنها اجمالا می دانیم که معنای آن لفظ یک معنای کلی است که شامل این فرد هم می شود و این لفظ مصداق آن نیز هست.

سوال: آیا معنای واقعی همان معنای مشکوک فیه است یا یک معنای دیگری است که با آن معنا جمع می شود و با یکدیگر متحد می شوند؟

جواب: هر دو حالت احتمال می رود. لذا تفصیلا علم پیدا نمی شود.

توضیح: گاهی از راه آزمایش سوم می توانیم موضوع له واقعی را هم بشناسیم. به این صورت که اگر شک داشته باشیم، آیا لفظ در معنای خاصی وضع شده یا عامی.از این راه استفاده می کنیم. مثلا در آیه شریفه ی فتیمموا صعیدا طیبا نمی دانیم صعیدا برای خاک خاصی وضع شده یا مطلق وجه الأرض را شامل می شود. در این جا مصادیق وجه الأرض را موضوع قرار داده و لفظ صعید را محمول و نتیجه می گیریم: الحجر صعیدا که از راه صحت حمل این مطلب را بدست می آوریم که لفظ صعید مطلقا وضع شده برای وجه الأرض. اگر این حمل صحیح نباشد، بلکه سلب صحیح باشد. مثل اینکه بگوییم: الحجر لیس لیس بصعیدا. می فهمیم که این فرد یعنی حجر، جزء موضوع له واقعی لفظ صعید نیست و استعمالش مجازی می باشد.

نتیجه ی این آزمایش:

1)    مرحله ی اول به طور کامل کار ساز بوده و می تواند حقیقت و مجاز را تعیین کند.

2)    مر حله ی دوم کار ساز نبوده و برای تعیین معنای حقیقی یا مجازی استفاده نمی شود.

3)    کار سازی نسبی می کند. یعنی گاهی اجمالا برای ما آگاهی پدید می آورد و گاهی تفصیلا موضوع له را مشخص می نماید.

تفاوت ها و موارد اشتراک روشهای سه گانه:

ü    اشتراک مرحله ی او و دوم: در هر دو، معنای مشکوک، موضوع واقع شده است. (اما در مرحله ی سوم یکی از مصادیق معنای مشکوک، موضوع قرار داده شده است)

ü    اشتراک میان مرحله ی دوم و سوم: در هر دوی اینها ملاک عمل حمل شایع صناعی است.

ü    مر حله ی دوم از یک جهت با مرحله ی اول و از یک جهت با مرحله ی سوم مشترک است.

ü    مرحله ی اول و سوم کاملا با هم متفاوت هستند. (البته در بعضی موارد از نظر نتیجه با هم مشترک می شوند)

اشکال وارده بر طریق دوم شناخت حقیقت از مجاز:

1)    کسی می تواند صحت حمل و صحت سلب را بفهمد که به اصل وضع واقف باشد.

2)    همین کسی که می خواهد اصل وضع را بفهمد باید صحت حمل و صحت سلب آن را نیز بداند.

به همین خاطر دور حاصل می شود.

جواب بر اشکال:

1)    صحت حمل متوقف بر علم اجمالی ارتکازی به وضع است.

2)    اما وجودعلم اجمالی متوقف بر صحت حمل نیست، بلکه علم تفصیلی به وضع متوقف بر صحت حمل است. بنابراین دوری در کار نیست.

3)    کسی که جاهل به وضع باشد، صحت حملی که او نیاز دارد، نزد اهل لغت است، لذا علم به وضع نزد جاهل متوقف بر صحت حمل نزد عالم می باشد. و از آن طرف صحت حمل نزد عالم متوقف بر علم به وضع جاهل نمی باشد. لذا در این جا نیز دور وجود ندارد.

العلامة الثالثة: الإطراد:

اطراد علامت حقیقت و نبود اطراد علامت مجاز می باشد.

معنای اطراد: صحت استعمال لفظ به معنایی که در آن شک داریم اختصاص به مقامی غیر از آن مقام که در آن هستیم و صورتی غیر از صورتی که در آن هستیم ندارد. همان گونه که اختصاص به مصداقی غیر از مصداق دیگر ندارد. به عبارت دیگر شیوع پیدا کردن یک لفظ برای یک معنا علامت حقیقت است و عدم آن مجاز می باشد. مثلا لفظ عامل اطلاق می شود بر علی. وقتی به این وضع نگاه می کنیم می فهمیم به خاطر کارمند بودن این لفظ برای علی وشع شده است؛ امام وقتی فراتر نگاه می کنیم می بینیم که کسانی دیگر مثل حسین، هوشنگ، پیام، رکسانا، مریم و غیره نیز کارمند هستند و می توان لفظ عامل را برای آنها نیز بکار برد.

نظر علامه مظفر درباره ی اطراد:

1)    حق این است که اطراد جزء علامتهای شناخت حقیقت نیست.

2)    چون وقتی لفظی را برای معنایی بکر می بریم، باید دارای شرایط آن لفظ باشد، خواه به نحو حقیقی این کار صورت گیرد یا مجازی. مثل بکار بردن لفظ اسد برای هر شیری رواست که معنای حقیقی است و همچنین به کار بردن آن برای رجل شجاع که به نحو مجازی است برای هر رجل شجایی بجاست.

الأصول اللفظیة:

اصول لفظیه بر دو قسم است:

1)    اصول لفظیه ی عقلائیه: عبارتند از اصولی که عقلای عالم در گفتگوها و سخنرانی های خود آنها را جاری می نمایند.

2)    اصول لفظیه ی شرعیه: آنهایی که شارع مقدس در خطابات خود بر اساس آن حرکت کرده و با اصول عقلائیه تفاوتی ندارد.

علماء گفته اند: شک در لفظ به دو صورت می باشد:

1)    شک در وضع لغت برای معنیی از معانی: مانند آن جا که شک کند لفظ اسد برای حیوان مفترس وضع شده یا مورد دیگر.

2)    شک در مراد از لفظ پس از در نظر گرفتن علم به وضع: مانند آنجا که می داند معنای حقیقی اسد شیر است و معنای مجازی آن مرد شجاع، اما نمی داند در مثال جئنی اسد، متکلم معنای حقیقی آن را اخذ کرده یا مجازی را.

مورد اول: ما پیش از این درباره ی آن بحث کردیم و سه راه برای تعیین حقیقت از مجاز معرفی شد. در این جا راه چهارمی نیز مطرح است و آن نص اهل لغت است. در این جا سوالی مطرح می باشد: آیا صرف استعمال لفظ در معنایی که در وضع آن شک شده می تواند کشف از حقیقت بودن بنماید یا خیر؟

علماء در این باره دو نظر صادر کردند:

1)    قدماء اصولیین گفته اند: اصل در استعمال حقیقت است، لذا استعمال علامت حقیقت است.

2)    متاخرین اصولیین گفته اند: مجرد استعمال علامت حقیقت نیست. چون ممکن است متکلم در کلام خود از قرائن حالیه یا مقالیه استفاده کرده باشد، ولی سامع از آنها آگاهی نداشته باشد، لذا استعمال اعم از حقیقت و مجاز است.

مبنای قول قدماء: جریان اصالة الحقیقة در استعمال است.

مبنای قول متأخرین: جریان شک در مراد متکلم می باشد.

مورد دوم:

اگر در مراد متکلم شک کنیم در این جا باید به اصول لفظیه ی عقلائیه مراجعه کنیم.

در گفتمان از اصول لفظیه ما در پی پاسخ به دو پرسش هستیم:

1)    اصول لفظیه چند اصلند و موارد کاربرد آنها کجاست؟

2)    آیا اصول لفظیه حجیت دارند یا نه؟ مدارک حجیت اصول لفظیه چه مواردی هستند؟

پاسخ پرسش نخست:

اصول لفظیه زیادند، اما مهمترین آنها عبارتند از: اصالة الحقیقة، اصالة العموم، اصالة الإطلاق، اصالة عدم التقدیر، اصالة الظهور.

پیش از پرداختن به هر یک از موارد اصول لفظیه باید در مقدمه گفت:

در برخورد با کلام متکلم، هر یک از ما از سه حالت خارج نیستیم:

1)    قطع داریم، متکلم معنای حقیقی، عمومی، اطلاقی، ظاهری یا غیره را اراده نموده است.

2)    قطع داریم، متکلم معنای مجازی، خصوصی، مقیدی، خلاف ظاهر یا غیره را در نظر گرفته است.

3)    شک داریم کدام یک از دو معنای ذکر شده در بالا در نظر گرفته شده است.

مجرای اصول لفظیه، در مورد سوم می باشد. یعنی عند الشک عن مراد المتکلم.

اصالة الحقیقة:

اگر شک کنیم متکلم معنای حقیقی را در نظر گرفته یا مجازی را، به اصالة الحقیقة متوسل شده و می گوییم: مراد متکلم معنای حقیقی است، مگر آنکه قرینه ای در کار باشد. این توسل به ما امکان می دهد که اگر در مقام تکلم باشیم، به سامع حجت را تمام کرده بگوییم: مراد من معنای حقیقی بوده نه مجازی؛ که اگر مجازی بود، حتما قرینه می آوردم. همچنین اگر در مقام سامع باشیم بر متکلم حجت داریم که بگوییم: آن چه شما فرمودی عاری از قرینه بود و لذا من معنای حقیقی آن را اخذ کردم.

اصالة العموم:

اگر متکلم لفظ عامی را بکار برد و شنونده شک کند که متکلم عموم را از آن اخذ کرده یا خصوص را، در این حالگفته می شود: اصل بر عموم است. پس آن عبارت در عموم استعمال شده است.

مثلا: در یک حکم حکومتی آورده شود: هر کس محکومیت کمتر از یک سال دارد، آزاد است. این عبارت عام است. حال شک شود آیا این حکم شامل محکومانی که دارای شاکی خصوصی هستند نیز می شود یا نه؟ می گوییم: چون حکم بدون قرینه آمده، مأمورین از آن اخذ به عموم کرده و همه ی زندانیانی که محکومیتی کمتر از یک سال دارند را از حبس آزاد می کنند.

اصالة الإطلاق:

مطلق لفظی است که دارای حالات و قیود است. حال اگر لفظ مطلقی آورده شود و شنونده شک کند آیا از این لفظ آن حالات و قیود اراده شده یا خیر گفته اند: اصل بر اطلاق است و قیدی متصور نیست.

مثلا: احل الله البیع، اگر شک شود بیع مع صیغة العربیة مد نظر است یا بأی لغة، می گوییم چون آیه مطلق آورده شده است، پس اگر بیع به هر زبانی جاری شود، جایز می باشد.

ماده 854 قانون مدنی اشعار دارد: (موصی می تواند یک یا چند نفر وصی معین نماید ...) در این جا وصی بطور مطلق استعمال شده و در مورد آن می توان این احتمال را داد که قانونگذار آن را به قید عدالت  مقید کرده باشد، در این صورت بنا را بر اطلاق گذاشته و می گوییم: عدالت در وصی ضروری نیست و فاسق را نیز می توان وصی تعیین نمود.

اصالة عدم التقدیر:

هرگاه کلامی از متکلم ایراد شود و شک گردد در کلام او چیزی در تقدیر باشد یا خیر، و در آنجا احتمال هرگونه تقدیر منتفی باشد، اصل بر عدم وجود تقدیر است.

به اصالت عدم تقدیر دو اصل دیگر نیز ملحق می شود:

1)    اصالة عدم النقل.

2)    اصالة عدم الإشتراک.

منقول: لفظی است که در ابتداء برای معنایی وضع شده است سپس این لفظ با رعایت مناسبت به معنای جدیدی نقل داده شده است و آن معنای اول به طور کلی محجور ماند. مثل لفظ صلاة برای دعا.

مشترک: آن است که لفظی برای چند معنا استعمال شده البته هیچ یک از آنها محجور نمانده است. مثل لفظ عین برای موضوع له های متعدد.

اصالة عدم النقل:

آن است که ما در لفظی احتمال نقل دهیم به این صورت که بگوییم شاید این لفظ قبلا برای معنایی دیگر وضع شده بود ولی بر اثر گذر زمان حال در این معنا قرار داده شده است. اگر چنین فرضی صورت گیرد، اصلت عدم نقل آمده و این فرض را منتفی می داند.

اصالة عدم الإشتراک:

در آن جاست که لفظی برای معنایی وضع شده، حال تردید کنیم که آیا این لفظ در معنای دیگری نیز وضع شده تا مشترک لفظی پدید آید. اینجا اصالت عدم اشتراک آمده و این احتمال را کنار می گذارد.

اصالة الظهور:

در یک تعریف الفاظ از دو حال خارج نیستند:

1)    نص: کلامی است صریح، واضح و روشن که در آن به هیچ وجه احتمال خلاف داده نمی شود؛ مثل ماده ی 1286 قانون مدنی که می گوید: سند بر دو نوع است: رسمی و عادی.

2)    ظاهر: کلامی که بر موضوع لهی ظهور دارد، اما احتمال مطلبی دیگر نیز به کمک قرینه می رود. مثل ظهور صیغه ی امر در وجوب که امر دال بر وجوب و استحباب است.

کاربری اصالة الظهور:

آن جاست که متکلم کلامی را گفته که ظهور در معنایی دارد ولی نصی نیست. به همین خاطر احتمال اراده ی خلاف ظاهر نیز درباره ی آن می رود. در چنین جایی از اصل فوق استفاده می شود.

تذکر مهم:

تا به این جا اهم اصول لفظیه گفته شد. سوالی در اینجا مطرح است و آن اینکه: این اصول هر یک، اصلی جداگانه اند یا برخی به برخی دیگر برگشت می کنند؟ و در صورت برگشت کدامیک از آنها اصل است؟

جواب: علماء معتقدند که این اصول همگی بازگشت به یک اصل دارند، ولی کدام اصل پایه می باشد، اختلاف دارند.

1)    آخوند خراسانی می نویسد: اصل اصالة الحقیقة است.

2)    مرحوم مظفر می نویسد: اصل اصالة الظهور است و در جایگاههای مختلف در یکی از عناوین یاد شده تجلی پیدا می کند.

دلایل مرحوم مظفر:

ü    اینکه ما اصالة الحقیقة را جاری می کنیم دلیلش آن است که ظهور کلام در معنای حقیقی است، یا وقتی اصالة عدم القرینة را اعمال می کنیم، دلیلش آن است که ظهور کلام در عدم قرینه است و غیره.

ü    اگر روزی ما مجبور باشیم به عکس فکر کنیم یعنی معتقد به اصالة المجاز شویم یا اصالة القرینة، باز کلام همان خواهد بود که کلام در معنای مجازی ظهور دارد یا کلام با قرینه ظهور دارد.

پاسخ به پرسش دوم:

مدارک حجیت اصول لفظیه:

مهمترین مدرک این اصول بنای عقلاست.

ü    عقلاء در محاورات خود از این اصول استفاده می کنند.

ü    عقلاء ظاهر کلام متکلم را اخذ می کنند و به احتمال اراده ی خلاف ظاهر اعتنا نمی کنند.

ü    هر چند عقلاء در کلام افراد غیر معصوم احتمال شوخی، خطاء، غفلت، اهمال، اجمال، تشابه، کنایه و غیره را می دهند ولی باز به این احتمالات توجهی نمی کنند.

ü    بناء عقلاء مورد تأیید شارع مقدس است و خود شارع در محاورات خود از همین شیوه عقلائیه استفاده می کند.

ü    دلیل این استفاده آن است که اگر شارع خود این موارد را قبول نداشت، روش دیگری مخصوص به خود وضع می کرد، در حالیکه چنین نکرده است. همچنین به پیروان خود نیز سفارش به عدم استفاده از این اصول می فرمودند، در حالیکه چنین نفرمودند. ما از این عمل متوجه حجیت آنها می شویم.

ü    شاید این احتمال باشد که شارع ردع فرموده ولی به ما نرسیده است! جواب: این احتمال آنقدر ضعیف است که به حساب نمی آید. زیرا چنین مواردی جزء مسائل سیاسی نبوده که امام (ع) قصد تقیه داشته و به ما نرسیده باشد. که اگر چنین بود، به تواتر یا حداقل خبر واحد به ما می رسید.

ü    سیره ی عقلائیه نزد شارع سه دسته اند:

الف) سیره های مردوده؛ مثل عمل به قیاس.

ب) سیره های امضاء شده نزد شارع؛ مثل عمل به خبر واحد.

ج) سیره های ردع نشده نزد شارع؛ مثل حجیت اصول لفظیه.

 

اصول فقه یک (2)

استعمال حقیقی و مجازی:

تفاوت میان وضع و استعمال:

میان استعمال و وضع فرق عمده ای وجود دارد:

رتبه:

الف) واضع در ابتداء لفظی را برای معنایی در نظر گرفته سپس دیگران آن لفظ را در آن معنا استعمال کرده اند.

ب) وضع همیشه مطابق با معنای حقیقی است، اما استعمال اعم از معنای حقیقی و مجازی است.

با دانستن فرق میان وضع و استعمال باید گفت: استعمال لفظ از سه قسم خارج نیست:

Ø    استعمال حقیقی: به کار بردن لفظ در معنای (ما وُضِعَ له) آن. مثل استعمال لفظ اسد در حیوان مفترس.

Ø    استعمال مجازی: به کار بردن لفظ در غیر معنای (ما وضع له) اما با توجه به وجود نسبت و رابطه. مثل استعمال لفظ اسد در مرد شجاع.

Ø    استعمال غلط: به کار بردن لفظ در غیر معنای (ما وضع له) بدون وجود نسبت و رابطه. مثل استعمال لفظ اسد در مرد کوتاه قد.

تحریر محل نزاع:

آیا صحت استعمال لفظ در غیر معنای (ما وضع له) متوقف بر ترخیص واضع و وجود علاقه های ذکر شده در علم بیان است، یا اینکه محصول نیکو شمردن ذوق سلیم می باشد؟

جواب:

قول حق و نظر مصنف نظریه ی دوم است. «استعمال لفظ در غیر معنای (ما وضع له) محصول استحسان ذوق سلیم است»

توضیح مسأله:

مصنف در بیان مسأله یک دلیل و یک مؤید آورده است:

دلیل: این امر وجدانی است. هر کس به وجدان خود مراجعه کند می فهمد استعمال لفظ اسد در رجل شجاع نیکوست و استعمال لفظ اسد در رجل کریه رائحة الفم (مردی که دهانش بد بوست) نیکو نیست.

مؤید: میان ملل مختلف در استعمال مجازی اشتراک وجود دارد. مثلا همگی فرد شجاع را به شیر و یا زیبا رویان را به ماه و مکار را ه روباه تشبیه می نمایند.

الدلالة الوضعیة تابعة للإرادة:

موضوع بحث:

سوال در اینجاست، آیا وضع، تابع اراده ی واضع است یا تابع علم واضع به وضع:

پیش از پاسخ به این سوال ذکر چند مقدمه لازم است:

الف) منطقیون دلالت را به سه دسته تقسیم کرده اند:

1)    دلالة وضعیة.

2)    دلالة عقلیة.

3)    دلالة طبیعیة.

از این سه قسم تنها دلالة وضعیة موضوع مورد بحث ما است.

ب) دلالة وضعیة خود به دو قسم تقسیم می شود:

1)    لفظیه:

2)    غیر لفظیه:

این دو قسم از دلالة وضعیة هر دو در موضوع بحث ما دخالت دارند:

ج) دلالة وضعیة لفظیة به دو قسم تقسیم می گردد:

1) تصوریة: عبارت است از آنچه ذهن انسان را به معنی (ما وضع له) لفظ به مجرد صدورش از گوینده، منتقل سازد، اگر چه انسان بداند گوینده معنای (ما وضع له) را قصد نکرده است. مانند انتقال ذهن به معنای حقیقی، هنگام استعمال لفظ در معنای مجازی. به عبارت دیگر انسان بداند معنای حقیقی لفظ مقصود متکلم نیست. مانند آنجا که شوخی کننده یا شخص خوابیده و یا غلط سخن گوینده کلامی را بیان دارد، آنگاه با شنیدن لفظ ذهنش به معنای حقیقی انتقال یابد را دلالت تصوریه گویند.

2)  تصدیقیه: عبارت است از دلالت لفظ بر معنایی که مراد متکلم بوده و قصد در استعمال آن معنا را داشته است. این نوع دلالت متوقف بر چند مورد است:

Ø    باید فهمید متکلم در مقام بیان و افاده است.

Ø    باید فهمید متکلم جدی است و نمی خواهد بیهوده گویی کند.

Ø    باید فهمید متکلم معنای حقیقی را در کلامش قصد کرده و بدان آگاه است.

Ø    باید فهمید متکلم در کلام خود قرینه بکار نبرده و اراده ی معنایی غیر از موضوع له را نداشته است.

در غیر این صورت دلالت تصدیقیه مطابق قرینه قرار داده شده خواهد بود.

باز می گردیم به پرسش نخستین: آیا وضع تابع اراده ی  واضع است یا تابع علم واضع به وضع؟

در این زمینه دو نظر وجود دارد:

1)    وضع تابع علم واضع به وضع است.

2)    وضع تابع اراده ی واضع است.

پاسخ علامه مظفر:

ایشان در ابتداء، بین دو نظر را جمع کرده می نویسد: کسانیکه معتقدند، وضع، تابع علم واضع به وضع است، مرادشان دلالت تصوریه است و کسانیکه معتقدند، وضع، تابع ادراده ی واضع است مقصودشان دلالت تصدیقیه است.

نظر علامه مظفر:

وضع، تابع اراده ی واضع است؛ خواه دلالت تصوریه باشد یا تصدیقیه.

بیان مسأله:

1)    واقع و درست آن است که بگوییم: دلالت منحصر در دلالت تصدیقیه است و حقیقتا دلالت تصوریه دلالت نیست و از روی تسامح نام آن دلالت نهاده شده است.

2)    دلالت تصوریه از باب تداعی معانی به ذهن است و به واسطه ی کثرت استعمال.

ذهن انسان به واسطه ی کثرت استعمال با معنای لفظ انس گرفته و به مجرد بیان آن، معنا به ذهن تداعی می شود.

3)    با دانستن موضوع دوم باید گفت: تقسیم بندی وضع به تصوریه و تصدیقیه درست نیست و تقسیم شیء به خودش و غیر خودش می باشد و مانند آنجاست که بگوییم انسان یا انسان است و یا دانشمند. که تقسی بندی درستی نیست.

سوال: به علامه مظفر ایراد گرفته شد که چرا شما دلالت را منحصر در دلالت تصدیقیه نمودید؟

جواب: مشرب من در رسیدن به این واقعیت با دیگران متفاوت است:

الف) عده ای حکمت وضع را مطرح کرده اند و گفته اند: هدفی که واضع را، بر وضع تشویق می کند، قصد تفهیم معنای لفظ است. او می خواهد بدین ترتیب معنایی که در ذهن دارد به شنونده برساند. پس این عمل موجب ایجاد علاقه وضعیه نمی شود و اعتبار این علقه بر اطلاق می باشد. حتی در لفظی که از گوینده ی بدون هدف صادر شود، مانند خوابیده و دیوانه و مثا این دو. پس اعتبار وضع در مانند این موارد لغو است.

ب) من (مظفر) از راه «بیان حقیقت دلالت» حرکت می کنم و می گویم: در دلالت تصوریه تنها یک خطور ذهنی وجود دارد، اما این خطور ذهنی از نوع دال و مدلول نیست که به مجرد وجود دال، مدلول نیز نشان داده شود. لذا چون در دلالت تصوریه تنها دال وجود دارد و از مدلول خبری نیست، لذا در ذهن متکلم دلالتی پدید نمی آید.

چند مثال:

1)    مثلا زنگ در منزل، جهت ایجاد رابطه بین دال و مدلول «یعنی دلالت تصدیقیه» نیاز به وجود دو علم می باشد:

الف) دانسته شود کوبنده ای پشت در هست.

ب) دانسته شود در زننده ای اراده و قصد دیدار با اهل خانه دارد.

بدین ترتیب اگر این دو حاصل شود، اهل خانه در را باز خواهند کرد، اگر هر یک از این دو حاصل نشود، اراده ی اهل خانه به باز کردن در حاصل نمی شود.

2)    در مثال «علائم راهنمایی و رانندگی» این علائم نصب شده اند تا مطلبی را به رانندگان برسانند؛ اگر راننده یقین پیدا کند که نصاب این تابلوها برای راهنمایی رانندگان به چنین کاری دست زده است بدانها عمل می کند؛ اما اگر این علائم بر زمین افتاده باشند یا در مغازه ی خطاط و نقاش باشند بدانها عمل نمی کند چون برای او یقین حاصل نمی شود.

بنابراین دلالت منحصر به دلالت تصدیقیه و اراده ی واضع بر وضع می باشد.

وضع شخصی و نوعی:

پیش از ورود به بحث لازم است مقدمه ای ذکر شود:

مفردات به دو قسم تقسیم می شوند:

1)    جوامد.

2)    مشتقات.

الف) جوامد از نظر ماده و هیئت یک وضع بیشتر ندارند. مانند حیوان، گیاه، جانور و غیره.

ب) مشتقات از نظر ماده و هیئت دو نوع وضع دارند: مثلا خَرَجَ

Ø    ماده ی آن (خ ر ج) که دلالت بر خارج شدن می کند.

Ø    هیئت آن بر وزن فَعَلَ است به سه فتحه متوالی که دلالت بر حدث خروج می نماید که دلالت دارد بر خارج شدن یک مرد در زمان گذشته.

چنانکه گفته شد، وضع به سه قسم تقسیم می شود:

1)    وضع به اعتبار واضع که تقسیم می شود به وضع تعیینی و تعینی.

2)    وضع به اعتبار موضوع له که به چهار صورت تقسیم می شود:

الف) وضع عام موضوع له عام.       ب) وضع خاص موضوع له خاص.

ج) وضع عام موضوع له خاص.       د) وضع خاص موضوع له عام.

3)    وضع به اعتبار موضوع که خود به دو قسم تقسیم می شود:

الف) شخصی.

ب) نوعی.

همانطور که در وضع به اعتبار موضوع له خواندیم که واضع برای تصور لفظ برای موضوع له باید گاهی بنفسه و گاهی بوجهه و عنوانه اقدام نماید.

الف) وضع شخصی: آن جاست که واضع لفظ را بنفسه (تفصیلی) تصور کند و برای معنی (موضوع له) ، لفظی را قرار دهد.

ب) وضع نوعی: آن جاست که واضع لفظ را بوجهه و بعنوانه (اجمالی) تصور کند و برای معنی (موضوع له)، لفظی را قرار دهد.

مثال برای وضع شخصی: مانند زید، شیر، بادام زمینی، انسان، حیوان و غیره که سه تای اولی وضع خاص موضوع له خاص می باشد و دو تای آخر وضع عام موضوع له عام هستند. به عبارت دیگر مواد مفردات وضعشان شخصی است.

مثال برای وضع نوعی: مرحوم مظفر برای وضع نوعی، وضع هیئت ها را مثال می زند. ایشان ذکر می کند همانطور که در بحث نسبت ها گفته شد که نسبت قابل تصور نیست مگر در پناه منتسبین در این جا هم هیئت نیز قابل تصور نیست مگر در کنار ماده ای که متقوم آن باشد.

مثلا هیئت فعل ماضی در پناه ماده (ف ع ل) خود را نشان می دهد. لذا چون تصور هیئت میسر نیست لذا با توجه به وضع عام موضوع له خاص یک عنوان کلی را تصور می کند و آن را به عنوان آیینه ی تمام نمای آن هیئت ها قرار می دهد. مثلا می گوید هر هیئتی که بر وزن فَعَلَ باشد در ضمن هر ماده ای که باشد دلالت می کند بر انجام عملی یا پرداختن به کاری یا ایجاد صورتی در گذشته. مثل ضَرَبَ (آن یک مرد در گذشته زد) خَرَجَ (آن یک مرد در گذشته خارج شد). مات (آن یک مرد در گذشته مرد) به عبارت دیگر هیئت مفردات وضعشان نوعی است.

وضع المرکبات:

در وضع مرکبات یا جملات ترکیبیه سه قسم وضع تصور می شود:

1)    وضع مفردات جمله های ترکیبیه چه ماده ی آن و چه هیئت آن. مثل: علی عاد من السفر. واژه ی علی جزء مفردات است و برای ذات فردی به نام علی وضع شده است. (وضع خاص موضوع له خاص). و عاد جزء مفردات است و وضع شده برای دلالت بر عرض خاص برگشتن. هیئت عاد که بر وزن فَعَلَ است، دلالت دارد بر انجام عملی توسط فاعلی در گذشته.

2)    وضع هیئت ترکیبیه جمله. گاهی این گونه جملات خود را در ضمن:

الف) قضیه ی حملیه که دلالت بر ثبوت شیء لشیء یا سلب شیء عن الشیء خود را نشان نشان می دهد. البته این مهم از هیئت ترکیبیه جمله بدست می آید.

ب) از تقدم ما حقه تأخر به دست می آید که دلالت بر افاده ی اختصاص می کند. مثل: ایاک نعبد و ایاک نستعین.

ج) هیئت ترکیبیه شرطیه: مثل إن جاءک زید فاکرمه.

توضیح: دو قسم اول وضع، صحیح و ضروری است.

3)    وضع مجموع مرکب از مفردات و هیئت ترکیبیه ی جمله: بعضی می گویند: مجموع مفردات و هیئت ها نیز یک وضع علیحده دارند و بعضی نیز قائل به آن نیستند.

نظر علامه مظفر:

در وضع جملات ترکیبیه تنها بحث از ماده و هیئت هرکدام جداگانه (یعنی مورد اول و دوم) کافیست و نیاز به شق سوم نداریم. زیرا هدف از الفاظ، افاده ی معنا به دیگران است که با همان وضع اول و دوم حاصل می گردد. پس وضع سوم لغو می باشد.

مرحوم مظفر پس از بیان نظر خود اضافه فرمود:

شاید آن کسانیکه به وضع مرکبات معتقدند بدین وسیله اراده کرده اند که وضع هیئت های ترکیبیه را بیان دارند. به این شکل که اینها نیز مواد و هیئت جداگانه ای دارند. که علاوه بر وضع از اجزاء آن نیز می باشند. اگر چنین باشد نزاع ما در این جا لفظی خواهد بود.

علامات الحقیقة و المجاز:

انسان در برابر لفظ و معنا از سه وضعیت خارج نیست:

1)    می داند فلان لفظ برای فلان معنا وضع شده است. راه فهمیدن آن به دو صورت است:

الف) انسان خود از اهل لغت باشد.

ب) از راه اطلاعات ارائه شده از جانب اهل لغت.

مانند استعمال لفظ اسد برای حیوان مفترس.

2)    می داند فلان لفظ برای فلان معنا وضع نشده است؛ که این صورت نیز از دو حال خارج نیست:

الف) میان آن لفظ و معنا مناسبت وجود دارد که در این صورت لفظ در آن معنا مجازی است. مانند: رأیت اسداً یرمی.

ب) میان آن لفظ و معنا مناسبت وجود ندارد که در این صورت می شود استعمال غلط. مانند: استعمال لفظ البصر للسمع.

3)    گاهی انسان شک دارد که آیا این لفظ برای این معنا وضع شده است یا نه. بعضی نمی داند که استعمال لفظ در آن معنی آیا به صورت حقیقی است تا اینکه نیاز به قرینه نداشته باشد یا آنکه مجازی است و نیاز به قرینه دارد.

به همین خاطر اصولی ها برای تعیین نمودن معنای حقیقی از مجازی یعنی برای تعیین اینکه این لفظ برای آن معنی موضوع هست یا نه، راهها و علامت های بسیاری ذکر کردند که در این جا به ذکر مهمترین آنها می پردازیم.

علامة الأول: التبادر:

دلالت هر لفظی بر هر معنایی نیازمند سببی است. و فرض سبب منوط به یکی از امور سه گانه ی زیر است:

1)    مناسبت ذاتی: پیش از این گفته شد که باطل است. چون استعمال لفظ برای معنا وضعی است نه ذاتی.

2)    مناسبت عقلی وضعی: باید گفت، دلالت لفظ بر معنا، پایبند است به خود لفظ. بدون اینکه تکیه داشته باشد بر نصب قرینه. ما این مهم را از روی دلالت عقلی وضعی متوجه می شویم.

3)    وجود قرینه ی حالیه و مقالیه:

معنای تبادر: سبقت گرفتن معنا از خود لفظ بدون آوردن هرگونه قرینه ای. به عبارت دیگر اولین معنایی که از لفظ به ذهن می رسد، همان معنای حقیقی لفظ است که نیاز به آوردن قرینه نیست.

اشکال بر تعریف تبادر:

مستشکل برای طرح اشکال خود چند مطلب ذکر نموده است:

1)    تبادر نیاز به سبب دارد.

2)    سبب چیزی نیست مگر علم به وضع.

3)    بنابراین تبادر متوقف بر علم به وضع است.

4)    به این ترتیب از یک طرف برای علم به وضع یعنی کسب معنای حقیقی ما نیاز به تبادر داریم و از طرف دیگر برای تبادر نیز نیاز به علم به وضع داریم. اینجا دور حاصل می شود و دور محال است.

جواب علامه مظفر به اشکال فوق:

شما در سخن خود از سبب سخن گفتید؛ سبب از دو بخش خارج نیست:

Ø    سبب نزد کسی که عالم به لغت است.

Ø    سبب نزد کسی که عالم به لغت نیست.

1.     در سبب نزد عالم به لغت، از دو طریق می توان جواب داد:

الف) بیان اجمالی: تبادر متوقف بر علم اجمالی به وضع است و نیاز به علم تفصیلی ندارد. بلکه علم تفصیلی به وضع موقوف بر تبادر است، پس دوری نیست.

ب) بیان تفصیلی:

ü    انسان با ممارست به هر زبانی نسبت با الفاظ و معانی آن ارتکاز پیدا می کند. یعنی الفاظ و معانی در ذهنش ریشه می دواند.

ü    هرگاه الفاظ و معانی در ذهن انسان باشد، ولی انسان به آن التفات نداشته باشد به آن علم اجمالی ارتکازی گویند. لذا وقتی چنین شخصی لفظی را می شنود آن معنا ی مرتکز تفصیلا در ذهنش حضور می یابد، بدون آنکه قرینه بخواهد. به عبارت دیگر علم اجمالی سبب تبادر گردید و تبادر سبب علم تفصیلی به وضع.

توضیح: منظور از علم اجمالی و تفصیلی در این جا:

علم اجمالی: انسان چیزی را می داند ولی برای یادآوری آن مطلب باید ساعتی را تفکر کند تا متوجه آن مطلب گردد.

علم تفصیلی: انسان چیزی را می داند و در همان حال به دانسته اش نیز التفات دارد.

2.     نسبت به کسی که عالم به لغت نیست باید گفت:

ü    چون چنین کسی عالم به وضع نیست تبادر لفظ برای معنا در او عقلانی نیست و تبادر برای او محقق نمی شود.

ü    نزد چنین کسی تبادر یک لفظ برای یک معنی نزد اهل هر لغتی علامت حقیقت است. مثال: فارسی زبان معنی لفظ شجر را نمی داند، اما در برخورد با عرب ها متوجه می شود با آوردن لفظ شجر نزد آنها بدون قرینه در ذهنشان گیاه با شکل و شمایل و تعریف خاص حاضر می شود، لذا او بدین ترتیب می فهمد لفظ شجر برای معنای درخت می باشد.

ü    در این حالت نیز دور منتفی می شود. زیرا تبادر لفظ برای معنا نزد عرب زبان متوقف بر تبادر لفظ برای معنای خاصی نزد فارسی زبان نیست، بلکه این تبادر متوقف بر زبان خود اوست و این دو به هم ربطی ندارند.

 

اصول فقه یک (1)

اصول فقه (1)
اصول در لغت و اصطلاح:

اصول جمع مكسر اصل است.
در لغت به معني ريشه، پايه، چيزي كه ديگر اجزاء آن چيز بر آن بار يا بدان پايدار باشد. مانند پايه ي ديوار و ريشه ي درخت و بن انگشتان، آمده است.
اصل در لغت به معاني ديگري نيز آمده است:
اصل در برابر فرع.
اصل به معناي راجح و ظاهر.
اصل به معني دليل.
اصل به معني قاعده.
اصل به معني آنچه براي تشخيص پاره اي از احكام ظاهري يا تشخيص وظيفه ي مكلف در جاييكه به حكم واقعي دسترسي نيست قانونگذاري شده است. (فيض، (1371)، مبادي فقه و اصول، 14 – 16)

اصول فقه در اصطلاح:

علمي است كه در آن از قواعدي بحث مي شود كه نتيجه ي آنها در راه استنباط حكم شرعي بكار گرفته مي شود.

مثال:
إن الصلاة واجبة.
از روي قرآن دلالت بر وجوب نماز اخذ گرديد. (اقيموا الصلوة)
دلايل حكم بر وجوب قرآن از موارد زير اخذ گرديد:
دلالت اين آيه بر ظهور صيغه ي امر در وجوب متوقف است.
ظواهر قرآن حجت است.
پس وقتي فقيه از طريق اين علم دانست كه صيغه ي امر ظهور در وجوب دارد، و ظواهر حجتند، به واسطه ي اين آيه استنباط مي كند كه نماز واجب است.

حكم واقعي و ظاهري و دليل اجتهادي و فقاهتي:

در تعريف علم اصول واژه اي بكار رفته است با عنوان (حكم شرعي). در توضيح آن بايد گفت: حكم شرعي به دو قسم تقسيم مي شود:
الف) حكم واقعي: آن است كه با توجه به خود موضوع، وضع شده باشد و علم و جهل مكلف در آن مدخليتي نداشته باشد. به عبارت ديگر، حكمي است كه به خودي خود براي فعلي از افعال مكلف وضع شده است. البته قطع نظر از هر چيز ديگري مثل نماز. در عالم واقع وجوب به هيئت نماز اصابت كرده است، فرقي نمي كند اين نماز، نماز صبح است يا ظهر يا غيره و همچنين كاري ندارد كه آيا مكلف بدان علم دارد يا ندارد. دليلي كه دلالت بر اين حكم مي كند را دليل اجتهادي گويند.
ب) حكم ظاهري: آن است كه با توجه به جهل مكلف به حكم واقعي وضع شده باشد. به اين شكل كه مجتهد در مقام عمل نسبت به وجود حكم واقعي شك مي كند هر چند آن حكم عقلي باشد. مثل حرمت نگاه به زن بيگانه و يا وجوب قرائت اقامه براي نماز. دليلي كه به آن دلالت مي نمايد، دليل فقاهتي ناميده مي شود.
قيد (دليل اجتهادي و دليل فقاهتي) از كجا عنوان گرديد؟

اجتهاد:

تلاش وسيع مجتهد جهت به دست آوردن حكم واقعي را اجتهاد گويند. پس هر چه ما را به حكم واقعي برساند، دليلش دليل اجتهادي است.
فقه: عبارت است از تحصيل دانش به كمك وضع ظاهري. پس هر چه به وسيله ي دليل ظاهري به چيزي حكم كند، دليل ظاهري يا فقاهتي ناميده مي شود.

موضوع علم اصول:

درباره ي موضوع علم اصول فقه چهار نظر مطرح گرديد:
الف) بعضي مي گويند، موضوع علم اصول ادله ي اربعه است كه عبارتند از: كتاب، سنت، اجماع و عقل.
ب) بعضي به اين چهار دليل اصول عمليه را نيز اضافه مي نمايند.
ج) بعضي به جاي دليل عقل، قياس را عنوان كرده و استحصان را نيز مطرح مي كنند.
د) مرحوم مظفر مي نويسد: علم اصول فقه مشتمل بر موضوع خاصي نيست. بلكه پيرامون موضوعات گوناگوني بحث مي كند كه همه ي آنها در هدف مطلوب اين علم، يعني استنباط حكم شرعي مشتركند. لازم به ذكر است، نيازي نيست ما ملتزم شويم كه براي هر علمي موضوعي را مطرح سازيم تا از عوارض ذاتي آن بحث كند (همان طور كه منطقيون بطرح مي كنند) لذا دليلي كه ما را بدان رهنمون شود پيدا نكرديم و دليلي هم بر اثبات آن وجود ندارد.
عوارض ذاتيه عبارتند از: اموري كه خارج از شيء و لاحق بدان باشند به اقتضاء ذات آن شيء مانند تعجب كه لاحق ذات انسان است بما هو انسان.

فائده علم اصول فقه:

قبل از بيان فايده ي علم اصول لازم است دو مقدمه گفته شود:
الف) هر اهل شريعتي مي داند كه هر فعل از افعال اختياري انسان برايش در شريعت حكمي وجود دارد مانند وجوب، استحباب، حرمت، كراهت، اباحه.
ب) همچنين مي داند همه ي اين احكام برايش به واسطه ي علم ضروري معلوم نيست بلكه بيشتر آنها احتياج به اثبات و آوردن دليل دارد.
با توجه به اين دو مقدمه، علم اصول تدوين شد تا به اثبات و يافتن دليل براي كشف افعال اختياري انسان كمك كند.
پس فايده ي علم اصول در اين هنگام كمك به استدلال احكام از روي دليلهاي آن مي باشد.

مباحث علم اصول فقه:

مباحث الفاظ: در اين مبحث پيرامون معاني الفاظ ودلالت آنها از به صورت كلي بحث مي شود. مانند بحث پيرامون دلالت صيغه ي افعل بر وجوب.
مباحث عقليه: از مباحثي بحث مي كند كه جزء ملزمات احكام هستند و با آنها مي آيند هر چند آن احكام جز معناي الفاظ نباشند. مانند بحث پيرامون ملازمه ميان حكم عقل و حكم شرع يا مستلزم بودن وجوب چيزي به وجوب مقدمه اش.
مباحث حجت: در آن پيرامون حجيت بحث ميشود. يعني آيا اين مورد كه ما درباره ي آن بحث مي كنيم مي تواند براي ما دليل باشد تا با توجه به آن حكم شرعي را استنباط كنيم.  مانند بحث حجيت خبر واحد و حجيت ظواهر و حجيت سنت و اجماع و عقل. به اين بحث مبحث تعادل و تراجيح نيز ملحق مي شود كه پيرامون تعارض و درگيري ميان ادله و احكام آن بحث مي كند.
مباحث اصول عمليه: درباره محل رجوع مجتهد هنگام در دست نداشتن دليل اجتهادي بحث مي كند. مانند بحث درباره ي اصل برائت و احتياط و استصحاب و مانند اينها.
مباحث اجتهاد و تقليد: درباره حجيت اجتهاد و تقليد بحث مي كند.
مباحث الفاظ:
در اين مبحث پيرامون تشخيص ظواهر الفاظ از جهت عمومي بحث مي شود تا نتيجه اين بحثها  قواعدي كلي بسازد كه صغراهاي اصالة الظهور را پاك سازي نمايد. بحثهاي موجود در مباحث الفاظ به قرار زيرند:
المباحث العامة.
الاوامر و النواهي.
المفاهيم.
العام و الخاص.
المطلق و المقيد.
المجمل و المبين.

المباحث العامة:
1- حقيقت وضع:

دلالت الفاظ بر معانيشان در هر زباني كه باشند، ذاتي نيست.
به واسطه ي ذاتي نبودن الفاظ، صاحبان هر زباني زبان ساير اقوام را متوجه نمي شوند. مثلا فارسي زبان الفاظ عربي را نمي فهمد، مگر آنكه آن را آموزش ببيند.
با توجه به اين دو مقدمه بايد گفت: دلالت الفاظ بر معانيشان ممكن نيست مگر به واسطه ي جعل و تخصيص آنها از جانب واضعي كه او الفاظ را براي معاني وضع نمايد. لذا دلالت الفاظ بر معاني، وضعي است. (يعني كسي بوده كه لفظي را براي معاني ساخته و به وجود آورده است.)
دلالت الفاظ بر معاني از سه حالت خارج نيست:
دلالت عقلي (ذاتي): آن مواردي كه به حكم عقل حاصل مي شوند يعني به صورت تكويني و علت و معلولي. مانند دلالت دود بر آتش.
دلالت وضعي: هرگاه دلالت لفظ بر معنا به واسطه ي وضع واضع باشد اين دلالت وضعي است. مانند وضع لفظ علي بر طفل تازه تولد يافته.
دلالت طبيعي: الفاظ و اصواتي كه بر اثر عروض حالات و يا وجود حالات طبيعي صادر شوند و همان اصوات نيز بر آن حالات دلالت مي كنند. مانند سرفه بر سرماخوردگي.

2 من الواضع؟ واضع اوليه ي لغات چه كسي است؟

در اين باره نظرات گوناگوني ذكر شده است:
مي گويند واضع اصلي خداوند است. يعني خداوند به ما الهام كرده و اين قدرت را داده كه بشر بتواند يك لفظ را براي يك معني وضع كند.
واضع لغات بشر است.
دلايل طرفداران قول اول:
ما مي گوييم بشر واضع لغات نيست چون علم بشر و خود بشر و اطلاعات و تصرفاتش همگي متناهي است، حال آنكه معاني و موجودات  مخلوق خدا ذيل نامتناهي هستند، لذا خداوند كه داراي قدرت نامتناهي است مي تواند تمام الفاظ را براي معاني وضع كند و اين از دست بشر خارج است.
تفصيل قول دوم:
كساني كه معتقد به واضع بودن بشر هستند، خود نيز به دو دسته تقسيم شدند:
الف) واضع لغات بشر است و واضع يك نفر مي باشد. مثل زبان عربي كه واضع آن شخصي به نام يعرب بن قحطان است.
ب) واضع لغات بشر است اما واضع يك نفر نيست بلكه تمامي نوع بشر مي باشند.
قول علامه مظفر در اين باره:
واضع لغات بشر است و تمامي انسانها در وضع الفاظ دخالت دارند. زيرا اگر واضع يك شخص بود، اين امر به نحو تواتر در تاريخ ثبت مي شد و به ما مي رسيد، حال آنكه همه ي انسانها به چنين شخصي وقوف ندارند.

3- وضع تعييني و تعيّني:

وضع تعييني: هرگاه شخصي لفظي را براي معنايي وضع كند مثل اينكه بگويد: وضعت اسم علي لولدي.
وضع تعيّني: لفظ در مقابل معنا وضع نشده؛ اول آن لفظ در در آن معنا به صورت مجازي استعمال مي شد، سپس اين استعمال آن قدر تكرار شد كه خود به خود بر اثر كثرت استعمال آن لفظ براي آن معنا ماند. مثل لفظ اسد براي رجل شجاع. يا لفظ صخره براي مرد چاق كه نامش بيژن است.

4- اقسام وضع:

در وضع تعييني افراد ذيل لازم الوجود هستند:
لفظ.
معنا.
واضع.
در وضع تعيّني افراد ذيل لازم الوجود هستند:
لفظ.
معني.
واضع عاقل است و براي انجام كارش نياز به تصور دارد، يعني شناختن, تا بتواند لفظي را براي معنايي بسازد. لذا در فرايند وضع لفظ عامل دختالت دارند:
علم.
تصور (شناختن).
معنا (لفط).
موضوع له.
علم داراي دو عنصر است كه بايد هر دو لحاظ شود:

تصور: تصور يعني پنداشتن و انگاشتن. به عبارت ديگر حصول صورت چيزي در عقل.
تصديق: علم و اطلاع به خبر را گويند. به عبارت ديگر حصول صورت مسبتي در عقل را گويند.
معنا (لفظ): لفظ و معني بايد ابتدا شناخته شود يعني تصور شود.
موضوع له: آن چيزي است كه لفظي را براي آن انتخاب مي نمايند. كه گاه كلي است و گاه جزئي.

5- اقسام وضع از لحاظ كليت و جزئيت موضوع له:

به حسب عقلي وضع الفاظ چهار صورت دارد. با اين فرض كه صورت چهارم آن محال است.
وضع خاص موضوع له خاص. مانند اعلام شخصيه مثل علي، حسن، درخت، مداد.
وضع عام موضوع له عام. مانند اسم اجناس مثل آدم، حيوان، چهار پا، طبيعت رجل.
وضع عام موضوع له  خاص. مانند ضماير، موصولات، علامات اعرابيه.
وضع خاص موضوع له عام. (اين صورت محال است)
مصنف پس از ذكر موارد بالا به دو نكته اشاره مي كند:
قسم چهارم امكان وقوع ندارد.
آيا قسم سوم واقع شده يا نه؟

دلیل غیر ممکن بودن قسم چهارم:

در این زمینه دو نظر وجود دارد:

1)    مورد چهارم پدید آمده و ممکن می باشد.

2)    مورد چهارم ممتنع است. (نظر علامه مظفر)

جهت نام گذاری لفظ برای معنا ابتداء باید هر دو را تصور کرد. تصور در این جا از دو حالت خارج نیست:

1)    بوجهه؛ (اجمالی): یعنی انسان حین الوضع هیکل خارجی چیزی را فرض کند سپس برای آن نام انتخاب کند. مثل لفظ زید برای هیکل خارجی انسان یا حیوان ناطق.

2)    بنفسه؛ (قطعی و یقینی): یعنی انسان حین الوضع بنفسه و تفصیلا آن شیء را تصور کرده باشد. اما معنای موضوع له را بنفسه تصور نکرده باشد.

در قسم چهارم (وضع خاص موضوع له عام) معنای موضوع له بوجهه و بنفسه تصور نشده است. لذا حکم بر مجهول ممتنع است، تنها چیزی که تصور شده خاص می باشد که آن هم به صورت اجمالی است که اگر بنفسه بود، جزء قسم دوم می بود که عبارت است از وضع عام و موضوع له عام.

اما در قسم چهارم وضع خاص است و معنا به صورت کلی تصور شده است، اما موضوع له خاص است وتصور عام برای موضوع له خاص ممتنع می باشد؛ چون نه بوجهه تصور شده و نه بنفسه. لذا اگر لفظ خاص باشد و موضوع له خاص می شود نوع اول که تفصیلش گذشت.

وقوع قسم سوم:

پیش از بیان وقوع قسم سوم باید چند مقدمه ذکر شود:

1)    موضوع له حروف با موضوع له اسمائی که هم سنخ با حروفند در معنا به مانند همند و ذاتا متحدند و مترادف می باشند، مثل (من و ابتداء) و (الی و انتهی) لذا از نظر استقلال و عدم استقلال دخیل در اصل موضوع له آنها نیست، بلکه مربوط به مقام استعمال است.

2)    حروف برای رساندن معنا وضع نشده اند و خود دارای معنای مستقلی نیستند، بلکه تنها یک دسته علامت هستند که کیفیت و خصوصیتی را در مدخول خود دلالت می نمایند؛ مثل الزید فی الدار که فی به معنای (در) نشانه ی ظرف بودن است. یعنی زید در ظرف و درون خانه است.

3)    علامه مظفر و هم فکرانش معتقدند: موضوع له حروف با موضوع له اسماء همسنخ خودشان کاملا با هم متباین هستند و در اصل ذات و حقیقت از هم جدایند. البته از نظر استعمالی باید گفت که حروف مستقلا معنی ندارند و در کنار اسم ها و فعل ها معنا پیدا می کنند و اسم ها مستقلا معنا دارند؛ لذا استقلال و عدم استقلال داخل در موضوع له می باشد.

توضیح دلیل علامه مظفر:

ایشان قبل از توضیح نظر خود در مقدمه ذکر می کند:

الف) فلاسفه وجود را به چهار قسم تقسیم کردند:

1)    فی نفسه لنفسه بنفسه؛ (یعنی به خودی خود مستقل است و دارای موضوعی نیست و قائم به ذات است؛ مانند خداوند).

2)    فی نفسه لنفسه بغیره؛ (یعنی به خودی خود مستقل است و دارای موضوعی نیست و معلولذات حق است؛ مانند انسان).

3)    فی نفسه لغیره؛ (به خودی خود مستقل است و دارای موضویی می باشد؛ مثل سفدی که در جسمی می باشد).

4)    لا فی نفسه؛ (به خودی خود مستقل نیست؛ مثل نسبت ایستادن به زید.

در عالم واقع وجود نسبت ها و رابطه ها لافی نفسه است. چون اگر هر یک مستقل و فی نفسه باشند لازمه اش این بود که برای ربطشان به موضوع و محمول رابط دیگری در کار باشد و چون سه تا هستند هر یک از آنها باید دارای دو رابط باشند و در ارتباط با نسبت های دیگر همین طور باید رابط وجود داشته باشد که موجب ایجاد تسلسل می گردد. پس نسبت و رابطه بین طرفین موجود است اما عین آن دو یا جزء آن دو نیست و جدای از آن دو هم نیست.

ب) انسانها در بیا مقصود خود نیاز به استعمال معانی مستقله و غیر مستقله هستند؛ مانند: (زید، خانه، است، در) که دوتای اول معانی مستقله هستند و دوتای دوم معانی غیر مستقله که اگر هر یک به تنهایی بکار روند، تفهیم مقصود نمی کند، پس باید با هم باشند.

استدلال علامه مظفر:

با توجه به این دو دلیل منظور علامه مظفر از بیان اینکه حروف و همتایان اسمشان با هم متباین هستند و استقلال و عدم استقلال داخل در موضوع له آنها میباشد، عبارت است از:

واضع الفاظ برای افاده ی مقاصد به یکدیگران تعابیر خاص و عبارات مخصوصی به کار برده است. برای حروف معنای غیر مستقل و برای اسمها معنای مستقل تعیین کرد؛ پس موضوع له حروف با موضوع له اسمها کاملا متباین هستند.

نتیجه و توسعه ی مطلب:

از مطالب ارائه شده در بالا موارد زیر اخذ می شود:

1)    به واسطه ی ثبوت حقیقت وضع، حرف ها مانند اسم ها دارای موضوع له هستند.

2)    حرفها مانند علامات اعرابیه نیستند، بلکه دارای معنا هستند و معنایشان ذاتا غیر مستقل است.

3)    معانی حروف با معانی الفاظ تفاوت جوهری و ذاتی دارند.

4)    معانی اسمها یک سلسله مفاهیم مستقل هستند. (یعنی مستقیما و بدون ضمیمه به چیزی قابل تصور بوده و طرف نسبت هم واقع می شوند).

5)    حروف ذاتا غیر مستقل بوده و وابسته به طرفین است و بدون مفاهیم دیگر قابل تصور نیست و از آن معنایی به ذهن نمی آید؛ زیرا معنای حرف معنای غیر مستقل است.

6)    اصولیون هر امر غیر مستقلی را به معنای حروف تشبیه می کنند، مانند: ممکنات در مقابل واجب الوجود یا مفاهیم ذهنیه و وجودات خارجیه در مقابل امور آلی که جزء حروفند.

دلایل علامه مظفر بر رد دو نظر اول و دوم:

دلایل رد قول اول:

علامه مظفر می گوید اگر بپذیریم حروف به مانند اسمهای هم سنخ خود هستند مثل انسان و بشر، لازم می آید که بتوانیم آنها را به جای یکدیگر بکار ببریم. مثلا در زید فی الدار باید بتوانیم بگوییم زید الظرفیة الدار یا در مثال سرت من الکوفة الی البصرة بگوییم: سرت ابتداء الکوفة انتهاء البصرة. در حالیکه چنین کاری نمی توان کرد و این استعمال غلط است.

دلایل رد قول دوم:

قائل این قول در دفاع از قول خود می گوید:

واضع از ابتداء هنگام وضع کاربرد حروف و اسمها را مشخص کرده است، چون ما هر کدام را در جای خودش بکار نمی بریم لذا در جابجایی غلط استعمال می شود.

علامه مظفر در پاسخ به این گفته مرقوم فرمود:

1)    ما دلیلی نداریم که حتما باید هر آنچه واضع شرط کرده است بدان عمل کنیم. جزء در یک دسته شرایط مثل آنجا که واضع خصوصیتی را در لفظ یا در معنا شرط کرده باشد.

2)    به فرض اگر واضع کسی باشد که واجب الاطاعة است، در صورت مخالفت با او باید گناهکار و معاقب باشیم نه آنکه کلام ما غلط و بی معنی باشد. در حالیکه در استعمال این گونه کلام غلط و بی معنی در می آید.

زیادة الایضاح:

1)    چنانکه قبلا گفته شد حروف و هیئت اعرابیه به خودی خود مستقل نیستند.

2)    حروف و هیئت اعرابیه کارشان ارتباط برقرار کردن میان مفردات بوده و آنها را به کلام واحدی تبدیل و یا هیئت خاصی به وجود می آورند.

3)    جملات منهای حروف و هیئت اعرابیه هر کدام کلمات مستقلی هستند و میانشان ارتباطی نیست. مثلا کتب، انا، قلم، ب، ال، پنج کلمه هستند که در اولین نگاه هیچ ارتباطی با دیکدیگر ندارند؛ اما گر به ترتیب منطقی چیده شوند، (کتبت بالقلم) دارای معنا و مفهوم دقیقی خواهند شد.

4)    در مورد حروف باید گفت: حروف رابط مفردات مستقله ی بی ربط هستند.

5)    حضرت امام علی (علیه السلام) در تقسیم کلمات و تعریف هر یک فرمودند:

الف) اسم کلمه ای است که خبر از مسمی و ذات موضوع می دهد.

ب) فعل کلمه ایست که خبر از فعل و حرکت مسمی می دهد.

ج) حروف کلماتی هستند که نسبت میان دو چیز را مشخص می کنند و دارای معنای مستقلی نیستند.

وضع در حروف عام و موضوع له آن خاص می باشد:

پرسش: آیا قسم سوم از اقسام وضع تحقق یافته یا نه؟

در پاسخ به این پرسش باید دو مقدمه توضیح داده شود:

1)    ثابت کردیم که نسبت وابستگی تام دارد به وجود منتسبین که اگر این دو نباشند وجود نسبت منتفی است. از این مقدمه دو نتیجه حاصل می شود:

الف) نسبت ها با یکدیگر تباین دارند و قابل صدق بر سایرین نیستند.

ب) هر نسبتی در وجود خود یک موجود جزئی حقیقی است نه کلی.

2)    نسبت ها و رابطه ها در عالم، نامتناهی است و حد و حصری ندارد. لذا واضع نمی تواند برای هر یک وضع علیحده داشته باشد که اگر چنین بود، می شد وضع خاص و موضوع له خاص.

نتیجه:

 واضع در وضع به ناچار یک مفهوم کلی را تصور می کند تا به عنوان آینه ی نسبت های جزئیه ی خارجیه قرار دهد، سپس الفاظی مانند مِن، علی، الی و غیره را برای آن نسبت های جزئیه ی خارجیه قرار دهد تا وضع عام و موضوع له خاص کامل بشود.

باید توجه داشت که این عنوان و مفهوم کلی خودش نسبت نیست، چون بی واسطه قابل تصور است، بلکه یک معنای اسمی است که به عنوان مورد اشاره برای نسبت های خارجیه قرار گرفته است.

لذا باید گفت:

1)    یک نسبت ابتدائیه داریم که به حمل اولی ذاتی نسبت ابتدائیه است. (ملاک آن اتحاد در مفهوم است).

2)    یک نسبت ابتدائیه داریم که به حمل شایع صناعی، نسبت ابتدائیه است. (ملاک در آن اتحاد در مصداق است).

3)    از آنجا که در (مثال سرت من البابل الی الساری) به حمل شایع صناعی برای بیان نسبت نیاز به تصور (سیر) داریم لذا این نسبت را نمی توان نسبت الابتدائیه یا رابط عنوان کرد؛ پس این نسبت به حمل اولی ذاتی ثابت می شود.

در نتیجه:

ü    یک نسبت داریم که با کلمه (النسبة و الرابطة) از آن حکایت می شود که نسبت است به حمل اولی.

ü    یک نسبت داریم که با حروف و هیئت ها از آن حکایت می شود که عبارت است از حمل شایع صناعی.

 

محکم و متشابه (2)

تأويل:

تأويل در لغت به معناي برگرداندن كلام و خودداري نمودن از معناي آن مي باشد. پس تأويل كلام يعني، بيان معنايي كه دور از معناي ظاهري باشد. اين كلمه از آل - يَؤُلُ گرفته شده كه معناي آن برگشتن است. (الجر:1/7) لذا وقتي گفته مي شود، تأويل فلان آيّه يعني، دقّت به آنچه معناي آيّه بدان معنا بازگشت مي نمايد. (الطريحي: 1/ 134)

در بعضي از آيات لفظ تأويل معناي تعبير گرفته شده است. مانند اين قول خداوند كه فرمود: وَ يُعَلِّمُكَ مِن تَأويلِ الأَحادِيثِ (يوسف 6) (و به تو تأويل خوابها بياموخت.) در تفسير آيّه ي مذكور آمده كه تأويل در معناي تعبير است و اشاره به خواب ديدن افراد و تعبيرات حضرت يوسف (ع) درباره ي خواب آنها مي باشد.

در جايي ديگر تأويل به معناي آنچه به لفظ و عاقبت و معناي آن برگشت مي نمايد. (منتهي اليه معناي چيزي را بيان كردن، يعني حتّي دورترين معناي يك لفظ را مشخّص نمودن را تأويل گويند.) اين مطلب در آيّه و ابتقاء تأويله (آل عمران 7) آمده است. همچنين اين معنا از حديثي كه منسوب به اميرالمؤمنين (ع) است، بدست مي آيد. حضرت فرمودند: هيچ آيّه اي نبود كه پيامبر تأويل آن را به من ياد نداده باشد. (مجلسي: 89/134) منظور از تأويل در اينجا يعني: آنچه جزء اسرار آيّه بود را، ياد داد. هر چند آن معاني خفي و بسيار دور بوده اند. (الطريحي: 1/134)

بايد گفت: بعضي از علماء معناي لفظ را به دو بخش تقسيم كرده اند، يعني گفتند: گاهي يك لفظ معناي ظاهري و گاهي يك معناي مؤول دارد. به عبارت ديگر معناي ظاهري آن است كه معنا به وضع يا عرف دلالتي ظني داشته باشد و معناي مؤول يعني تأويل و تفسير نمودن به معنايي كه مرجوح است. (ميرزاي قمي: 1/73 و الزلمي: 47 و 48)

از نظر شيعه ي اماميّه تأويل بايد مطابق و تأييد شده از جانب معصومين (ع) باشد. لذا نبايد به تأويلي خلاف سخن و نظر آن بزرگواران تمسّك جست. زيرا از حقايق مسلم و ترديد ناپذير قرآن، در مكتب تفسيري اهل بيت (ع)، اعتقاد به بطون و مفاهيم ژرف براي آيات قرآن است كه از نگاه رهبران اين مكتب، مهمترين، سنگين ترين و غني ترين قسمت معاني قرآن را تشكيل مي دهد. (محمدي آراني: 48) در اين باره روايتي از امام باقر (ع) وجود دارد كه فرمودند: كسي نيست ادّعي كند همه ي قرآن را از ظاهر و باطن آن مي داند جز معصومين (ع). (شبّر: 124) همچنين از ابي بصير از امام صادق (ع) نقل مي كند، ايشان فرمودند: ما راسخان در علميم و ما هستيم كه تأويل قرآن را مي دانيم. (كليني: 1/ 213/ روايت 1)

علامه طباطبائى در تفسير الميزان پيرامون تأويل مي فرمايد:

نزد قدما، تأويل همان تفسير و مراد كلام بود; در حالى كه متاخران گفته‏اند: منظور از تاويل معناى مخالف با ظاهر لفظ است و اين عقيده چنان شايع گشته كه تاويل بعد از آن ‏كه از جهت لغوى به معناى مطلق ارجاع يا مرجع بوده، حقيقت ثانوى در معناى مخالف با ظاهر لفظ گرديده است.

علامه طباطبايي در ادامه همين مطلب پس از نقل اقوال گوناگون و رد همه ي آنها چنين مي فرمايد:

حق در تاويل اين است كه بگوييم: تاويل واقعيتى است كه مستند بيانات قرآن، اعم از حكم، حكمت‏ يا موعظه قرار مى‏گيرد. تاويل براى همه آيات قرآن چه محكمات و چه متشابهات وجود دارد و از قبيل مفاهيم و معانى نيست كه الفاظ دلالت بر آن داشته باشند; بلكه تاويل از امور عينى است و فراتر از آن است كه قالب‏هاى الفاظ آن را فراگيرد. آن امور و حقايق عينى را فقط براى تقريب به اذهان ما، به قيد الفاظ و كلمات و عبارات مقيد نموده است.

اين الفاظ همانند مثل‏هايى هستند كه با آوردن آنها انسان به معناى مورد نظر نزديك مى‏شود. قرآن در تمام موارد استعمال لفظ تاويل، همان واقعيت عينى خارجى را در نظر گرفته است.

و نيز در داستان حضرت يوسف (ع) و جز آن، شاهد بر اين مدعاست.

به‏عنوان مثال در آغاز سوره يوسف (ع)، جريان خواب وى بدين صورت نقل مى‏گردد: اذ قال يوسف لابيه ياابت انى رايت احدعشر كوكبا والشمس والقمر رايتهم لى ساجدين. (يوسف 4) پس از گذشت‏ سال‏ها و اتفاقات فراوانى كه مى‏افتد، تاويل اين رؤيا در پايان سوره اين‏گونه گزارش مى‏شود:

و رفع ابويه على العرش وخروا له سجدا وقال يا ابت هذا تاويل رؤياى من قبل قد جعلها ربى حقا. (يوسف 100) در اين‏ جا آن‏ چه يوسف (ع) در خواب ديده است به سجده پدر، مادر و برادرانش بازمى‏گردد. اين تاويل و رجوع از قبيل رجوع مثال به ممثل و واقعيت‏ خارجى است. (طباطبايي1: 3/29)

تأويل ممكن است گاه به صورت خاص يا عام و يا مشترك انجام شود.

صورت عام آن، به اين صورت است كه: از معناي حقيقي آن به معناي ديگري برگردانده شود.

صورت خاص آن به اين نحو است كه آن را به دليلي از عموم خود برگرداند و آن را تخصيص بزند.

طريقه ي تأويل به مشترك آن ايست كه با استمداد از قراين و شواهد روشن سازد كه منظور نظر شارع كدام معنا از معاني مشترك است. (الزلمي: 224)

براي آشنايي بيشتر به ذكر چند مثال مي پردازيم:

مثال براي تأويل خاص: خداوند متعال درباره ي وزن و كيل مي فرمايد: وَ‌ اوفوا الكيل اذا كلتم وزنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تأويلاً (اسري  35) (وقتيكه پيمانه مي كنيد حق آن را به جا آوريد و با ترازوي درست وزن نماييد اين خوب و از جهت تأويل بهتر است) روشن است مراد از تأويل، كيل و وزن، وضع اقتصادي خاصّي است كه در بازار داد و ستد و در نقل و انتقال حوايج زندگي به وجود مي آيد. تأويل به اين معنا خلاف ظاهر پيمانه و وزن نيست، بلكه حقيقتي خارجي و روحي است كه در كالبد پيمانه و وزن دميده شده و با درستي و نادرستي آنها در آثار خود توانا و ناتوان مي شود. (طباطبايي2: 28)

مثال براي تأويل عام: براي بيان اين مورد به ذكر روايتي از اميرالمؤمنين (ع) مي پردازيم: محمد حنفيّه درباره ي الصمد سوال نمود، در جواب ايشان حضرت علي (ع) فرمودند: تأويل صمد آن است كه آن، نه اسم هست، نه جسم، نه مثل هست و نه مانند. صورت و تحرير هم نيست، نه حد است نه حدود، نه جا هست و نه مكان، نه كيف هست نه كم، نه اينجاست و نه آنجا، نه پُر است و نه خالي، نه ايستاده است و نه نشسته، نه ساكن هست و نه متحرّك، نه تاريكي است و نه روشنايي، نه روحاني است و نه جسماني، نه خالي از جايگاه است و نه وسعت و مكان دارد، نه رنگارنگ است و نه خطر بر عكس شدن در آن وجود دارد؛ او همه چيز هست و از همه چيز جداست. (كليني: 3/230/ باب 6/ روايت21)

مثال براي تأويل مشترك: در اين باره بياني از ابن عبّاس نقل مي گردد كه درباره ي تأويل تعدادي از آيات كريمه گفته است:

ابن عبّاس در تأويل اين فرمايش خداوند كه فرمود: ربنا لا تؤاخذنا ان نسينا (بقره 286) گفت: مي گويند منظور از نسينا يعني ترك نمودن ما؛ در اين صورت معناي آيّه مي شود: پروردگارا ما را به خاطر ترك فرامينت مورد سرزنش قرار مده. قطرب گفت: منظور از نسينا در اينجا ترك است؛ همان گونه كه خداوند تعالي در جاي ديگر فرمود: و لقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي (طه 115) كه اگر ترك نبود كارش گناه نمي شد. يا مانند اين فرمايش خداوند: نسوا الله فنسيهم (توبه 67) يعني كافران فرمانبرداري خداوند را ترك كردند و خداوند آنها را از پاداش و رحمتش ترك فرمود. (بي نصيب گذاشت)

به تحقيق مرد به همنشين خود مي گويد: مرا در بخششت فراموش نكن! يعني مرا از بخششت ترك نكن. به تحقيق ممكن است در آيّه ي ديگري نيز متصوّر باشد كه فراموشي به دليل اشتباه و سهل انگاري حاصل گردد و به صورت دعا باز گردد، آن را در موارد پيش از اين بيان كرديم. و در جواب سوال چگونگي بريدن از همه و رفتن به سوي خداوند و استقاثه به درگاه خداوند پناه يافته باشد. (در صورت اشتباه) همان گونه كه پناه يافته مورد مؤاخذه نيز واقع نمي شود و در مجراي اين قول خداوند قرار مي گيرد. ربنا لاتحملنا ما لا طاقة لنا به (بقره 286) و اين صورت ممكن است در قول ديگر خداوند باشد. او اخطانا (بقره  286) (كليني: 5/308/ باب 14/ روايت 29)

بطور خلاصه مي توان گفت: تأويل در استنباط احكام مؤثر است و نقش مهمّي ايفاء مي نمايد. در نتيجه براي تأويل صحيح و درست كه با واقع نيز يكسان باشد، شرايطي متصوّر است، آنها را بر مي شماريم:

1)                                  لفظ مورد نظر بايد تأويل بردار باشد؛ در اينجا فقهاي مذاهب به دو دسته تقسيم مي شوند. دسته ي اوّل ابوحنيفه و اصحاب او و ساير فِرق.

ابوحنيفه مي گويد: اگر لفظ محكم يا مفسّر باشد تأويل ندارد. ولي اكثريّت مي گويند: محكم تأويل مي پذيرد؛ چون محكم جنس است براي نص و ظاهر.

2)                                  تأويل بايد با عرف اهل لغت يا عرف عامه ي مردم يا استعمالات و اصطلاحات شرع مقدس، هماهنگي داشته باشد و اگر نه فاسد است.

3)                                  براي تأويل بايد از كتاب، سنّت يا اجماع دليلي رسيده باشد، حاكي از آنكه مقصود شارع از لفظ همان معناي مؤوّل است، در نتيجه ظاهر يا نص رها مي شود. و اينكه آيا با دليل قياس هم مي توان تأويل كرد اختلاف كردند. بعضي گفتند: مطلقاً مي شود و بعضي گفتند: مطلقاً نمي شود و برخي با قياس جلي اجازه دادند.

4)                                  تأويل كننده شايستگي تأويل را داشته باشد؛ يعني داراي ملكه ي ذهني فقهي باشد كه به كمك آن كتاب و سنّت را بفهمد و بتواند احكام را از آن استنباط كند.

در مقابل واژه ي تأويل واژه ي ديگري قرار دارد و آن تنزيل است. همان گونه كه گفته شد، تأويل در يك معنا مرجوع است و مراد از تأويل آن چيزي است كه آيّه به سوي آن بر مي گردد و مقابل آن يعني تنزيل يعني معناي تحت اللفظ آيّه كه از ظاهر آيّه مستفاد مي گردد. به عبارت ديگر مي توان گفت: منطوق آيّه. (طباطبايي2: 40)

محكم و متشابه از نگاه اصول:

متكلّم يا نويسنده براي افاده ي معناي دلخواه خود به ناچار از واژگان جهت اين كار استفاده مي نمايد. و با استخدام آنها صورتي را به عنوان جمله پديد مي آورد و بدين ترتيب مكنونات دروني خود را در قالب الفاظ به سمع شنونده و نظر خواننده مي رساند.

بايد گفت كلام آدميان خواه نا خواه مفيد معناي حقيقي و مجازيند، و همين دو به كنك آنها آمده در افاده ي مطلب و درك آن ايفاي نقش مي نمايند. در بحث الفاظ اصول فقه بحثي به نقد و بررسي نهاده مي شود، موسوم به محكم و متشابه كه به اين موضوع مربوط شده در استنباط و درك مفاهيم نقش كليدي و مهمي دارند.

اين دو بحث، اصوليين را وادار مي كنند تا آنها را دقيق تر شناخته، وجوه مختلف آن را استخراج نمايند. در ابتداء آنها براي الفاظ گونه هايي را تعريف كرده اند كه عبارتند از: (1) نص. (2) ظاهر. (3) مجمل. (4) مؤوّل. براي روشن شدن موضوعات نام برده، به توضيح هر يك از آنها مي پردازيم.

1)                                 نص: گاهي الفاظ آن چنان در معنا و مدلول خود صريح و واضحند كه جاي هيچ گونه ابهامي براي شنونده و خواننده باقي نمي گذارند. بدين الفاظ نص گفته مي شود. (مشكيني: 229 يا جعفري لنگرودي:
714)

2)                                 ظاهر: گاه الفاظ داراي چند معنا هستند كه يكي از آن معاني راجح و سايرين مرجوهند. به اين الفاظ ظاهر گويند. (مشكيني: 229)

3)                                 مجمل: بعضي موارد الفاظي پيدا مي شوند كه داراي معاني گوناگونيند، ولي هيچ كدام بر ديگري ترجيح نداشته و مساويند، لذا در اين جا شنونده يا خواننده دچار اشتباه مي گردند و نيازمند قرينه اي هستند تا بتوانند معناي درست را بيابند. به اين گونه الفاظ مجمل مي گويند. (همان، 228)

4)                                 مؤوّل: در بعضي موارد، الفاظي به چشم مي خورد كه داراي معاني گوناگوني بوده و آن معاني مشتمل بر معاني حقيقي و مجازيند. در اين جا مقصود گوينده معناي راجح نيست، بلكه معناي مرجوح است. بدين كلام مؤوّل گويند. (ميرزاي قمي: 163)

علامه حلي (ره) پيرامون اين چهار عنوان مي فرمايد:

لفظي كه رساننده ي يك معنا باشد، اگر جز آن معنايي را كه از آن فهميده مي شود نپذيرد، نص است. اگر احتمال معنايي جز آن برود يا اين احتمال با احتمال نخست برابر است، كه در اين صورت مجمل نام مي گيرد و يا برابر نيست كه در اين صورت احتمال گزيده تر ظاهر و احتمال ديگر مؤول خواهد بود. (علامه حلي: 64 و 65)

اصوليين قدر جامع يا مشترك ميان نص و ظاهر را محكم و ميان مجمل و مؤول را متشابه ناميده اند. (همان، همانجا و ميرزاي قمي: 163)

با توجه به اين تقسيم بندي مي توان در رابطه با مفاد آيه ي 7 سوره ي آل عمران گفت: كسانيكه كج انديشند و براي ايجاد فتنه از آيات متشابه استفاده مي كنند، قصد دارند از معاني مجمل يا مؤول واژگان بهربرداري سوء كرده و بدين ترتيب معنايي غير واقعي و دلخواه خودشان ارايه دهند.

براي نمونه مثالهايي را پيرامون عناوين ياد شده از عرف، فقه و حقوق موضوعه مي آوريم تا مطلب روشن تر گردد:

الف) مثالهايي در باره ي نص:

عرف: ((امروز هوا آفتابي است)) اين كلام نص است. زيرا واژگان همگي بر ما وضع له خود دلالت داشته و هر يك در معناي خود صريح و واضح هستند.

حقوق: ((ماده ي 173 قانون مدني: دفينه مالي است كه در زمين يا بنايي دفن شده و بر حسب اتفاق و تصادف پيدا مي شود.)) در اين ماده، واضع در مقام بيان، از واژه ي دفينه در ما وضع له اش استفاده كرده است. لذا اين ماده ي قانوني نص مي باشد.

فقه: ((صلاة الجماعة فيها فضل كثير أداً و قضاءً)) (علم الهدي: 253) اين عبارت، پيرامون برتري نماز جماعت، نص است.

ب) مثالهايي درباره ي  ظاهر:

عرف: ((خواهش مي كنم بفرماييد)) در اين مثال واژه ي بفرماييد در چند معنا ظهور دارد. در اين ميان معناي (سخن بگوييد) ترجيح دارد.

حقوق: ((ماده ي 179 قانون مدني: شكار كردن موجب تملك است)) اين ماده داراي ظهور است. زيرا واژه ي شكار داراي وجوهي مانند شكار مباحات، شكار حيوانات اهلي و خانگي، شكار حيوانات ممنوعه و غيره دارد. لذا قانون معين كرده كه كدام يك از موارد زير ايجاد تملك مي نمايد. اما با توجه به قراين و قواعد حقوقي، شكار مباحات نسبت به ساير معاني ترجيح دارد.

فقه: ((احل الله البيع و حرم الربا)) اين آيه شريفه كه دلالت بر حليت خريد و فروش و حرمت ربا دارد، در لفظ بيع و ربا داراي ظهور مي باشد.

ج) مثالهايي درباه ي مجمل:

عرف: ((عندي عين)) لفظ عين در اين جا مجمل است و مراد گوينده براي شنونده به جهت وجود معاني متعدده بر اين لفظ، واضح و آشكار نيست. چون هيچ يك از معاني بر ساير معاني ترجيح نداشته و مي تواند به هر يك از آنها اصابت كند.

حقوق: ((ماده ي 778 قانون مدني: اگر شرط شده باشد كه مرتهن حق فروش عين مرهونه را ندارد باطل است، اين ماده مجمل است. زيرا معلوم نيست چه چيز باطل است! شرط؟ رهن؟ يا هر دو؟ (محمدي: 134)

فقه: ((الذي بيده عقدة النكاح)) اين آيه ي شريفه مجمل است. زيرا معلوم نيست الذي، چه كسي است؛ زوج است يا پدر زوجه.

د) مثالهايي درباره ي مؤول:

عرف: ((هر كس فرمان صادر شده را به اجراء در نياورد، خانه خراب خواهد شد)) در اين عبارت واژه ي (خانه خراب) مؤول است. زيرا كسي كه خانه اش ويران گردد به او خانه خراب گفته مي شود. اين واژه معناي مرجوحي نيز دارد و آن (به درد سر افتادن)  است. لذا ما به عنوان شنونده، بايد دست از معناي حقيقي آن برداشته و معناي مرجوح را اتّخاذ كنيم.

حقوق: ((ماده ي 852 قانون مدني: اگر حمل در نتيجه ي جرمي سقط شود، موصي به، به ورثه ي او مي رسد؛ مگر اين كه جرم مانع ارث باشد)) اين ماده مؤول است. در اين باره دكتر كاتوزيان مي گويد: ظاهرماده ي 852 قانون مدني دلالت دارد كه اگر حمل در نتيجه ي جرم، مرده به دنيا آيد، وصيت نافذ است و موصي به، به ورثه او مي رسد. با وجود اين، بعضي از نويسندگان اصرار دارند كه بر مبناي قاعده ي عمومي ماده 851 قانون مدني وصيت در صورتي نافذ است كه جنين سقط شده زنده به دنيا آيد و پس از آن بميرد (كاتوزيان: 527) در توضيح كلام دكتر كاتوزيان، دكتر ابوالحسن محمدي مي گويد: ظاهر ماده ي 852 با قواعد حقوقي سازگار نيست، زيرا شرط تملك زنده به دنيا آمدن است، از اين رو بايد آن را تأويل كرد. (محمدي: 134)

معناي اين ماده با توجه به منطوق آن عبارت است از اينكه، به هر صورتي جنين سقط شود خواه زنده دنيا بيايد و سپس بميرد يا مرده دنيا بيايد اموال او به ورثه اش مي رسد. در اين جا خواننده ميان دو معناي بدست آمده مردد مي ماند و بايد طبق قرينه ي موجود در ماده، به معناي مرجوح آن عمل نمايد.

فقه: درباره ي ازدواج دوشيزه بدون اذن پدر يا جد پدري ميان فقهاء اختلاف است. حديثي از پيامبر خدا (ص) آمده كه فرمودند: هر زني كه بدون اذن ولي خود ازدواج كند، ازدواجش باطل است. بعضي فقهاء به منطوق روايت عمل كرده و مطلقاً ازدواج دوشيزه را بدون اذن پدر يا جد پدري، باطل دانسته اند. اما بعضي از فقهاء اين روايت را چنين تأويل كردند كه نظر رسول اكرم (ص) ناظر بر دوشيزه ي صغير يا مكاتب يا مجنون يا سفيه است. اما دوشيزه ي عاقل و بالغ مي تواند بي اذن پدر يا جد پدري نكاح كند. زيرا او مالك بضع خود است و مي تواند آن را با علقه ي ازدواج به هر كس كه بخواهد، بدهد. (الزلمي: 229)

با توجه به توضيحات داده شده به اين نتيجه مي رسيم، هر گاه گوينده و شنونده در مقام تخاطب هستند، آن چه استفاده كرده و استنباط مي كنند، ميان آن دو حقيقت است و نص مي باشد.

گاه ممكن است، لفظ ظهور داشته و يا مجمل باشد و يا آنكه مجبور به تأويل گردند. لذا بعضي از اصوليين معتقدند براي آنكه بتوان بدون شبهه و به واقع بر كُنه مطلب رسيد و معناي واقعي و حقيقي و نصي لفظ را فهميد، بايد به دنبال من خوطب به بود و معنا و مفهوم درست را از او شنيد. (ميرزاي قمي: 163)

براي مثال واژه ي دود در سه زبان اردو، پارسي و عربي به معاني مختلفي به كار مي رود. در اردو به معني شير خوراكي، در پارسي به معني ماده ي متصاعد از آتش و در عربي به معني كرم ابريشم مي باشد. اگر دو پاكستاني با هم صحبت كنند و يكي از آن دو به ديگري بگويد: دود حاضر است، مي روم بياورم؛ در اين جا شنونده كه خود نيز پاكستاني است، نصاً و واضحاً مي داند و مي فهمد كه همنشينش رفته تا شير بياورد. اما اگر در كنار اين دو فارس و عرب قرار داشته باشند، از واژه ي دود معنايي را كه پاكستاني درك كرده، نخواهند كرد. لذا در اين جا بايد گفت: پاكستاني حقيقتاً به معناي واقع در لفظ دود رسيد و اوست كه مي تواند براي ما مطلب درست را افاده نمايد. اما دو نفر ديگر صلاحيّت توضيح در اين باره را نداشته و نمي توانند از واقع پرده برداري نمايند. لذا هر چه بگويند غلط و اشتباه است. زيرا كلام ايشان فاقد حقيقت عقلي است.

در علوم بلاغت درباره ي حقيقت عقلي گفته شده: حقيقت عقلي اسناد فعل يا شبه فعل به مراد گوينده با توجه به حال و مقال مي باشد. (فقيهي: 34) پس تخاطب و فهم ميان گوينده و من خوطب به بايد از نوع حقيقت عقلي باشد. زيرا همو است كه ما را به واقع رسانده و هر گونه ترديدي را از بين مي برد.

حال در مثال بالا فرض كنيم سه نفر علاوه بر فرد پاكستاني، در محل حضور داشته و به هر سه زبان تسلّط دارند. نفر اول از آن سه، كسي است كه از ابتداي سخن دو پاكستاني با آنها بوده و مي داند آنها قصد دارند نوشيدني بنوشند؛ لذا به مجرد شنيدن لفظ دود، هر سه معنا در ذهن او متبادر مي شود، چون لفظ دود براي او ظهور دارد. اما با توجه به آن اطلاع، معناي راجح كه شير است را اتخاذ كرده و دو معناي مرجوح ديگر را كنار مي گذارد. نفر دوم كسيست كه از اواسط بحث آنها وارد جمعشان گرديده و از برنامه ي نوشيدن آنها خبر ندارد؛ لذا با شنيدن لفظ دود، هر سه معنا در ذهن او متبادر مي گردد و او به جهت عدم اطلاع از نوشيدن، نمي تواند معنايي را ترجيح دهد. لذا لفظ براي او مجمل است. نفر سوّم زماني به جمع آنها مي پيوندد كه شخص بر خواسته و براي آوردن دود مي رود. او چون به هر سه معنا آگاه است، به ذهنش هر سه معنا متبادر مي گردد، اما نمي داند كدام يك را اتخاذ نمايد، لذا ممكن است به ذهن او برسد، شخص رفته تا سيگار بياورد، او معناي پارسي كه معنايي كنايي است، اخذ كرده است. با اين كار او معناي لفظ را به تأويل برده و معناي كنايي مرجوح واژه ي دود را در يكي از زبانها افاده نمود.

با توجه به تقسيم بندي اوليه، معناي نص و ظاهر، در اين جا محكمند و معناي مجمل و مؤول متشابه. لذا هر آن چه از فرد پاكساني و آن نفر اولي بشنويم، قابل استناد و استفاده بوده، ما را به واقع مي رساند. و هر آن چه از نفر دومي و سومي بشنويم، متشابه بوده، ما را دچار گمراهي خواهد ساخت.

در نتيجه مي توان گفت: در هر زباني واژگان در برابر معاني يا نصند يا ظاهر يا مجملند يا مؤول.

آيةالله العظمي شيخ محمدرضا مظفر در رد نظر ميرزا قمي دو اشكال مطرح كرده  و به آن پاسخ مي دهد و در انتهي به اين نتيجه مي رسد كه قول ميرزا بي اثر و عقيم است.

علامه مظفر مي گويد: عقيده ي ميرزا بر اينكه خطابات قرآني و سنت، شفاهي بوده و مخصوص مقصودين بالافهام است، شايد به واسطه ي دلايلي باشد كه آنها را طي دو اشكال مطرح مي كنم.

اشكال اول:

1)                                   شايد منظور ميرزا اين باشد كه كلام قرآن و سنت نسبت به كسانيكه مورد خطاب هستند، مبين، و نسبت به سايرانسانها، اجمال ذاتي دارد. لذا آنها نسبت به مقصودين بالافهام، داراي ظهور و حجت هستند و نسبت به سايرين مجمل بوده و حجت نيستند. براي همين اين عده بايد براي درك مندرجات در قرآن و سنت به مقصودين بالافهام مراجعه كنند.

پاسخ به مورد اول: اين سخن قابل قبول نيست؛ چون اگر كلامي به خودي خود مجمل باشد، حكم عقل اقتضي مي كند، اين اجمال براي همه يكسان بوده و همه در فهم آن دچار مشكل باشند. و اگر كلامي به خودي خود به صورت ظاهر يا مبين باشد، براي همگان بايد چنين باشد. ولي اين در حالي است كه شما كلام كتاب و سنت را براي بعضي مبين و براي بعضي مجمل فرض كرده ايد و آن را بذات دانسته ايد. (يعني ذات كلام كتاب و سنت بر مشافهين و مقصودين بالافهام مبين است و براي سايرين، مجمل.) اين سخن مردود است.

2)                                   شايد منظور ميرزا اين باشد كه كلام مندرج در قرآن و سنت نسبت به تمام عقلاء ظهور داشته باشد. اما در اين ميان، بين مقصودين بالافهام با سايرين يك تفاوت وجود دارد كه براي مقصودين بالافهام احتمال قرينه منتفي است و آنها بدون هيچ اشكال و ترديدي مراد شارع مقدس را از كلامش متوجه شده و به مفاد آن عمل مي كنند. اما سايرين به جهت وجود قراين بارزه و خفيفه در آن كلام به كُنه مطلب نرسيده و دچار اشكال مي شوند.

پاسخ به مورد دوم: دعواي شما در اين دليلتان درست بر عكس مي باشد. زيرا بناي عقلاء بر اين استوار است كه قرينه اي در كلام نبوده و آنچه در دست است همان چيزي است كه گوينده آن را در نظر داشته و به طور صريح و روشن مي توان از آن مطلب استفاده كرده و به مفاد آن عمل نمود.

3)                                   امكان دارد منظور ميرزا اين باشد كه ميان شارع مقدس در كلام قرآني و روايي اش و مقصودين بالافهام قراين خفيفه اي باشد كه شارع با اتكال به آن قراين سخن فرموده است. لذا مخاطبين، مراد حضرتش را از روي كلامش درك كرده، ولي سايرين چنين امكاني را ندارند. لذا از روي كلام او چيزي متوجه نمي شوند.

پاسخ به مورد سوم: اگر مراد شما اين مورد باشد، سخني بجاست، اما در آن چه ما بدان پرداخته ايم بناء عقلاء مي باشد، نه حكم عقل. زيرا ميان اين دو ملازمه اي نيست. هر چند در اين مقال، عقل احتمال وجود قرينه را نفي نكرد، تا لازمه اش اين باشد كه به بناي عقلاء نيز نفي شود. لذا نه تنها ميان آنها ملازمه نيست بلكه بايد گفت: اصلاً نبايد باشد. زيرا كلام وقتي ظاهر است كه احتمال خلاف در كار باشد و اگر احتمال خلاف به طور كلي از بين برود ديگر كلام ظاهر نخواهد بود، بلكه نص مي باشد. اين مورد از بحث ما خارج است. البته بايد گفته شود كه عقلاء، عقلاً احتمال وجود قرينه را در كلام  مي دهند ولي به اين احتمال اعتنا نمي كنند.

اشكال دوم:

اگر ما قبول كنيم، ميان مقصودين بالافهام و ساير عقلاء عالم تفاوت وجود دارد؛ يعني براي گروه اول ظواهر كلام حجت بوده و براي گروه دوم حجت نباشد، سخني است كه بايد مورد نقد و بررسي قرار گيرد و محدوده ي اين باور معيين گردد. زيرا چنين نظري جامع افراد و مانع اغيار نيست.

پاسخ به اشكال دوم:

در اين باره بايد گفت: ادعاي اين مورد درباره ي كتاب و سنت نا تمام است و بحث بي حاصل مي باشد. (المظفر: 3/ 153 تا 156)

طرح يك سوال:

با توجه به مطالب گذشته، سوالي مطرح است و آن اينكه: آن چه تا به حال ذكر گرديد همگي پيرامون معناي حقيقي لفظ بود؛ آيا در معاني مجازي هم اين چهار ويژگي وجود دارد يا خير؟

در پاسخ بايد گفت: علماء در اين مورد، به دو دسته تقسيم مي شوند:

1)                                  بعضي مي گويند: از آن جا كه معناي مجازي داراي وضع نيست، لذا صور اربعه ي مذكوره در معناي مجازي جايي ندارد.

2)                                  گروه ديگر مي گويند: مجاز نيز مانند حقيقت داراي وضع است. زيرا ما دو نوع وضع داريم؛ (1) وضع تَعييني يا تَخصيصي. (2) وضع تَعَيُّني يا تَخَصُّصي.

دلالت لفظ بر معناي حقيقي به واسطه ي وضع تعييني و تخصيصي صورت گرفته است. زيرا واضع فلان معنا را براي فلان لفظ قرار داد و اين نام گذاري در حقيقت و در واقع براي آن لفظ قرار داده شد؛ براي مثال: لفظ شير يكبار براي مايع خوراكي ويكبار براي حيوان مفترس.

اما در وضع تَعَيُّني يا تَخَصُّصي لفظ در معنايي غير معناي ما وضع له بكار برده شد. اما بر اثر كثرت استعمال معناي ما وضع له كنار رفته و عموم مردم لفظ را در معناي مجازي به كار مي برند. و هر گاه لفظ بدون قرينه به كار رود همگان معناي دوم، يعني معناي مجازي را بكار مي برند. مثل واژه ي قانون: معناي ما وضع له او، يعني، خط كش. اما بر اثر كثرت استعمال، در معناي مجازي آن، يعني، دستور العمل، بكار رفته است. (محمدي: 29)

علماء با توجه به اين مطلب براي مجاز نيز صور اربعه ي (نص، ظاهر، مجمل و مؤول) را جاري دانسته اند. (ميرزاي قمي: 163) پس هم در معناي حقيقي و هم در معناي مجازي، ما چهار صورت را داشته و مي توانيم بگوييم: معناي حقيقيِ محكم و متشابه و معناي مجازيِ محكم و متشابه.

معيار، فهم لغوي است، نه غير آن:

در اطلاق يك واژه به نص يا ظاهر يا مجمل يا مؤول، معيار، فهم لغوي است. يعني بايد رفت و ديد، در عرف لغت، فلان واژه ي بخصوصه داراي چه معنايي است. هر چه در آن جا گفته شد، معيار ما، براي تقسيم بندي واژگان است. به بيان ديگر، هرگاه معناي يك لفظ در فلان معني به حدّ تواتر رسيد آن لفظ در آن معني نص است.

اما اگر به حدّ تواتر نرسيد، آن را در همان معني يا معني ديگر رها كرده و صور اربعه براي آن متصوّر نيست. پس معناي حقيقي يا معناي مجازي در لفظ بايد به حدّ تواتر و شيوع برسد تا فراگير بوده، امكان پرداختن به آن مورد بخصوص وجود داشته باشد.

در اين جا پرسشي مطرح مي شود: آيا يافته ي لغوي مي تواند معناي حقيقي يا مجازي را به ما نشان بدهد؟

در اين باره آيةالله العظمي شيخ مرتضي انصاري (ره) در رسائل مطلبي را بيان فرمودند و آن اينكه: به مجرد قول لغوي نمي توان معناي حقيقي را از مجازي  باز شناخت. (الانصاري: 1/75) زيرا وقتي لغوي به فحص و تحقيق پيرامون لغتي مي پردازد، تنها مي تواند موارد استعمال را بيابد. براي مثال لفظ اسد، لغوي در ميان عرب مي گردد و مي يابد كه عربها از اسد معناي حيوان مفترس را انتزاع كرده و گاه در معناي رجل الشجاع بكار مي برند. اما تعيين معناي حقيقي از مجازي از عهده ي او خارج است.

بنا بر همين، در مورد قرآن و متون قانوني نيز دچار چنين مشكلي هستيم و نمي توانيم معاني آنها را فهميده و در مجراي صحيح، به استنباط احكام بپردازيم. لذا براي حلّ مشكل بايد در ميان دانايان به مفاهيم قرآن و قانون دانان به تحقيق پرداخته، بتوانيم معاني و مفاهيم قرآن و مواد قانوني را دريابيم.

در پاسخ به اين قول بعضي از علماء استدلال كرده اند: الفاظ از يك جهت داراي دلالت تصديقي و از جهت ديگر داراي دلالت تصوّري هستند. آن چه لفظ بر آن دلالت دارد (لفظ بكار برده شده در معناي ما وضع له باشد) ، بدان دلالت تصوّري گويند. و آن چه كشف از مراد مي نمايد بدان دلالت تصديقي گويند.

انسان به طور عادي و با اطلاع بر زبان عربي، قادر خواهد بود تا دلالت تصوّري قرآن را دريابد. براي مثال در آيّه آمده: قل هو الله  احد (توحيد 1) يعني با مطالعه ي اين آيه متوجه مي شويم، خدا يكي است. اما نمي توان دلالت تصديقي اين آيّه را فهميد؛ چون لفظ احد داراي معاني متعددي است و ما نمي دانيم منظور پروردگار كدام يك از معاني وارده است. لذا دلالت تصديقي آيات بر ما پوشيده است كه بايد به راسخون در علم مراجعه كرده آنها را دريابيم. (تقريرات درس قوانين الاصول مرحوم مدرس افغاني، موجود در لوح فشرده شركت گنجينه ي معرفت. با آدرس اينترنتي www.sosoz.com)

اصالة الحقيقة و اصالة عدم القرينه:

به طور معمول اين اصل به همراه عوامل ديگري در تعيين و تشخيص معناي حقيقي از مجازي به كمك ما آمده و در موقع لزوم با كارايي خود ياريگر ما خواهند بود. هرگاه لفظي بدون هيچ قرينه اي وارد گردد، اصالة الحقيقه حكم مي كند، اصل آن است، لفظ را در معناي حقيقي آن حمل كنيم و معناي مجازي را كنار بگذاريم.

براي مثال در عبارت رأيت اسداً مشاهده مي كنيم، اين عبارت بدون قرينه وارد شده است. لذا ما از لفظ اسد تنها معناي حيوان مفترس را انتزاع كرده و احتمال معناي رجل شجاع را كنار مي گذاريم. چون اصل تكيه بر معناي حقيقي است.

همچنين اصالة عدم القرينه نيز به ياري ما مي شتابد و مي گويد: اصل آن است كه قرينه اي در كار نباشد تا انسان به راحتي بتواند از معناي حقيقي بهره برداري كند.

البته نكته اي در اين جا وجود دارد و آن اين است كه نديدن چيزي دال بر نبودن آن نيست. (عدم الوجدان لايدل علي عدم الوجود) شايد قرينه آن قدر خفيف و مسطور باشد كه نتوان آن را به راحتي يافت. لذا در فرض بالا (رأيت اسداً) هر چند ما قرينه اي مشاهده نمي كنيم، اما احتمال ضعيفي وجود دارد كه مي گويد: شايد قرينه اي باشد و ما آن را نيافته باشيم. اين ترديد كما كان در اين گونه الفاظ وجود دارد، اما وجود اين دو اصالة كمك مي كند تا ما بدين ترديد جامه ي عمل نپوشانده و به معناي حقيقي تمسك كنيم.

نتيجه:

از مجموع بحث هاي مطرح شده معلوم گرديد، الفاظ داراي دو گونه معنا هستند، حقيقي و مجازي. و اصل، اتخاذ معناي حقيقي الفاظ است. چنانچه معناي حقيقي لفظي پيدا شد، اين امكان به ما داده مي شود كه صور اربعه ي نص، ظاهر، مجمل و مؤول را پياده كرده، معناي درست را جهت استنباط خود بيابيم.

به نظر بعضي از علماء تنها راه تشخيص معناي محكم و متشابه رجوع به من خوطب به مي باشد؛ هر چند اين عقيده مورد اشكال و انتقاد عده اي ديگر از علماء واقع گرديد، اما به نظر نگارنده اگر مشافهين و مقصودين بالافهام نبودند و كلمات را براي ما واضح و روشن نمي نمودند، هيچ گاه ما به درك واقعي نمي رسيديم. لذا سخن ميرزاي قمي دست كم در مورد كتاب خدا و بعضي از روايات كاملاً صدق كردن و سخن نيكويي است.

ما موارد بسياري از آيات را مشاهده مي كنيم كه اگر كلام معصومين (عليهم السلام) در توضيح و تفسير و تأويل آنها نبود، ما همچنان به درك آنها نايل نمي آمديم. اين خود نشان واضحي است كه ما براي استنباط درست، به كليدهايي نياز داريم كه بايد توسط مشافهين و مقصودين بالافهام در اختيار ما قرار داده شوند.

قدر متيقن از اين بحث ها اين است كه: بايد نوع كلام را شناخت و با توجه به آن ها به سراغ معاني رفته و استخدام صحيحي از آنها نمود، تا بتوان كلام تام، شيوا و بليغي را افاده نمود.

والسلام

منابع و مآخذ:

1)      قرآن مجيد.

2)      ابن النحاس، احمد بن محمد، تعليق عبدالنعيم خليل ابراهيم، 1421 هـ ق، اعراب القرآن، بيروت، دارالكتب العلمية لمحمدعلي بيضون.

3)      الاصفهاني، راغب، تحقيق عدنان صفوان داودي، 1416 هـ ق، دمشق.

4)      الانصاري، شيخ مرتضي، تحقيق عبدالله نوراني، 1416 هـ ق، فرائد الاصول، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.

5)      تقريرات درس قوانين الاصول مدرس افقاني، موجود در لوح فشرده شركت گنجينه معرفت، به آدرس: www.sosoz.com

6)      تفسير و تفاسير شيعه، موجود در اينترنت، به آدرس: www.al-shia.com.

7)      الزلمي، دكتر مصطفي ابراهيم، مترجم حسين صابري، 1375 هـ ش، خاستگاههاي اختلاف در فقه مذاهب، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي.

8)      العلامه الحلي، تحقيق عبدالحسين محمدعلي البقال، 1404 هـ ق، مبادي الوصول الي علم الاصول، قم، مكتبة مكتب الاعلام الاسلامي.

9)      الحكيم، سيد محمدتقي، 1390 هـ ق، الاصول العامة للفقه المقارن، بي جا، مؤسسة آل البيت.

10)  معرفت، محمدهادي، 1380 هـ ش، علوم قرآني، قم، مؤسسه فرهنگي تمهيد.

11)  جعفري لنگرودي، دكتر محمدجعفر، 1374 هـ ش، ترمينولوژي حقوق، تهران، گنج دانش.

12)  جنابذي، سلطان محمد ملقب به سلطان علي شاه، 1344 هـ ش، بيان السعادة في مقامات العبادة، طهران، مطبعة دانشگاه طهران.

13)  الجيلاني القمي، ميرزا ابوالقاسم، بي تا، قوانين الاصول، قم، چاپ سنگي.

14)  الجر، دكتر خليل، مترجم سيد حميد طبيبيان، 1375 هـ ش، فرهنگ لاروس، تهران، اميركبير.

15)  خرمشاهي، بهاءالدين، قرآن و قرآن پژوهي، موجود در انترنت به آدرس www.al-shia.com.

16)  سيوطي، جلال الدين عبدالرحمن، مترجم سيد مهدي حائري قزويني، 1367 هـ ش، ترجمه الاتقان في علوم القرآن، تهران، اميركبير.

17)  الطريحي، شيخ فخرالدين، تحقيق سيد احمد حسيني، 1367 هـ ش، مجمع البحرين، قم، دفتر نشر اسلامي.

18)  طبرسي، فضل بن حسين، مترجمين دكتر سيدابراهيم ميرباقري –  دكتر احمد بهشتي –  حاج شيخ محمد رازي –  سيد هاشم رسولي محلاتي –  شيخ علي صحت -  شيخ علي كاظمي – دكتر مخمد مفتح – ضياءالدين نجفي – شيخ حسين نوري، 1350 هـ ش، ترجمه تفسير مجمع البيان، تهران، انتشارات فرهنگ.

19)   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ، 1412 هـ ق، جوامع الجامع، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.

20)  طباطبايي، سيد محمدحسين، مترجم سيد محمدباقر موسوي همداني،1363 هـ ش، ترجمه تفسير الميزان، قم، نشر اسلامي.

21)   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ، 1361 هـ ش، قرآن در اسلام، قم، دفتر انتشارات اسلامي.

22)  علم الهدي، سيدمرتضي، تحقيق دكتر ابوالقاسم گرجي، بي تا، الذريعة الي اصول الشريعة، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.

23)  فاضل التوني، عبدالله بن محمد، تحقيق سيد محمد حسيني الرضوي الكشميري، 1412 هـ ق، الوافية في اصول الفقه، قم، مجمع الفكر الاسلامي.

24)  الفقيهي، علي، 1382 هـ ش، اصول البلاغة في المعاني و البيان و البديع، بابل، انتشارات مبعث.

25)  فيض كاشاني، ملا محسن، بي تا، الصافي في تفسير كلام الله، مشهد، دار المرتضي للنشر.

26)  قاضي الطرابلسي، عبدالعزيز بن البراج، تحقيق ابراهيم بهادري، 1411 هـ ق، جواهر الفقه، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.

27)  كليني، محمديعقوب، بي تا، طهران، دارالكتب الاسلامية.

28)  كاتوزيان، دكتر ناصر، 1378 هـ ش، قانون مدني در نظم حقوقي كنوني، تهران، نشر دادگستر.

29)  محمدي آراني، فاطمه، 1382هـ ش، تأويل قرآن كريم از ديدگاه علامه سيدحيدر آملي و ملا صدرا، قم، دارالهدي.

30)  محمدي، دكتر ابوالحسن، 1377 هـ ش، مباني استنباط حقوق اسلامي، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.

31)  مجلسي، محمدباقر، بي تا، بحار الانوار، تهران، دارالكتب الاسلامية.

32)  المشكيني، الميرزا علي، اصطلاحات الاصول و معظم أبحاثها، 1413 هـ ق، نشر الهادي، بي جا.

33)   

34)  المظفر، الشيخ محمدرضا، 1374 هـ ش، اصوالفقه، قم، اسماعيليان.

35)  امام موسوي الخميني، روح الله، مترجم سيد احمد فهري، 1375 هـ ش، آداب الصلاة (پرواز در ملكوت)، بي جا، فيض كاشاني.

محکم و متشابه (1)

باسمه تعالي

محكم و متشابه:

چكيده:

نوشتاري كه در مقابل شماست، نگاهي به محكم و متشابه است. اين موضوع از مباحث مشترك ميان اصول فقه و علوم قرآني است. اين عنوان در ابتداء از قرآن نشأت گرفت، سپس به خاطر اهميت بخصوصه اش در منطق اجتهاد به عنوان يك موضوع بحث برانگيز و دخيل در فهم و استنباط حكم، مورد نقد و بررسي قرار گرفت. در امكان و يافتن وجود محكم و متشابه، ميان دانشمندان علم اصول، بحثي نيست، اختلاف اگر هست در حدود و پيرامون بحث يا مصاديق آيات و روايات مي باشد. دليل و مؤيد آن آيه ي 7 سوره آل عمران است. طبق صريح آيه،  آيات قرآن به دو بخش محكم و متشابه تقسيم گرديدند. آيات محكم به عنوان ام الكتاب و آيات متشابه به عنوان عامل آزمايش معرفي شدند.

با دقت و كنكاش در كلام مفسرين و روايات وارده پيرامون اين آيه، اين واقعيت حاصل مي شود كه آيات محكم، آياتي هستند، واضح، روشن و منطوق و مفهومشان، متقن و استوار كه به خودي خود، به شنوده فايده ي كامل رسانده ، او را نسبت به وظيفه اش آگاه مي نمايند. اما آيات متشابه ، داراي چنين صفتي نيستند و شنونده به مجرد برخورد با آنها دچار سر در گمي و پراكندگي فكر مي گردد. لذا خود آيه در ادامه ميفرمايد: ما يَعلمُ تَأويلَهُ الا اللهُ و الراسخون في العِلمِ درك و فهم اين دست آيات از عهده ي هر كس بر نمي آيد و خدا است كه عالم به اسرار آنها است. و كسانيكه از ناحيه ي آن وجود مقدس، بدانها آگاهي خواهند يافت. پس بايد بدين افراد مراجعه كرده و در فهم آيات از آنها كمك گرفت. زيرا اگر خود سرانه و با تفسير به رأي سراغ اين گونه آيات برويم باعث پديد آمدن فتنه و آشوب (يعني درك غلط و اشتباه) مي شويم. به همين جهت عقل سليم و رأي قويم حكم مي كند، با احتياط و مواظبت، و رعايت قوانين محكم، به مواجهه به اينگونه آيات بپردازيم.

همين مسأله باعث گرديد، عدّه اي براي آنكه بتوانند سخن و عقيده ي خود را به سايرين بقبولانند، خود را به عنوان راسخون در علم معرّفي نمودند. بدين ترتيب نظرات خود را در زمينه هاي مختلف اعتقادي، فقهي، فرهنگي، سياسي، اجتماعي و غيره به عنوان نظرات صائب، داراي اعتبار و پشتوانه قوي ابراز كردند؛ لذا مشاهده مي كنيم همين ادعي باعث گرديد، تفسير به رأي، خود كامگي مذهبي، ظلم و تعدّي به خاندان وحي، مهجوريّت قرآن و عترت، اختلاف بين امّت بزرگ اسلام، پيدايش مذاهب مخلف فقهي و بسياري از مشكلات جهان اسلام كه امروزه و از روزگار پيشين شاهد آن هستيم، بوجود آيد. همين مسايل و علاقه ي شخصي به اين موضوع نگارنده را بر آن داشت تا در اين باره به تحقيق بپردازد. ملاك عمل در اين مقاله، در ابتداء بررسي موضوع از نگاه علوم قرآني و مفسرين و سپس از نگاه اصوليين مي باشد. آنگاه  به نقد و بررسي اين دو موضوع پرداخته، جايگاه بحث هر دو را معين ميسازيم. سپس به تبين دخالت آنها در مسير استنباط احكام پرداخته، نمونه هايي از آيات ، روايات و احكام محكم و متشابه را به بوته ي نقد و بررسي مي كشانيم.

واژگان كليدي: مجمل، مبيّن، عام، خاص، اطلاق، تقييد، مفهوم، منطوق، كتاب، سنت، نص، ظاهر، مؤول، محكم، متشابه.

تعريف محكم و متشابه در لغت و اصطلاح:

مُحكَم:

محكم، اسم مفعول از باب اِفعال با ريشه ي حكم است. و به معناي استواربودن، اذعان داشتن، اعتراف كردن، واضح بودن و منع آمده است. (الطريحي: 1/ 551)

محكم از اين جهت محكم ناميده شد كه در آن نتوان خللي وارد كرد. چيزي كه محكم باشد راهي براي تزلزل و فرو پاشي در آن نيست مگر آنكه خود بر پايه هايش ايجاد رخنه و شكاف نمايد. پس وقتي گفته مي شود، فلاني حكم نمود، يعني مسأله ي حاضر پيش از اين، مورد تزلزل و اختلاف بود، حال او با حكم خود در مرافعه را بسته و پايه هاي آن را استوار نموده و مانع شد از اينكه كسي بار ديگر به آن مسأله وارد شود. لذا بدين ترتيب مشكل موجود را حل نمود.

لذا در عرف نيز مشاهده مي شود كه پدر براي اتمام مشاجرات در خانه مي گويد: بر شما حكم مي كنم كه فلان كار بايد به اجراء در آيد. يا آنكه در ادارات از جانب رييس، حكم ترفيع يا كارگزيني و غيره براي كارمندي صادر مي گردد؛ كه باعث مي شود هر گونه سخن و گفتگو پيرامون فلان پست يا جايگاه ميان كارمندان اداره پايان يافته و ترك مخاصمه گردد.

كلام محكم با توجه به معناي لغوي آن، يعني كلامي كه راه هر گونه شبهه، اشكال، اجمال، تبعيض و نقصان در آن بسته است؛ لذا وقتي كلامي محكم شناخته شد، لفظ بر ما وضع له اش دلالت كرده، كار گوينده را در افاده ي مطلوب و شنونده را در درك مطلب آسان مي كند.

اين واژه در اصطلاح، به معاني زير بكار رفته است:

1)                                  آن چه كه در معنا به خود استوار بوده و براي فهم آن، نيازي به برگرداندن آن، به چيز ديگري نباشد. مانند: و لم يكن له كفواً احد (اخلاص 4) و و اني لَغَفّارٌ لِمَن تابَ ‌وَ آمَن (طه 82) (ابن النحاس: 1/143)

2)                                  كلمه اي كه از خلل و اشكال بدور باشد.

3)                                  هر كلامي كه از نسخ و تخصيص يا هر دوي آنها با هم در امان باشد.

4)                                  واژه اي كه تنها داراي يك تأويل بوده و تأويل ديگري نداشته باشد. (الطريحي:1/ 551)

5)                                  واژگاني كه نسبت به معناي خود، نص (يعني صريح و بدون احتمال خلاف) باشند. (جعفري لنگرودي:627)

6)                                  كلماتي كه ظاهرشان مقصود گوينده باشد.

7)                                  كلماتي كه داراي ظاهر باشند. (فاضل توني:137)

8)                                  عباراتي كه هر كسي با ظهور و تأويل ، بتواند به معناي آن پي ببرد.

9)                                  واژگاني كه در معناي آنها بيش از يك احتمال متصور نباشد. (حكيم:1/552)

متشابه:

متشابه اسم مفعول از باب تفاعل با ريشه ي شبه به معناي شبيه و همانند شدن، داراي يك صفت بودن، غير قابل تمييز شدن، مي باشد.

با توجه به معاني لغوي متشابه بايد گفت: هرگاه ميان دو چيز آن قدر همانندي و همساني زياد گردد ممكن است خواننده و شنونده در درك معانيي كه نويسنده و گوينده افاده كرده، به تريد افتد و نتواند درك صحيحي از گفتار، بدست آورد. لذا مي گويد: به اشتباه افتاده ام. و نياز به توضيح و كشف ابهام دارد. در عرف نيز از اين واژه استفاده هاي بسياري مي گردد. بطور معمول هرگاه كسي ميان معاني حقيقي و مجازي و يا ميان دو معناي حقيقي يا مجازي همسان دچار ترديد گردد و به اشتباه افتد، در مقابل ميگويد: دچار اشتباه شدم و منظور سخن شما را درك ننمودم.

سيوطي در الإتقان مي گويد: به طور كلّي متشابه بر سه گونه است:

1)                                    راهي براي آگاهي از آن نيست. مانند: وقت قيامت، خروج دابّة الارض و مانند اينها.

2)                                    راه براي شناخت آنها وجود دارد. مانند: الفاظ غريب و احكام بغرنج.

3)                                    بين آن دو است. كه راسخين در علم آن را شناخته و از ديگران مخفي است. و همين است كه در فرمايش رسول خدا (ص) به ابن عبّاس به آن اشاره شده كه: خدايا او را در دين فقيه گردان و تأويل را به او بياموز. (سيوطي:2/18)

متشابه در اصطلاح به معاني زير آمده است:

1)                                   آن لفظي كه در معناي خود واضح نباشد. لذا براي فهم آن نياز است كه به چيز ديگري برگردانده شود تا به وسيله آن به درك درست نايل آييم. مانند: اِنَّ اللهَ يَغفِرُ الذُنُوبَ جَمِيعاً (زمر 53) كه براي فهم آن بايد به آيه إِنّي لَغَفّارٌ لِمَن تابَ و آيه إِنَّ اللهَ لايغفِرُ أَن يُشرِكَ بِِهِ (نساء 48) رد نمود. (ابن النحاس:1/143)

2)                                   لفظي كه معناي پوشيده و پنهانش مراد گوينده باشد. (فاضل توني:137)

3)                                   واژه اي كه بيش از يك احتمال داشته باشد. پس هر عبارتي را كه خداوند به معناي آن آگاهي داشته باشد، تحت اين نام جاي مي گيرد. (حكيم:101)

4)                                   متشابه يعني دو چيز آنقدر مانند هم باشند كه تشخيص آنها از هم ممكن نباشد. (الجر:2/1816)

5)                                   هر لفظ يا عبارتي كه در نوع خودش، تشخيص مراد گوينده ي آن، شبهه اي در ذهن خلجان كند خواه اينكه بعد از تأمّل و بررسي و مراجعه و تفحّص رفع شبهه بشود يا نشود. مانند حروف مقطّعه در اوّل بعضي از سوره هاي قرآن.

6)                                   متشابه در علم درايه، عبارت است از اينكه هرگاه اسامي روات احاديث از حيث لفظ مختلف، ولي، از لحاظ خط متشابه باشد. يا به عكس يعني اسامي پدران آنها از حيث لفظ و نوشته متحد و اسامي فرزندان در لفظ متشابه باشند. اين حديث را حديث متشابه نامند. مانند: بَكر بن زيّاد و سهل بن زياد (زياد اول با تشديد ياء و دومي بدون تشديد) (جعفري لنگرودي:611/ شماره 4819)

سيوطي در الاتقان، در تعيين محكم و متشابه گفتار علماء را در هشت بند آورده است، كه در زير به آنها اشاره مي شود:

1)                                 محكم آن است كه مراد از آن دانسته شده، يا به ظهور يا به تأويل. و متشابه آن است كه خداوند علم آن را به خود اختصاص داده مانند: بر پا شدن ساعت قيامت، خروج دجّال و حروف مقطّعه اوايل سوره ها.

2)                                 محكم آن است كه معنايش واضح باشد و متشابه نقيض آن است.

3)                                 محكم آن است كه تنها يك وجه تأويل را مي پذيرد و متشابه آن است كه وجوه مختلف مي پذيرد.

4)                                 محكم آن است كه معنايش قابل تعقل باشد و متشابه خلاف آن است. مانند شمار نمازها و اختصاص روزه به ماه رمضان.

5)                                 محكم به خودي خود، معنايش مستقل است ولي متشابه، مستقل نيست و بايد به غير خودش برگردانده شود.

6)                                 محكم آن است كه با نزول تأويلش نيز هست ولي متشابه جز به تأويل درك نمي گردد.

7)                                 محكم آن است كه ألفاظش تكرار نشده و مقابل آن متشابه است.

8)                                 محكم فرايض و وعده و وعيد است و متشابه قصه ها و امثال است. (سيوطي: 2/10)

لازم به ذكر است، معنايي كه از محكم و متشابه به دست مي آيد و در بحث مورد نظرما، دخالت دارد، شبهه انگيز بودن است. مانند آنجا كه گفتار يا كرداري ـ به خاطر احتمالات گوناگون- ترديد برانگيز بوده و مقصود و هدف اصلي از آن پوشيده گردد. همانند موردي كه در سوره بقره آيه 70 آمده و مقصود آيه 7 سوره آل عمران نيز همين است.

برخي آيات، بر اثر چند گانه بودن وجوهشان داراي ظاهري شبهه ناك هستند، لذا اين حربه را به دست كج انديشان و مغرضان داده اند تا با تأويل نادرست و ناشيانه، موجبات فتنه و آشوب را حاصل نمايند و مردمان ساده انديش و ظاهر بين را از راه به در برند. (معرفت:272)

در همين رابطه بحثهاي گوناگوني صورت گرفت و علماء براي حل اين مشكل به چاره انديشي پرداختند. در اين تحقيق ما با دو نگاه به مسأله محكم و متشابه مينگريم؛ اول نگاه مفسرين و در مرحله بعدي نگاه اصوليين.

محكم و متشابه از نگاه مفسرين:

در اين مسأله ميان مفسرين اختلاف نظر وجود دارد. اين اختلاف به واسطه ي سه آيه از آيات قرآن پديد آمد:

1)                  كتاب احكمت آياته. (هود  1)

2)                  الله نزّل احسن الحديث كتاباً متشابهاَ مثاني ... (زمر 23)

3)                  هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات ... (آل عمران  7)

ما با نگاه به قرآن و غور در آن در برخورد با اين سه آيه، متوجه مي شويم، معناي محكم و متشابه در هر يك از اين آيات با ديگر آيات تفاوت دارند. لذا جا دارد در معناي آن تحقيق گردد و موارد مورد بررسي قرار گيرد، تا ببينيم منظور خداي تعالي در اين رابطه چيست و به چه علّت آيات كريمه قرآن را در جايي محكم و در جايي متشابه خوانده است.

با دقت در تفاسير پيرامون تفسير آيه 1 سوره ي هود و معناي محكم، دراين آيه، آمده است:

1)                                 حكمت يعني شناسايي چيزهايي كه از فساد و تباهي و نقص جلوگيري كرده، زشت را از زيبا، و فاسد را از صحيح جدا مي سازد.

2)                                 ابن عبّاس گفته است: منظور از اين كلام آن است كه آيات قرآن مانند كتابها و اديان پيشين نسخ نشود و با بيان حلال و حرام و ساير احكام، شرح و توضيح مي شود.

3)                                 حسن و ابن العاليه گفته اند: معناي آيّه اين است كه آيات قرآن به وسيله ي امر و نهي محكم شده و با ذكر وعده و تهديد و پاداش و كيفر توضيح داده شده است.

4)                                 از مجاهد نقل شده كه گفته است: يعني آيات قرآن يكجا محكم و استوار گرديده و پي ريزي شده و سپس در وقت نزول، آيّه آيّه و تدريجاً نازل گرديد تا شخص مكلّف براي تدبّر و دقّت در آنها فرصت و قدرت بيشتري داشته باشد.

5)                                 ابو مسلم گفته: يعني نظم آن به جهت فصاحتي كه دارد محكم است، تا حدّي كه معجزه گرديده و سپس با شرح و بيان توضيح داده شده است.

6)                                 معناي ديگر اينكه: آيات قرآن متقن و محكم است و جايي براي خلل و تباهي در آن نيست، زيرا كار محكم آن كاري است كه آن را با استحكام انجام دهند و خلل و نقص در آن نباشد و سپس آنها به دنبال يكديگر قرار داده شده است. (الطبرسي:12/6)

همچنين پيرامون آيه 23 سوره ي زمر آمده:

1)                                    حديث نيكو يعني قرآن، عبدالله بن مسعود و عبدالله بن عبّاس گفتند: روزي يكي از صحابه رسول الله (ص) خدمت حضرت عرض كرد: اي رسول خدا (ص) براي ما بفرما به چه علّت خداوند تعالي اين آيّه را فرستاد. همان گونه كه مي دانيد، حديث ضدّ و نقيض قديم است و ما در عجبيم كه بعضي مي گويند قرآن قديم است، در حاليكه خداوند فرمود: قرآن حديث است؛ اين دو قول در تناقض يكديگرند. در كل بايد يكي از دو قول درست باشد و ما شكّي نداريم كه قول خداي تعالي درست است، زيرا ذات پروردگار از هر گونه كذب بري است. رسول خدا (ص) در جواب فرمود: كتاباً متشابهاً يعني: كتابي است متشابه. منظور اين است كه آيات قرآن از جهت درستي، نظم، ترتيب، بلاغت و فصاحت مانند همند و هر آيّه اي مبيّن و مشخِّص آيه ي ديگر است.

2)                                    قتاده گويد: منظور از متشابه در اين آيّه يعني آيات و كلمات قرآن مانند يكديگر هستند و قصص و اخبار موجود در آن مكرّرند.

3)                                    بعضي معتقدند: منظور اين است كه آيات قرآن از نظر تلاوت مكرّرند و به همين علّت است كه ملال آور نيستند.

4)                                    عدّه اي ديگر معتقدند: قرآن شبيه كتابهاي آسماني پيشين است. اگر چه از آنها جامع تر و نافع تر و كامل تر است.

5)                                    در جايي بياني متفاوت با بقيّه ي علماء درباره ي كتاباً متشابا آمده است، مي گويد: مراد از متشابه در مقام تقابل با محكم است. يعني قرآن و كتاب ولايت پس از اينكه به عالم زمينيان وارد گرديدند از جهت مقصود بر بندگان مخفي و از جهت ظهور، مراد غير ظاهري دارند. (جنابذي،4/7)

خداوند در آيه ي 7 سوره ي آل عمران در آيه 7 سوره ي آل عمران آيات قرآن را به تقسيم فرمود. معناي محكم و متشابه در اين آيه با دو آيّه ي ديگر تفاوت دارد. ما در تفسير اين آيه مي خوانيم:

1)                                    محكم آيّه اي است كه نسبت به مدلول خود محكم و استوار باشد و معني آن در برابر مراجعه كننده قوي بوده و او را به اشتباه دچار ننمايد. متشابه درست بر خلاف محكم است.

2)                                    وظيفه ي ايماني هر مؤمني كه در ايمان خود رسوخ دارد، اين است كه به آيات متشابه ايمان آورد، ولي از عمل به آنها توقّف و خودداري نمايد. (طباطبايي:3/29)

با توجه به معاني و تفاسير آيات نوراني بالا، مي بينيم دو آيه شريفه ي 23 سوره زمر و 7 سوره هود با آيه 7 سوره ي آل عمران تفاوت دارد. در آيّه ي 7 سوره ي آل عمران خداوند حقيقت ديگري را غير حقيقت دو آيه ي ديگر براي ما روشن مي سازد. در اين تحقيق قصد ما همين معاني اخير بوده و ديدگاه مفسيرين بزرگوار را پيرامون معنا و مفهوم محكم و متشابه در آيّه ي 7 سوره آل عمران مطالعه و تحقيق مي نماييم.

در اين قسمت با توجه به مطالبي كه در تفاسير الف) جوامع الجامع، ب) مجمع البيان، ج) الميزان، د) الصافي في تفسير كلام الله آمده، به ذكر آن اختلاف آراء مي پردازيم:

1)                                 منظور از آيات محكم، همان چند آيه سوره ي انعام است كه مي فرمايد:

قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئاَ و بالوالدين احسانا و لا تقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم و اياهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التي حرم الله الا بالحق ذلكم وصّاكم به لعلكم تعقلون و لا تقربوا مال اليتيم الا بالتي هي احسن حتي يبلغ اشده و اوفوا الكيل و الميزان بالقسط لا نكلف نفساَ الا وسعها و اذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذا قربي و بعهد الله اوفوا ذلكم وصّاكم به لعلكم تذكّرون و انّ هذا صراطي مستقيماَ فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصّاكم به لعلكم تتقون. (انعام 151 تا 153)

بگو اي پيامبر بياييد تا آن چه خدا بر شما حرام كرده همه را بيان كنم، اول اينكه شرك به خدا به هيچ وجه نياوريد و ديگر اينكه درباره ي پدر و مادر خود احسان كنيد، ديگر اينكه اولاد خود را از بيم فقر نكشيد ما شما و آنها را روزي مي دهيم. ديگر به كارهاي زشت آشكارا و پنهان نزديك نشويد و نفسي را كه حرام كرده جز به حق به قتل نرسانيد شما را خدا بدان سفارش نمود كه تعقل كنيد و هرگز به مال يتيم نزديك نشويد تا آنكه به حد رشد و كمال رسد و به راستي كيل و وزن را تمام بدهيد كه ما هيچ كس را جز به قدر توانايي تكليف نكرده ايم. و هرگاه سخني گوييد به عدالت گراييد و هر چند درباره ي خويشاوندان باشد و به عهد خود وفا كنيد اين است سفارش خدا به شما، باشد كه متذكر و هوشمند شويد. اين است راه راست پيروي آن كنيد و از راههاي ديگر كه موجب تفرقه ي شما است جز از راه خدا متابعت نكنيد اين است سفارش خدا به شما كه پرهيزكار شويد.

2)                                 آياتي كه در آن عده اي از واجبات و محرمات الهي را نام برده و منظور از آيات متشابه آياتي است كه امر آن بر يهود مشتبه شده و آن عبارت است از رمزهايي كه در آغاز بعضي از سوره هاي قرآن قرار گرفت، مانند: الم، حم، الر و امثال آن كه يهود آنها را با حساب جمل محاسبه مي كردند، تا از اين راه مدّت عمر و بقاي امت اسلام را در آورند.

3)                                 آيات محكم عبارت است از حروف مقطعه در اوايل بعضي از سوره ها و آيات متشابه بقيه ي قرآن است. اين تفسير را به ابن فاخته نسبت داده اند. او در تفسير آيه هن ام الكتاب گفته:ام الكتاب عبارت است از فواتح سور كه قرآن از آنها استخراج شده يعني سوره بقره از الم، استخراج شده و سوره ي آل عمران از الم الله لا اله هو الحي القيوم استخراج شد.

4)                                 بعضي گفته اند: متشابهات آن آياتي هستند كه نسبت به معناي خود ابهام داشته باشند. كه اصطلاحاَ آنها را، مجمل نيز مي خوانند. اما محكمات در مقابل آنانند و مبين خوانده مي شوند.

5)                                 بعضي گفته اند: محكمات قرآن، آن معارفي هستند كه دليلي واضح دارند. مانند: آيات مربوط به توحيد و قدرت و حكمت خدا و آيات متشابه عبارت هستند از، آياتي كه قبول و فهم معارف آنها نيازمند تأمّل و تدبّر است.

6)                                 محكم عبارت است از آياتي كه به خاطر وجود دليل روشن و حتي با دليل غير روشن بتوان به مضمون آن علم پيدا كرد و متشابه آن آياتي هستند كه راه علم به آنها نباشد. مانند: آيات مربوط به قيامت و امثال آن.

7)                                 گفتار بعضي ديگر اين است كه گفته اند: منظور از آيات محكم، آيات الاحكام است و منظور از متشابهات آيات ديگر مي باشد كه با يكديگر سازش ندارند. اين قول را به مجاهد نسبت داده اند.

8)                                 عدّه اي ديگر معتقدند: محكمات آيّه هايي هستند كه تنها يك تأويل داشته باشند و آيات متشابه آياتي هستند كه چند وجه تأويل را تحمّل كنند. اين وجه را به امام شافعي نسبت داده اند و گويا منظور گوينده ي آن اين است كه، آيات محكم آياتي هستند كه هر يك از آنها تنها در يك معنا ظهور داشته باشند. مانند: آياتي كه صريح و يا نص در معناي خود هستند و يا ظهور قويي در آن دارند و متشابهات آياتي هستند كه هر يك از آنها نه نصّ در مدلول و مراد خود باشند و نه ظهور قويي در آن داشته باشند.

9)                                 اينكه گفته اند: محكم عبارت از آياتي در قصص انبياء (ع) و امتهاي ايشان است كه محكم و غير قابل خدشه اند و متشابه از همين دسته آيات آن آياتي هستند كه الفاظي مشتبه دارند، چون يك داستان را در چند سوره تكرار كرده و لازمه ي اين وجه آن است كه بگوييم، آيات قرآن به محكم و متشابه مخصوص آيات قصص است.

10)                             بعضي گفته اند: متشابه آن آياتي هستند كه محتاج به بيان باشند و محكم آنهايي هستند كه به بيان احتياجي نداشته باشند. اين وجه را به امام احمد حنبل نسبت داده اند.

11)                             عدّه اي ديگر گفته اند: محكمات آن آياتي هستند كه هم بايد بدانها ايمان داشته باشيم و هم به آنها عمل كنيم. اما متشابهات آياتي هستند كه تنها بايد به آنها ايمان داشت، ولي عمل ننمود. اين وجه را به ابن تيميّه نسبت داده اند و شايد منظور او از دسته ي اوّل انشاآت قرآن و از دوّمي اخبار قرآن باشد. همچنان كه بعضي ديگر همين احتمال را از گفتار ابن تيميّه داده اند و اگر نه، وجه دهم نمي شد. چون با چند وجه از وجوه گذشته منطبق است.

12)                             بعضي گفته اند: متشابهات قرآن خصوص آياتي است كه صفات خاصّه اي را بيان مي كنند. چه صفات خاصّه ي خداوند بار تعالي مانند: عليم، قدير، حكيم، خبيرو غيره؛ و چه صفات خاصّه ي انبياء (ع) مانند: كلمه ي القاها الي مريم و روح منه (نساء 171) كه درباره ي اوصاف حضرت مريم (س) است و آيات ديگر كه شبيه اين باشد. اين قول را نيز به ابن تيميّه نسبت داده اند. بر اين وجه دو اشكال وارد است:

الف) متشابه بودن آيات مربوط به صفات خاصّه ي خداوند و انبياء (ع) مورد پذيرش ما نيست.

ب) به فرض قبول آن، دليلي بر چنين انحصاري نداريم.

آنچه از سخنان طولاني ابن تيميّه بر مي آيد، كلام دو وجهي است، يك وجه محكم و وجه ديگر متشابه مي باشد. اين تقسيم بندي به واسطه ي فهم آدميان بنا گرديدزيرا عقول انسانها متفاوت بوده و درك معاني در همگان يكسان نيست. بعضي با قدرت بحث و فحص بالاي خود مي توانند به اصل معاني دست يابند، لذا به وجه محكم رسيده و دچار تشابه نمي گردند. اما غالب انسانها چنين نيستند. زيرا فهمشان كوتاه است و نمي توانند تا بام حس به پرواز در آمده و در ماواراي عالم حس جولان كنند. به ناچار صفاتي كه خداوند جلّ شأنه براي خود اثبات فرمود، با صفات مشابه آن، كه در خودشان سراغ دارند، قياس مي كنند و دچار گمراهي مي شوند.

13)                             عدّه اي گفته اند: محكم آيّه اي است كه عقل در درك آن راه دارد و متشابه چنين نيست.

14)                             بعضي گفته اند: محكم عبارت است از آياتي كه ظاهرش منظور باشد و متشابه آن است كه ظاهرش منظور نباشد. اين وجه ميان دانشمندان اخير اسلامي شيوع يافته و اصطلاحي كه اين دانشمندان در معناي تأويل دارند، مبتني بر همين معناي محكم و متشابه است.

اينان در معناي تأويل گفته اند: تأويل يعني معنايي كه مخالف با ظاهر كلام باشد. به نظر مي رسد مراد گوينده ي اين تعريف اين باشد: محكم آيه ايست كه تأويلش تنزيلش باشد و متشابه آيه ايست كه به جز تأويل معنايي از آن فهميده نشود.

15)                             اصم مي گويد: محكم آن آياتي است كه همه در تأويلش اجماع و اتفاق داشته باشند و متشابه آن است كه تأويلش مورد اختلاف باشد. گويا منظور اصم از اتفاق و اختلاف اين باشد كه مدلول آيّه در محكم چيزي است كه در آن اختلاف نباشد و در آيه متشابه، اختلاف وجود داشته باشد.

16)                             بعضي گفته اند: آيات متشابه قرآن آن آياتي هستند كه تفسيرشان به تفسير آيّه اي ديگر مشبته شده باشد و فهم آنها به خاطر همين اشتباه مشكل گردد، حال چه اين اشكال از جهت لفظ باشد يا از جهت معنا؛ اين وجه را راغب اصفهاني ذكر نمود.

راغب اصفهاني گفته است: آيات متشابه از قرآن كريم آن آياتي است كه تفسيرش به خاطر شباهت به تفسير آيّه اي ديگر مشكل شده باشد، حال يا از جهت لفظ و يا از حيث معنا و بدين جهت است كه فقهاء گفته اند: متشابه آيّه اي است كه ظاهرش از مراد و معنايش حكايت نكند. (راغب اصفهاني: 1/433)

17)                             محكم يعني لفظي داراي ظاهر و منظوري روشن بي وجود قرينه مانند اين قول پروردگار: انَّ اللهَ‌ لا يَظلِمُ النّاسَ شَيئاَ (يونس  44) خداوند به هيچ وجه به مردم ظلم نمي كند. و مانند: اِنَّ اللهَ لا يَظلِمُ مِثقالَ ذَرّةٍ (نساء  40) خداوند به مقدار ذرّه اي به كسي ظلم نمي كند. و مانند اين آيات كه فهم آنها نياز به قرينه و دليلي ندارد. در مقابل آن، متشابه است كه بدون قرينه، مراد و مقصود از ظاهر آن معلوم نيست. مانند اين آيّه ي كريمه: وَ اَضلهُ‌ اللهُ عَلي علم (جاثيه 23) خداوند او را دانسته گمراه كرد. قطعا مي دانيم معناي گمراه كردن در اين آيّه با گمراه كردن در آيّه و أضلهُم السامِري (طه 85) سامري آنان را گمرا كرد، فرق دارد. زيرا گمراه كردن سامري كاري زشت و قبيح است، در حاليكه گمراه كردن خداوند (به معناي صحيح آن) چون از روي مصالح است، امري نيكوست.

18)                             مجاهد در تعريف محكم و متشابه مي گويد: محكم آن است كه معنايش با معناي ديگر اشتباه نشود و  آن كه معنايش  با معناي ديگري اشتباه شود متشابه مي باشد.

گاهي ممكن است اشتباه در امور ديني و الهي مانند، يكتا پرستي و نفي ظلم واقع گردد، چنانكه در اين مثال مي توان مشاهده نمود: ثم استَوي علي العَرش (اعراف  54، يونس 3، رعد 2، فرقان 59، سجده 2، حديد 4) به معني خدا بر عرش تكيه زد، معناي ظاهري آن، خداوند مانند يك شخص بر تخت خود تكيه زده و نشسته است و يا بر عرش جلوس كرده است. يا ممكن است گفته شود: به معناي غلبه و تسلط مي باشد. يعني خداوند بر تمام اشياء به طور كلّ تسلط و احاطه دارد. در اين جا مي بينيم معناي اوّل نسبت به ذات خداوند صحيح نيست و شايد معناي دوم درست باشد. (والله اعلم بالصواب)

19)                             محكم آيه اي است كه آيات ديگر را نسخ مي كند و متشابه آيات نسخ شده است. اين قول، سخن ابن عبّاس است.

20)                             محكم آيّه اي است كه معناي آن را مي توان به راحتي به دست آورد، ولي، متشابه، آيّه اي است كه دو معنا يا بيشتر مي تواند داشته باشد. اين قول نظر محمد بن جعفر بن زبير و ابوعلي جبّائي است.

براي مثال مي توان به اين قول خداي تعالي تمسّك جست: انَّ الذينَ توفاهم الملائكة ظالمي انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنّا مستضعفين في الأرض قالوا أ لم تكن أرض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك مأواهم جهنّم و ساءت مصيراَ (نساء 97)

فرشتگان خدا، كساني را كه زير بار ظلم رفته اند، هنگام جان دادن مورد خطاب قرار مي دهند و مي پرسند كه زندگاني خود را چگونه گذرانديد؟ آنها مي گويند: ما در زندگي دنيا جزء مستضعفين بوديم. فرشتگان مي گويند: مگر زمين خدا وسيع و پهناور نبود، تا مهاجرت كنيد؟ بنابراين جاي آنان دوزخ است و دوزخ بد جايگاهي است.

در ادامه مي فرمايد: كسانيكه از حق رو گردانند و متوجّه باطلند، اينان جهت روي گرداندن ديگران و به باطل كشاندن ديگران به آن چه متشابه است استدلال و احتجاج مي كنند. (فيض كاشاني: 1/294 –  طبرسي2: 1/ 159 – طباطبايي1: 3/49 – طبرسي1: 3/230 –  طوسي: 2/394)

آيةالله معرفت درباره ي صُوَر تشابه در قرآن مي فرمايد:

تشابه در قرآن به دو صورت اصلي و عرضي مي باشد.

تشابه اصلي: تشابه اصلي به خاطر كوتاهي و قصر الفاظ پديد مي آيد، چون قادر بر افاده ي معناي كثيري كه متضمّن آن است، نمي گردند. الفاظ عربي به خاطر آنكه براي افاده ي معاني كوتاه و ساده وضع گرديدند، تاب و توان حمل معاني سخت و سنگين را نداشته، نمي توانند حق مطلب را ادعا نمايند. و از آنجا كه نگارش قرآن به زبان عربي است، و خود قرآن براي اريه ي مضامين بلند و حقايق حقّه و اسرار خلقت و بيان مقام تكوين و تشريع آمد. به همين خاطر آن كلمات توان حمل اين مضامين را نداشته خواننده و شنونده را دچار سر در گمي و درگيري با دشواريها مي نمايد. بدين سبب آيات متشابه اصلي ظهور مي نمايند.

براي نمونه مي توان به آيات 8 و 17 سوره ي انفال، 31 سوره ي عبس، 94 سوره ي صافات، 227 سوره ي بقره، 86 سوره ي كهف، 9 سوره ي قصص و غيره اشاره كرد كه الفاظ در آنها متكفّل بيان كُنه مطلب نشده و متشابه گرديدند.

تشابه عرضي: بعضي آيات در زمان نزول و در عهد صدر اسلام جزء محكمات بوده و مسلمين آنها را به خوبي درك كرده و در معنا و مدلول آن مشكل نداشتند. امّا به مرور زمان همان آيات محكم به واسطه ي نشر بحث هاي كلامي و فلسفي در پوششي از ابهام و تشابه محصور گشتند.

براي نمونه مي توان به آياتي چون 22 و 23 سوره ي قيامت، 35 سوره ي نمل، 103 سوره ي انعام، 5 سوره ي طه، 42 سوره ي قلم و غيره تمسّك جست. (معرفت:277)

تأويل و تفسير در نگاه مفسرين:

در آيّه ي 7 سوره ي آل عمران با اين عبارت برخورد مي كنيم كه مي فرمايد: (... فأما الذين في قلوبهم زيغٌ فيتّبعون ما تشابه منه ابتغاء تأويله ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم ...) پس كسانيكه در دلهايشان كجي است، پيوسته در پي آيات متشابه اند تا فتنه انگيزند و تأويل براي آن مي جويند در حاليكه تأويل آن را جز خدا و استواران در علم نمي دانند.

در اين بخش از آيّه، سخن از تأويل قرآن به ميان آمد. اين سوال به ذهن مي رسد كه منظور از تأويل چيست؟ و چه جايگاهي در بيان، تبين و تفهيم آيات قرآن دارد؟ و آيا در درك مفاهيم قرآن علاوه برعلم به تفسير قرآن، دانش تأويل نيز الزامي است؟ در پاسخ به اين پرسشها لازم است تا تعريفي از تفسير و تأويل ارائه گردد.

تفسير:

تفسير در لغت به معناي كشف معناي لفظ و يا فهميدن معناي آن مي باشد. و از كلمه ي الفَسَر گرفته شده و قلب شده از ماده ي اَلسَفر است. الفَسَرُ يعني بيان كردن، وقتي گفته شود: فَسَرتُ الشَيءَ يعني: آن چيز را بيان كردم و يا معناي آن را واضح گردانيدم. وقتي گفته شود: اسفَرَ الصُبحُ يعني: صبح ظاهر شد. همچنين معناي ديگر تفسير، ظاهر ساختن و نمايان نمودن مي باشد. وقتي گفته شود اَسفَرَ وَجهَهُ يعني: چهره اش را نمايان ساخت. (الطريحي: 2/100)

همچنين قول خداوند: وَ احسن تفسيراً بدين معناست كه قرآن بهترين بيانهاست، كه در اينجا تفسير به معناي، بيان آمده است. (الطريحي: 2/401)

همچنين به معناي، كنار زدن پرده نيز آمده است. (طبرسي1: 1/15)

 تفسير در اصطلاح به علمي اطلاق مي گردد كه در آن، به بررسي جايگاه اعجاز و پرده برداري از مراد خداوند پرداخته مي شود. با آوردن قيد جايگاه اعجاز، تفسير حديث قدسي از تفسير قرآن جدا مي شود؛ زيرا حديث قدسي جزء قرآن نيست. (الطريحي:2/401)

استاد بهاءالدين خرمشاهي در كتاب قرآن و قرآن پژوهي خود درباره ي تفسير مي نويسد:

تفسير در لغت يعنى شرح و بيان و توضيح و تبيين؛ در قرآن يك بار به اين معنى به كار رفته اسـت ( فـرقـان 32)

همچنين در اصطلاح علوم قرآنى, چندين تعريف براى آن به دست داده اند:

الف)  عـلم فهم قرآن.

ب) تفهيم مراد اللّه تعالى از قرآن است در حد مستطاع بشر , مستند به قواعد لسان عرب, اسلوب آن, كتاب الله و اثر مرفوع پيغمبر اكرم (ص) و اوصياء او , غير معارض با عقل و كتاب و سنت و اجماع .

ج) عـلـمـى اسـت كه درباره قرآن كريم از حيث دلالتش بر مراد اللّه تعالى به قدر طاقت بشرى بحث مى كند.

د) علمى است كه در آن از احوال قرآن از جهت نزول و سند و اداء و الفاظ و معانى متعلق به الفاظ و متعلق به احكام بحث مى كند. (مأخوذ از اينتر نت www.al-shia.com)

ايشان در جايي ديگر، از قول سيوطي مي گويد: تفسير قرآن ميسر نمي شود مگر آنكه مفسر قرآن در پانزده علم يا فن مهارت داشته باشد.

1)                  لـغـت.

2)                  نحو.

3)                  صرف.

4)                  اشتقاق.

5)                  معانى.

6)                  بيان.

7)                  بديع.

8)                  علم قرائت. (و اختلاف قراآت)

9)                  اصول دين. (و توجه به علم كلام)

10)              اصول فقه.

11)              شناخت اسباب نزول.

12)              شناخت ناسخ و منسوخ.

13)              فقه.

14)              احاديثى كه مجمل و مبهم را بيان (روشن) مى كند.

15)              علم موهبت ; و آن علمى است كه خداى تعالى به كسى كه به آنچه دانست عمل كند , به ارث مـى سپارد و اشاره به همين است حديث هر كس به آنجه مى داند عمل كند , خداوند علم آنچه نمى داند را به او خواهد سپرد.

و به دنبالش مى افزايد كه هر كس بدون شناختن اين علوم و فنون اقدام به تفسير قرآن كند , تفسير به رأى كرده است ; كه از آن نهى شده است. ( سيوطي: 2/ 570 تا 572)

امام خميني (ره) درباره تفسير مي فرمايد:

به طور كلي معني تفسير كتاب آن است كه شرح مقاصد آن كتاب را بنمايد. و نظر مهم به آن، بيان منظور صاحب كتاب باشد. اين كتاب شريف كه به شهادت خدايتعالي كتاب هدايت و تعليم است و نور طريق سلوك انسانيت است، بايد مفسّر هر قصّه از قصص آن، بلكه هر آيه از آيات آن را جهت اهتداء به عالم غيب و حيث راهنمايي به طريق سعادت و سلوك طريق معرفت و انسانيّت را به متعلم بفهماند. (امام خميني: 2/108)

ايشان در جايي ديگر پيرامون توجّه به قرآن و تفسير آن و تفكر و تدبّر و عدم اشتباه در قرآن با تفسير به رأي، مي فرمايد:

يكي ديگر از حجب كه مانع از استفاده از اين صحيفه ي نورانيّه است اعتقاد به آن است كه جز آنكه مفسيرين نوشته يا فهميده اند كسي را حق استفاده از قرآن شريف نيست و تفكّر و تدبّر در آيات شريفه را تفسير به رأي كه ممنوع است اشتباه نموده اند. و به واسطه ي اين رأي فاسد و عقيده ي باطله قرآن شريف را از جميع فنون استفاده عاري نموده و آن را به كلّي مهجور نموده اند در صورتي كه استفادات اخلاقي و ايماني و عرفاني به هيچ وجه مربوط به تفسير نيست تا تفسير به رأي باشد. (پيشين: 114)

مرحوم علامه طباطبايي (ره) در تفسير الميزان پيرامون تفسير مي فرمايد:

تفسير بيان معاني آيات قرآني است و كشف از مداليل آنها. امّا بايد در نظر داشت كه مقصود از كشف، كشف متداول اهل لسان و محمول به خاص ايشان با شرايط تفسير است نه كشف ادّعايي، آنجا كه با ظواهر قرآني مغاير باشد؛ كه به عقيده ي ما آن نوع كشف را نمي توان تفسير نمايد. (طباطبايي1:‌ 1/ مقدمه)

بنابراين مي توان هر تفسيري را چنين تعريف كرد:

بر طبق مذهب اثني عشرية علم تفسير يا تفسير قرآن، همان تفهيم مراد الله از قرآن مجيد در حدّ مستطاع بشر، مستند به قواعد لسان العرب و اسلوب آن، غير معارض با كتاب و سنت و اجماع. به طور خلاصه هر جا تفسير بدون قرينه به كار رود به معني بيان و آشكار كردن معناست، براي خود يا غير. به طوري كه چيزي از چيز ديگر را تمييز دهد. (تفسير و تفاسير شيعه، موجود در اينترنت www.al-shia.com)